وبلاگ قریب
بسم الله الرحمن الرحیم --- قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَى نَفْسِی وَإِنِ اهْتَدَیْتُ فَبِمَا یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی إِنَّهُ سَمِیعٌ قَرِیبٌ - ۵۰ سوره سبا --- بگو اگر گمراه شوم پس جز این نیست که از ناحیه خود گمراه می شوم و اگر هدایت یابم به سبب آنچه پروردگارم به من وحی می کند است. همانا او شنوا و نزدیک است.
 
۱۳۸۸/٦/۳۱ :: ۸:۳٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : بنده

گاهی آدم با اطرافیانش و یا دوستانش احساس صمیمیت می کنه و به همین دلیل حرفی می زنه یا شوخی ای می کنه که بعد می بینه که همین شوخی یا حرف، موجب کدورت می شه و به جای اضافه کردن به صمیمیت، اونو کمتر هم می کنه.

"و قل لعبادی یقولوا التی هی احسن ان الشیطان ینزغ بینهم ان الشیطان کان للانسان عدوا مبینا" {سوره اسراء آیه 53} (به بندگانم بگو کلامی را بگویند که نیکوتر است. همانا شیطان بین آنها فساد و فتنه می کند. همانا شیطان از آغاز، دشمن آشکاری برای انسان بوده است.)

بر طبق تفسیر المیزان، توی این آیه، خطاب نسبت به مومنین است. پس باید مراقب باشیم که به بهترین وجه با هم صحبت کنیم.

این خیلی مهمه. همه ما کم و بیش، چوب تخطی از این دستور خدا رو خورده ایم. باید یاد بگیریم که شوخی بکنیم. شاد باشیم اما احترام رو هم در صحبت هامون رعایت کنیم. محبت رو هم همین طور.



۱۳۸۸/٦/۳۱ :: ٥:٤٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : بنده

چند چیز بی ربط برای دل خودم:

------------------------------------

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

بسی پادشاهی کنم در گدایی

------------------------------------

یا رب اندر کَنَف سایه آن سرو بلند

گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود؟

------------------------------------

دنیا هم که آدم بدوه و به آب و آتیش بزنه، عشق و محبت هم نجات بخش نهاییه و هم راهبر نهایی.

همی گویم و گفته ام بارها که اگه آدم رو در سیر الی الله تعالی به یک هواپیما تشبیه کنیم، عشق و محبت، موتوره و عقل و دستورات، سکان هواپیما. یکی آدم رو جلو می بره و یکی دیگه مسیر رو تعیین می کنه که خطا نری.

شرمنده که یکم جسته گریخته شد.



۱۳۸۸/٦/٢٩ :: ٢:۳٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : بنده

دیدید این آقای جعفریان چه گلی کاشته؟ شعرش رو می گم : لینک

خیلی وقته که می خوام برم دیدار این شهدای زنده در بیمارستان ها. و من الله التوفیق.

شاید اگه دیر بشه، دیگه نتونم این شهیدای زنده رو ببینم!



۱۳۸۸/٦/٢٩ :: ۱:٤۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : بنده

جمعه دلم خیلی گرفت.

نه از مخالفین. اونها که تعدادشون خیلی کم بود. دلم از مردم مومنی که به راه پیمایی و نماز جمعه اومده بودن گرفت.

همه اونهایی که اومدن، به کرات شاهد روزه خوری مخالفین بودن. بطری های آب، آب میوه، ماء الشعیر، بستنی و خلاصه هر جور خوردنی که در مقابل چشم روزه دارایی که برای نماز جمعه و راه پیمایی دفاع از مظلومین اومده بودن، توسط مخالفین به سمت دهان می رفت.

دلم گرفت که چرا ما اینقدر در دینمون سستی می کنیم. چرا بی خیالیم. چرا کم روییم.

