وبلاگ قریب
بسم الله الرحمن الرحیم --- قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَى نَفْسِی وَإِنِ اهْتَدَیْتُ فَبِمَا یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی إِنَّهُ سَمِیعٌ قَرِیبٌ - ۵۰ سوره سبا --- بگو اگر گمراه شوم پس جز این نیست که از ناحیه خود گمراه می شوم و اگر هدایت یابم به سبب آنچه پروردگارم به من وحی می کند است. همانا او شنوا و نزدیک است.
 
۱۳۸٧/۱۱/٢٩ :: ٤:۳٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : بنده

آرشیو اخبار را مرور می کردم به این مطلب رسیدم گفتم شاید الان بد نباشد دوباره آنرا بخوانیم :

http://sharifnews.com/?23719



۱۳۸٧/۱۱/٢٩ :: ٤:۱۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : بنده

وقتی به جو علمی و میزان اهمیت به تحقیق در دانشگاه و انجام تحقیقاتی که به درد مملکت در حال حاضر بخورد نگاه می کنم، مشکلات زیادی را می بینم که اگر از اساتید صاحب نظر دانشگاه ها در این زمینه یعنی تحقیقات اجرایی و مفید برای کشور سوال بفرمایید به این نکته پی می برید. شخصا حوزه را از لحاظ نحوه پژوهش و مباحثه و تقیدی که به تهذیب و پاک کردن روح در کنار علم آموزی دارند و نیز احترام به استاد (با توجه به مواردی که خودم در بی احترامی به اساتید چه در جلوی رو و چه در پشت سر از دانشجویان دیده ام) بسیار موفق تر از دانشگاه می بینم (می توانید رجوع کنید به اظهار نظر برخی صاحب نظران خارجی در بازدید از سیستم پژوهش در حوزه های علمیه) و صد البته که حوزه های علمیه هم دارای مشکلاتی هستند که در جای خود قابل بحث است.

این جدای از مطالب درسی ای است که در هر کدام تدریس می شود که به قول برخی از علما تحصیل علوم دانشگاهی واجب کفایی است برای آنکه مملکت به دیگران محتاج نشود و بتواند کار خود را جلو ببرد و به مردم خدمت شود. واجب کفایی یعنی اینکه اگر از افراد جامعه عده ای به دنبال آن بروند که نیاز برطرف شود، بر دیگران دیگر تحصیل این مطالب واجب نیست.

اما تحصیل علوم دینی و آشنا شدن با دین و عمق نگری در مسائل دینی و جهان شناسی  دینی بر همگان واجب عینی است و همه مسئولند که تا حد توان در این زمینه کوشش کنند.

که اگر این مورد را در نظر بگیریم حوزه بسیار ارزشمند تر از دانشگاه است.

در مجموع به نظر من، وقتی سخن از ارتباط حوزه و دانشگاه به وسط می آید، این حوزه است که باید نگران باشد که از ارزش های آن کاسته نشود. نه دانشگاه.

با این وجود نمی دانم در برخی از ما دانشگاهیون چه عجب و خودپسندی ای وجود دارد که دون شأن خود می دانیم این ارتباط را. و خود محروم می مانیم...



۱۳۸٧/۱۱/٢٩ :: ۳:٤٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : بنده

به مناسبت تصمیم بر تدفین شهدا در دانشگاه امیر کبیر :

چند نقد را که از افرادی می شنیدم یا می خواندم موجب شد که نظر خودم را در این زمینه بدهم. تا خود بخوانید و قضاوت کنید...

١. تجربه تدفین شهدا در دانشگاه های مختلف نشان داده است که اینطور نشده است که هرکس بخواهد بیاید و بگوید می خواهم شهیدم را زیارت کنم. و حریم دانشگاه محفوظ مانده است و بهره برداری خاصی از این موضوع نشده است. این را مقایسه می کنم با کنسرت هایی که در دانشگاه های مختلف شخصا دیده ام که چگونه افراد بیرون از دانشگاه با سر و وضعی مخالف آنچه در دانشگاه مجاز دانسته شده است در آن شرکت داشته اند و همین افرادی که اکنون مخالفت می کنند استقبال کرده اند که مخالفت نکرده اند! که این نشان می دهد که این افراد مدافع حریم دانشگاه نیستند که فقط قصد مخالفت دارند.

اصولا اینکه ما دانشگاه را از جامعه جدا کنیم کار درستی نیست. زیرا منجر به پرورش محققینی می تواند بشود که از جامعه و فضای آن و نیز مشکلات آن که باید انگیزه همین تحقیق باشد دور گردند. مانند بسیاری از دانشگاه های مطرح جهان که به صورت آزاد و بدون حصار اداره می شوند. فکر می کنم این حصار سازی که برخی معتقد به آن هستند به نوعی تکبر نسبت به اقشار جامعه و خود برتر بینی ممکن است منجر شود. چون دانشگاه با بقیه مکان های مثلا دولتی و سازمانی تفاوت دارد زیرا قرار است در اینجا یاد بگیریم که چگونه مشکلات همین جامعه را برطرف کنیم نه آنکه از آن دور شویم و پیله ای به دور خود بتنیم. به همین دلیل به نظر من خوب است که حتی حفاظ های دانشگاه را برداریم و صرفا در داخل ساختمان های دانشگاه و کلاس های درس قوانین دانشگاه را بگذاریم و اجرا کنیم.

٢. دانشگاه های دولتی چون با پول بیت المال اداره می شوند از لحاظ قانونی متعلق به مردم و به سبب انتخاب دولت از طرف مردم تحت اختیار دولت است و هیچ فرد خاصی بدون داشتن مقام صاحب اختیار ( مثلا ریاست دانشگاه یا کسی که از طرف نظام صاحب اختیار این امر قرار داده شده باشد ) چه استاد باشد و چه دانشجو حقی در این زمینه ندارد. چون دانشجو صرفا کسی است که دولت به او اجازه داده شده است که تا حدی مشخص از بخشی از بیت المال استفاده کند. (البته از لحاظ قانونی گفتم - همانطور که دانشجو نمی تواند حتی یک ماژیک را از دانشگاه بدون اجازه خارج کند یا در دانشگاه بدون اجازه از یک ماژیک دانشگاه استفاده کند). و استاد هم کسی است که توسط دانشگاه استخدام شده است که به دانشجویان درس های مورد تصویب دانشگاه را آموزش دهد (همانطور که استاد حق ندارد از سیلابس عدول و تخطی کند و یا بدون اجازه و هماهنگی مسئولین دانشگاه کاری اضافه در دانشگاه انجام دهد - البته باز هم از لحاظ قانونی) و خلاصه فقط مسئولین دانشگاه حق تصمیم گیری دارند و اگر جایی هم نظر سنجی ای می کنند صرفا بنا به صلاحدید خودشان است. این بنا به اختیاری است که همین مردم جامعه به آنها در اداره جامعه از لحاظ قانونی داده اند.

٣. برخی می گویند که تدفین شهدا باعث می شود که بعدا به ما بگویید که فلان کار را کردید و حرمت شهدا را نگاه نداشتید.

نکته ای که این افراد باید در نظر بگیرند این است که دو حالت دارد : یا کاری که می خواهند بکنن از نظر دستورات خداوند متعال درست است یا خیر. اگر درست است که مشکلی نیست. اما اگر خلاف دستورات خداوند متعال است، صحیح آن است که حرمت خداوند را که از همه بزرگتر و برتر است نگه دارند و بنا به آیه قرآن "و الله احق ان تخشیه" (خداوند شایسته تر است که از او پروا کنی).

یک نکته جانبی هم در مورد شهدای گمنام :

اینکه هر شهیدی پلاکی دارد که از آن طریق قابل شناسی است در کل درست است اما در مورد شهدای گمنام به آن دلیل که پلاک آنها همراه باقی مانده پیکرشان نبوده است قابل شناسایی نیستند. در ضمن خیلی از خانواده شهدا هستند که تا کنون به آنها حتی قطعی اعلام نشده است که فرزندشان شهید شده است یا خیر. یعنی هنوز پیکر آن فرد پیدا نشده است. چون در شرایط جنگی خیلی از اوقات امکان دفن شهدا در مکانی مشخص یا حتی صرفا دفن آنها نبوده است.