آن فرد مخالف، در مقابل این همه روزه دار، با آنکه می داند در جامعه اسلامی، روزه خواری حد شلاق دارد، با پررویی هر چه تمام تر، بر باطل خودش اصرار می کند و می خورد و می آشامد. اما مسلمونا، اون هم بهترین مسلمونای جامعه که اهل نماز جمعه و دفاع از دین خدا هستن، به راحتی از واجب امر به معروف و نهی از منکر چشم می پوشن.

در مورد بدحجابی و بی حجابی، مسلمونا این قدر کوتاه اومدن و زشته زشته کردن که الان به جایی رسیدیم که در تهران، یک دختر نوجوان، نه به خاطر اینکه اعتقادی به حجاب نداره، بلکه به خاطر اینکه روش نمی شه و خجالت می کشه که در بین دوستاش، پای عقیده اش وایسه، روسریشو عقب می کشه.

حالا به روزه خواری رسیده ایم. اینقدر حد شلاق علنی رو که دین خدا برای روزه خوار در جامعه مسلمونا وضع کرده رو اجرا نکردیم، الان اینقدر زیاد شده. حالا کارشون به جایی رسیده که به خودشون جرأت می دن جلوی نماز گزارای نماز جمعه روزه خواری کنن.

آخه چرا اینقدر سستی در دین خدا؟ چوبشو می خوریما؟ می دونیم که همه در گناه علنی سهیمن؟ مگه به اینکه خدا حاضر و ناظر به اعمال ماست، اعتقاد نداریم؟ چند نفر باید در راه امر به معروف و نهی از منکر شهید بشن تا ما از خواب بیدار بشیم؟

----------

خیلی از این دسته مخالفین دیگه از پوشش دین هم برای حرفاشون استفاده نمی کنن. اون از حجابشون در اون روز. اونم از روزه خواری علنی شون. مخالفت با احکام دین خدا یعنی کفر نه؟ پس این دسته از مخالفین رو باید کافر نامید نه منافق. البته می دونیم که همه شون اینطور نیستن. گاهی آدم در مخالفت با یک فرد یا دسته، دنیا و آخرت خودشو به باد می ده. خدا آخر و عاقبت هممونو به خیر کنه. آمین.

 



۱۳۸۸/٦/٢٥ :: ۸:٤٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : بنده

شنیده اید که می گویند دروغ گو کم حافظه است؟ حکایت منافق هم یه جورایی شبیه همان دروغ گوست.

منافق، چون آنچه را در دل دارد، آشکار نمی کند، عملا بخش عظیمی از رفتار و کردار و گفتارش دروغ است.

یک زمانی به علت سید بودن و نیز روحانی بودن آقای خاتمی، ایشان، رای زیادی از مردم گرفتن و رئیس جمهور شدن. اما یادمان هست که کم کم، می رفت تا هر چه دین است، رنگ ببازد. رفتار های خلاف دین آقای خاتمی که هیچ! از توهین های تئوریسین های اصلاح طلب به دین مانند سخنان آقا جری، بحث تجربه دینی و تلقی این آقایان که به نوعی فاتحه تقلید و مرجعیت را می خواند و به هر کس اجازه می داد که دینی از خود ابداع کند و آنرا درست بداند، بحث عدم عصمت بزرگان دین و غیره گرفته تا توهین به اندیشه های انقلاب.

در زمینه انقلاب، یک زمانی می خواستند امام خمینی را به موزه بفرستند. زمانی دیگر، دنبال برقراری ارتباط با امریکا بودند و اظهار دوستی با این دشمن ملت می کردند. زمانی می خواستند از مجلس با آن ارتباط برقرار و دادخواهی کنند. از دوستی با فلسطین و لبنان انتقاد می کردند. زمانی از اعلام دشمنی با اسرائیل، خشمگین می شدند و آنرا به مصلحت نظام! نمی دانستند. از کمک به فلسطین، ناخرسند بودند و ...

اما زمانی رنگ عوض کرده و مدافع خط امام شدند. امام را که خود به موزه برده بودند، در موزه نگه داشتند و عکس وی را به صدر مجلس هایشان نشاندند. در جملاتشان، عشق به امام و مدیحه سرایی برای او، موج می زد.