۴. فراموش نکنیم که شهدای گمنام هم هریک فرزندی از این مملکت هستند که تنها نامشان را نمی دانیم که به همین دلیل فکر نمی کنم تفاوتی در اصل قضیه و جایگاه آنان داشته باشد. پس ارج بگذاریم مقام کسانی را که خداوند آنها را اجر گذاشته است : "و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون" (و کسانی را که در راه خدا کشته شدند را مرده نپندارید بلکه زندگانی هستند که نزد پروردگارشان روزی می گیرند). این را خطاب به کسانی می گویم که با بی احترامی می گویند دانشگاه را گورستان نکنید. شهیدان زنده اند و ارتباط با آنان ما را زنده می کند. آنهایی که شهیدی در دانشگاهشان دارند می دانند که چه ارتباط خوبی بین آنها و این شهدا برقرار می شود پس از مدتی. و چه لذتی دارد و چه صمیمیتی اینکه پیکر یک عزیز خدا را در کنارت داشته باشی. و جسم فیزیکی کم اثری در اسلام ندارد چه آنکه اگر نبود این اثر این همه سفارش نمی شد به حضور در کنار قبر ائمه اطهار (که درود و رحمت خدا بر آنان باد) و بیان نمی شد برکات این حضور.

با ربط یا بی ربط بد نیست سری بزنید به :

http://shahidegomnamerasht.blogfa.com/post-7.aspx



۱۳۸٧/۱۱/٢٦ :: ٢:٥٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : بنده

جایی مطلبی خوندم از ابراهیم نبوی.

خیلی بهم بر خورد که اینگونه شعورم به تمسخر گرفته شده که چنین قیاسی برام مطرح می شه.

در اون مطلب با آمارهایی نه چندان درست و بلکه غلط و حالا... مهم نیست فرض کنیم درست... می خواست بگه که تلفات حماقت در جامعه بیشتر از تلفات جنایته.

ناراحت شدم چون به نوعی اون رو کوته بینی می دونم. و شاید با مقدار کمتری خوش بینی، یک تحمیق خواننده.

ما که امام حسین که درود و رحمت خدا بر او باد رو دیدیم چرا نباید بفهمیم که همه خونهایی که روی زمین ریخته می شه ارزشش با هم برابر نیست. فرق می کنه که این خون در چه راهی و توسط چه کسی ریخته می شه و خون چه کسی هست.

و این خیلی ظالمانه است که ما مثلا خون یک بیگناه رو که به ظلم روی زمین ریخته می شه با خون یک فردی که حالا بگیم در بد ترین حالت (که من روی همینش هم کلی حرف دارم و موافق نیستم) به علت حماقت و اشتباه کسی روی زمین ریخته می شه برابر بگیریم.

و این به راستی چه مقایسه بی منطقیه که این افراد می کنن.

بله من موافقم که باید به فکر مردم بود و بیشترین تلاش و خرد رو هم برای اونها صرف کرد. اما موافق نیستم که اینگونه معادل سازی کنیم.

با اون که اصلا خیلی از این مشکلات که این آقا صحبتش رو کرده مثل همین ترافیک و غیره رو فقط احمدی نژاد درگیر نیست که این مال دولت های قبل هم بوده که بلکه در دوران اونها رشد آلودگی بیشتر هم باشه. و بعدش هم به فرض بیشتر بودنش هم دلیل نمی شه که همه رو گردن رئیس جمهور بگذاریم بلکه خیلی ها بیشتر از اون مقصر باشن. یکیش رو خودمون فرض کنین که با وجود اینکه می گن ماشین خرابتون رو بیرون نیارین ولی میاریم برای اینکه خودمون راحت تر باشیم. پس ما خودمون هم در این حماقت دخیل هستیم در کنار بقیه. چه در این دولت چه در دولت دیگه. هدفم دفاع از جناحی نیست بلکه می خوام بگم که این برخورد جناحی این آقا درست و منطقی نیست.

بعدش هم این آقا در متنشون خیلی حرفها رو در حاشیه زدن که گویا می خواستن بدون اثبات کردن اتهام های زیادی رو هم در ذهن خواننده شون ناخودآگاه ثبت کنن که اگه کمی با دقت متنش رو بخونین اونا رو پیدا می کنین. به این کار شاید بشه گفت یک جور تلقین غیر مستقیم! یا یادگیری ناخودآگاه!



۱۳۸٧/۱۱/٢٦ :: ۱:٥۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : بنده

دعوت می کنم خودم و شما رو به اینکه جدا چند دقیقه به این فکر کنیم که ما همه با هم برادریم: به استناد آیه "انما المومنون اخوة"

و باید واقعا فکر کنیم...

افرادی رو که باهاشون مشکل داریم و اصلا کلی تر... همه آدم های مومن (طبق فرموده آقای فاضل لنکرانی خدا بیامرز به استناد آیه دیگری از قرآن، یعنی کسانی که ایمان به خدا، قیامت، فرشتگان،  قرآن و انبیاء دارند) همه انسان های توی خیابون رو توی ذهنمون بیاریم و بگیم که اینها برادر (یا خواهر) من هستند.

توجه کنید که این مومنین هم ممکنه کار بد بکنند، حرف بد بزنند،... یعنی اینطور نیست که هرکی که کار بدی رو کرد بگیم مومن نیست بلکه همین که می گه به موارد بالا ایمان داره کافیه. که توی جامعه ما خدا رو شکر اکثرا ایمان دارند هرچند هنوز با ایمان واقعی خیلی فاصله داریم.

حالا تو ذهنتون بیارین که این ها برادران (و خواهران) من هستند. حالا برخورد شما با اون ها چه جور بود؟

در ضمن اشتباه نشه. منظورم این نیست که به همین دلیل دیگه به هیچ رفتار بدی عکس العمل نشون ندیم بلکه اینه که با در نظر داشتن اینکه این فرد برادر (یا خواهر) منه عکس العمل نشون بدیم. چون آدم ممکنه که به دلیلی به برادرش هم تشر بزنه یا چه می دونم اونو مجازات کنه اما هیچ وقت یادش نمیره که اون برادرشه و این مساله توی تمام رفتارش اثر می گذاره.

همچنین توجه داشته باشیم که این برادری (یا خواهری) رو خدا به ما امر کرده و همون خداوند متعال، دستورات دیگه ای هم به ما داده. برای مثال به ما امر شده که در مقابل نا محرم به نحوی رفتار کنیم یا یکی از جاهایی که تکبر اجازه داده شده همین جاست. این باید با محبت برادر و خواهری جمع بشه. یعنی من در عین حال که به یک نامحرم محبت دارم اما در مقابل اون دستورات خدا رو هم رعایت می کنم و مثلا تکبر هم دارم و بگو بخند نمی کنم یا حرف غیر ضروری نمی زنم و ... . و البته درک درست این ها کمی بیشتر از یک کم فکر می خواد.

حتی ممکنه دیگری اعتقاد نداشته باشه که برادر ماست اما ما اعتقاد داشته باشیم که برادر اون هستیم.

به نظرم این دیدگاه که خداوند به ما امر کرده که داشته باشیم خیلی از رفتار هامون رو عوض می کنه.

و اولین اثرش یک محبت زیاده نسبت به دیگران.

و دیگری بی تفاوت نبودن نسبت به رفتار دیگران.

و دیگری بی تفاوت نبودن نسبت به مشکلات دیگران.

و خیلی اثرات دیگه...

هرچند امروزه باید برای خیلی از خانواده ها ابتدا مفهوم برادری رو توضیح داد!



۱۳۸٧/۱۱/٢٢ :: ۱:٠٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : بنده

بهشت است کربلا

بهشت است نجف

و چه صفایی دارد هوای قبه ای که خدایش به حرمتش دعای بنده اش را مستجاب خوانده است.