عبارات عوض شده بود. نخست وزیر امام! خط امام! هم او که در پی استعفای نابهنگامش، خشم امام را بر انگیخته بود و امام دستور داده بودند که ایشان را که به یکباره ناپدید شده و مخفیانه چند روزی به خانه یکی از اقوام رفته بودند (آن هم پس از استعفای بی خبر خود!)، هر کجا هست، بیابند، به یک باره شد نخست وزیر امام!

همه چیز خود را منسوب به امام کردند. "ولی زنده" را رها کردند و به قاب عکس ایشان چسبیدند و افسوس که رهنمود های امام را هم در موزه نگه داشتند.

از یک طرف، دست به دامن آقای منتظری شده اند و از یک طرف دست به دامن عکس امام!

طرفداران جناح آنان، به چند دسته تقسیم می شوند. عده ای از همان ابتدا، دستشان زیر دست آقای هاشمی بود. هرچند مخفی اما بود. دوستانی بودند به ظاهر دشمن. اما عده ای مخالف با آقای هاشمی که به تازگی از ریاست جمهوری کنار رفته بودند، نقد ایشان را می کردند. هر گونه تهمت و یا راستی را در مورد ایشان می گفتند. از املاک کانادای فرزندان ایشان تا فساد مالی فرزندان و ... .

با شروع انتخابات اخیر، به یکباره باز هم رنگ عوض کردند. دادشان در آمد که چرا در مورد شخص بزرگی مانند آقای هاشمی، این طور می گویید؟ ایشان چه اند و چه اند. صحبت از خدمات ایشان بود به انقلاب و ...

اکنون هم راه، همان راه است و افراد، همان افراد. در آستانه روز قدس، همه آنها امیدوارانه منتظرند تا شمشیر هایشان را دوباره از رو ببندند. عده ای به یک باره مدافع حقوق ملت فلسطین شده اند و همان هایی که زمانی نظام را به خاطر کمک به فلسطین، شماتت می کردند، یکدیگر را تشویق می کنند به شرکت در این روز آیینی بزرگ!

عده ای دیگر از آنان، اما، فراموش کرده عکس های امام خمینی صدر مجلسشان، تاکید می کنند که روز قدس را برای زنده کردن جریان آشوب خود می خواهند نه برای فلسطین.

و صد افسوس که صفوف نمازگزار این جمعه، بازهم نمازگزاران با کفشی را خواهد دید که این بار، در روز قدس، بر علیه کمک به فلسطین و بر علیه حمایت از آن شعار خواهند داد!

و باز، تریبون نماز جمعه می رود تا سخنان کسی را پخش کند که باز هم با داعیه ایجاد وحدت بین مسلمین، شایعه تقلب را دامن زند و شورشیان را تشویق کند.

کاش آنچه را واقعا در دل داشتند بیان می کردند. که کفر بسی زیبنده تر از نفاق است!



سند تاملات راهبردی سیاسی–تشکیلاتی جبهه مشارکت ایران اسلامی را خوانده اید، اگر تا کنون نخوانده اید، در اینجا، آنرا بخوانید. نقد جالبی نسبت به آن در اینجا نوشته شده است که جالب است.

البته فکر می کنم خیلی بیشتر می شود از این سند، مطلب در آورد.

باید یادمون باشه که با رفتار و اعمال این جناح در طول این سالها و خصوصا این ایام، نفاق این عده بر ما مشخص شده است. به همین علت، نباید فراموش کنیم که آنچه آنها می نویسند با آنچه در دلهایشان پنهان کرده اند، خیلی تفاوت دارد. به همین دلیل، به این اسناد، تنها به عنوان بخشی از افکار آنها که می توانسته اند آنرا علنا بیان کنند، اعتبار می کنم.