شنیدم شبهه وجوب دارد زیارت کربلا در هر سال بر فقیران و دو بار در هر سال بر توانگران.

و کاش که این سال ها هفته می شد.

و کاش که هر شب جمعه را مهمانش بودیم... در بین الحرمین... و نیمه شبی خلوت در گوشه ضریح شش گوشه... که وصف آن را نتوان گفت و شنید و فهمید... که لذت هایی را تنها تجربه باید...

و چه عظمتی ست حدیث معرفت به نورانیت (بخوانید از اینجا و بخرید از اینجا) که من رو بین زمین و آسمان گذاشته است. و چه دیدی به آدمی می دهد پس از آن خواندن جامعه کبیره... که به حق، قرآن بدون اهل بیت و اهل بیت بدون قرآن چه معنایی دارد؟!

و اینجاست که آدمی می فهمد که دین بدون شناخت ائمه، به خداوند نخواهد رسید که سخن حق را تاویل باید... و می فهمیم کمی معنی الیوم اکملت لکم دینکم را...

و چه عظمتی هستند ائمه...

و چه بزرگتر عظمتی ست خداوندی که آنها را آفرید. و تبارک الله احسن الخالقین...

 



۱۳۸٧/۱۱/٢ :: ٢:۱۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : بنده

من نمی دونم این چه کاریه که ما تا یک نفر در یک سمتی خوب عمل می کنه سریع می خوایم اونو ارتقاء بدیم.

این دلیل نمی شه که اگه یک فرد برای یک سمت خوبه برای سمت بالاتر یا کاری متفاوت با کار قبل هم خوب باشه.

این ارتقاء باعث می شه که ما هم کار دوم رو خراب کنیم چون فردی ناشایست رو براش گذاشتیم و هم کار قبلی خراب می شه چون دیگه فرد مناسبی برای اون نداریم.



۱۳۸٧/۱۱/٢ :: ٢:٠٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : بنده

دلم پر است از این همه بی تقوایی

دلم پر است از این اشتهای سیری نا پذیر مدیران برای گرفتن پروژه با وجود داشتن تنها تعداد معدودی عامل اجرایی برای انجام پروژه.

دلم پر است از روحیات خودمان که اگر ببینیم فقط در یک پروژه کار می کنیم احساس بطالت وجودمان را می گیرد و حتما باید چندین پروژه دستمان باشد تا فکر کنیم کاری می کنیم و اصلا برایمان مهم نیست که چندین پروژه داشتن یعنی هیچ کدام را درست انجام ندادن. یعنی حیف و میل کردن وقت و هزینه و خیانت. و این روحیه در اکثر ما هست. چه کاره ای باشیم چه نباشیم. منفعت طلبیم نه هدف گرا. شروع کردن را دوست داریم نه به سرانجام رساندن را. و این یعنی بی تقوایی.

دلم پر است از بودجه های زیادی که هنگفت اند ولی وقتی به کسی که واقعا آن را انجام داده است می رسد، ناچیز است. و در این میان بدیهی است که کسی که پروژه را واقعا انجام می دهد نیز به اندازه ای که دریافت می کند برای پروژه هزینه می کند. و این یعنی کیفیت پایین پروژه ها.

دلم پر است از هزینه های سازمان ها که وقتی هزینه هایشان را از مبلغ پروژه ها کسر می کنند، تنها مقداری می ماند که یک فرد بتواند یک ماه روی آن کار نیمه وقت کند. و نه اینکه بیست نفر یک سال روی آن کار کنند.



۱۳۸٧/۱۱/۱ :: ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : بنده

دوستان، آقایان، خانم ها بیایید...

اینجا یک جلسه نقد است... برای ما که تشنه نقدیم... تشنه نقدهایی سراسر متکبرانه... جلسه ای که کمی نقد کنیم... اینبار نه دیگران را... خود را !

هر روز دیدیم کشتار را... دیدیم ظلم را... دیدیم کودکان در خون غلطیده را... مردان دست بریده را... که تنها جرمشان داشتن حسرت کاشتن در زمین آبا و اجدادیشان بوده است.

حجت بر ما تمام بود. ماه محرم... مظلومان مسلمان... دیدگان گریان بر آقای شهیدان...

دیدیم تظاهرات مردم بی دین، مسیحی، یهودی و مسلمان را در گوشه گوشه دنیا... کریسمس بود؟ هوا چند درجه زیر صفر بود؟ شب بود؟ خانواده هایشان در مهمانی بودند و آنها در خیابان؟ تمام شب؟ روز؟ چند روز؟ دولت شان آنها را حمایت می کرد؟ خانواده هایشان آنها را ستایش می کردند؟ دوستانشان؟

می دیدیم در تلویزیون هایمان... در زیر پتوهایمان می خزیدیم و آهی می کشیدیم و افسوس می گفتیم که نمی شود کاری کرد... (کاش لااقل نمی گفتیم حقشان است)

و نقد کردیم... نقد کردیم اندک آزاد مردانی را که به ما نشان دادند ظلمی را که می رفت در جایی بر مردمی... که نکنید که بر ما طبیعی می گردد خون، زخم، ظلم... و شک نکردیم بر دل خود که مبادا از نفاق لبالب لبریز شده باشد... و نگفتیم که چرا بر نمی خیزیم لااقل با همشهریان خود همراه شویم... در داد و نه در خون... در اعتراض و نه در اقدام...

و نقد کردیم همه را... همه را جز خود... و این است حال ما مردم منافق... و دیدگان خدا می پاید زمانی را که مهلت سفرمان سر کشد... که بگوید که را نقد می شاید... و چه دیر خواهد بود نقد... و چه دیر خواهد بود اشک...



 
درباره وبلاگ

بنده ای هستم از جمله بندگان خدای تعالی. نظراتی دارم؛ گاه غلط و گاه درست. می پویم و می جویم تا بیابم و بدانم و بدان کنم که بدانم. می نگارم آنچه را می اندیشم. و صد البته که از لطف او می جویم و می پویم که هر چه هست اوست و ما جمله بندگانی در پناه لطف او و جمله در ظلمات؛ جز آنچه او خواهد و دهد. که سمیع است و قریب. قریب تر از رگ گردن و بزرگ تر از آسمان ها و زمین.

مطالب اخير
مرگ استیو جابز
در جهت اصلاح
در مواجه با اختلاس، چه باید کرد؟
غیرت : گوهر کمیاب این عصر
مبارزه با قانون شکنی
معتاد کردن کودکان به آهنگ و موسیقی
باز هم مخالفتی با خدا
عمل اعتقادی و مخالف عرف: مشکل سوء تفاهم و راه حل ها
چرا باید منتظر باشیم؟
مشکلی به نام تجملات. مشکلی به نام تحجر قوم گرایی
اول یادگیری مطلب و سپس یادگیری تاریخچه
معرفی زمینه های مورد نیاز و سود آور به کارآفرینان
غر زدن، مد امروزه!
بانکداری اسلامی
مسلمانی
راضی کردن همه
قوه مقننه یا ... ؟
به اسم امام و به کام دشمن امام و انقلاب
عذر خواهی از برخی شعارها برای اطاعت از دستور رهبر عزیزمان
مجلس و ماجراهایش
اعتراض به مصوبه مجلس برای قانونی کردن وقف دانشگاه آزاد
آخرین تلاش های ناشیانه
آقازاده ها بر گوش وزیر دولت منتخب مردم هم سیلی می زنند.
نامه تامل برانگیز حسین شریعت مداری به برخی مراجع
تاملی بر صحبت های آقای هاشمی رفسنجانی در مورد حسن مصطفوی
یک چاره برای آسان شدن سختی ها بر انسان
چند نکته از حضرت شعیب علیه السلام
چرا برخی به سید حسن خمینی، سید حسن مصطفوی می گویند؟
مساجد ما و مساجد مورد پسند اسلام
بیسیم چی

پيوندها
RSS Feed