 



۱۳۸۸/٦/٢۱ :: ٦:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : بنده

پس از اعترافات افراد شاخص در جناح اصلاح طلب و پس از صحبت های چند روز پیش سردار جعفری در باره افراد گرداننده این شورش ها (بخوانید این لینک را البته با تاخیر)، امید است که این افراد، حداقل از نفاق دست برداشته و علنا آنچه را باور دارند (که همان دشمنی با ولایت فقیه است)، بگویند.

همه می دانستیم که آنها این دشمنی را دارند. اما با نفاق، آنرا بیان نمی کردند. تا خداوند آشکار کرد آنچه را در دلهایشان بود.



۱۳۸۸/٦/٢۱ :: ۳:۳٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : بنده

گاهی خوبه آدم از بیرون به قضیه نگاه کنه و فقط کلیات رو ببینه.

خلاصه اعتقادات ما چیه؟

خوب دلایل و خصوصا اعجاز قرآن، ما رو به این رسونده که خدایی هست. (با همه اون ویژگی هایی که می دونیم.)

اینکه هدف زندگی ما باید رسیدن به نقطه ای باشه که اون از ما راضی باشه. یعنی کسب رضایت خداوند متعال از خودمون. چرا؟ چون بهمون خیلی محبت کرده. چون ازمون بی نیازه. و برای کسایی که درک کنن (به نظرم، این مهمترین بخش از اعتقاداته و ما باید به این نکته برسیم)، تنها کسیه که ما رو به خاطر خودمون دوست داره و محبتش بهمون بی نهایته.

پس هدف اونه. حالا چون همه چیزمون از اونه، بهمون گفته که چه جوری بهش می شه رسید. گفته که باید برای نزدیک شدن به او، وسیله یافت. وسیله چیه؟ داریم که این وسیله، پیامبر و اهل بیت علیهم السلام هستند.

البته خیلی چیزای دیگه هم گفته. یکی اینکه باید از پیامبرش که درود بی کران خدا بر او و خاندان پاکش باد، اطاعت کنیم. بعد هم پیامبر ازمون محبت اهل بیتش رو خواسته. مورد اتفاق مسلمون ها است که این اهل بیت، مشخص هستند (اهل سنت: تفسیر رازی، شیعه: هر تفسیری که می خواین). جدا از این هم، پیامبر، به اطاعت از کتاب خدا و اهل بیتش که درود و رحمت خدا بر آنها باد دستور دادن.

اهل بیت که سلام خدا بر آنها باد، هم دستوراتی داشته اند.

آهان! یادمون باشه که خدا به پیامبر خاتم که سلام خدا بر او و خاندان پاکش باد، فرموده که تو تصدیق کننده تمام پیامبران و کتاب هایی هستی که قبل از تو از طرف من فرستاده شده. و به همه پیامبران قبل از ایشان هم دستور داده شده که بگویند که بعد از آنها پیامبر دیگری از جانب خدا می آید که در آن صورت باید از پیامبر جدید اطاعت کنند. (این بخش، توضیح زیادی داره. یکیش اینه که افراد یادشون باشه که مهم اطاعت از خداست. یعنی ما به خودی خود علاقه ای به مثلا نماز خوندن به طرف بیت المقدس نداریم. هدف ما صرفا اطاعت از خداست.)

یعنی ما باید توجه داشته باشیم که یک اراده و یک چیز مهم در زندگی ما است و آن هم خداست. همه کارها و همه محبت ها و همه زندگی ما هم برای رسیدن به او و جلب رضایت اوست. حتی محبت به پیامبر و ائمه علیهم السلام. (در دعای جامعه کبیر می خوانیم که خدایا اگر از این افراد، مقرب تر به تو سراغ داشتم، به آنها متوسل می شدم. یعنی توجه داریم که تنها به کسی یا چیزی حق توسل داریم که خدا اجازه داده باشد و امر کرده باشد. در همین راستا هم این افراد بزرگ، باید مهم ترین برای ما در زندگی باشند. از خودمان، زندگیمان و نزدیکانمان. اصلا اینها نزدیک ترین افراد پس از خدای سبحان به ما هستند. پس کار، فقط اون چیزی که خدا در شریعتش گفته. محبت هم فقط اون چیزی که او دستور داده. اعمال هم همین طور. به این می گویند توحید.)

پس یادمون نره که در این پیچ و ما پیچ، هدف فقط و فقط رسیدن به خداست و جلب رضایت او. همه چیز هم در رابطه با او تعریف می شه. چیزی باید به ما نزدیک تر باشه که به خدا نزدیک تره.

همین! گفتم که یادم باشه و یادمون باشه.



۱۳۸۸/٦/۱۸ :: ۸:۳٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : بنده

در اندیشه حقیر، دو گونه پویش وجود دارد:

گونه اول از نوع علاقه به دانستن است و آموختن. که این در پاسخ به ذهن کنجکاو و جستجو گر بشری است.

نوعی دیگر از پویش وجود دارد که ناشی از سردرگمی است. این نوع، که عموما در افرادی بروز می یابد که به نوعی از مکتب الهی بریده یا ناامید شده اند یا کلا با آن ناآشنا هستند، ناشی از آن است که به دنبال چیزی که این درون آشفته را آرام کند، سر در گم، از هر خمی جرعه ای می نوشند تا گمگشته وجود خود را بیابند.

چیزی هم که در این عصر خود شیفتگی بشر، زیاد داریم، همین مکاتب گوناگون و حرف های پراکنده و فیلسوف مآبانه است. پس حالا حالا ها درگیریم.

به گفته امام محمد باقر که جانم فدای او باد: «وقتى که یأس و ناامیدى تمام مردم را فرا گرفت و دیگر از هر جهت خود را در بن‏بست احساس کردند، امام غائب علیه‏السلام قیام مى‏کند.»

البته امام علیه السلام این فرمایش را برای ناامیدی از هر حکومتی در عصر آخر الزمان فرموده اند. اما فکر کنم بتوان آنرا برای مکاتب هم به کار برد. زیرا حکومت ها بر پایه مکاتب بنا نهاده شده اند.



 

یاد بگیریم تا یاد بگیریم یا یاد بگیریم تا به کار ببندیم؟!

چقدر از چیزهایی رو که تا به حال یاد گرفته اید به خاطر دارید؟ چقدر از آنها تا به حال به درد شما خورده است؟ اصلا چقدر اهل به کار بستن چیزهایی که یاد گرفته اید هستید؟

 

بی مقدمه دو بحث مطرح است:

یکی اینکه سعی کنیم چیزی را یاد بگیریم که یک روز به کار آید. خوب البته هر چیزی شاید روزی به کار آید. اما با این عمر محدود، چیزی را یاد بگیریم که بیشتر به کار می آید.

دو اینکه سعی کنیم این روحیه را در خودمون تقویت کنیم که به آنچه می دانیم، عمل کنیم و از آن استفاده کنیم.

همه می گن که اگر چیز خوبی می بینی آنرا یاد بگیر. خیلی از ما، این روحیه را داریم که تا پولی در بساطمان می آید، آنرا صرف خرید وسایل لوکس می کنیم. اگر کمی در بازار گشت بزنید، می بینید که در هر شهر، پر است از مغازه هایی که اجناسی گران مانند تلویزیون های سه چهار میلیون تومانی دارند. دلم می گیرد وقتی فکر می کنم که ایکاش، ما وقتی پولی به دست می آوردیم، به تولید رو می آوردیم تا مصرف. در برخی کشور ها می بینیم که خانواده ها معمولا در پارکینگ خانه خود و یا جای دیگری هرچند کوچک، دست به ساخت کارگاهی می زنند و وسایلی برای آن تهیه می کنند. در همان جا ها می بینیم که یک دفعه در یک شهر کوچک، مسابقه ماشین های کوچک دست ساز برگزار می شود و کلی آدم شرکت می کنند. این، یعنی افراد به ساخت اهمیت می دهند. این، نشان می دهد که این افراد چگونه اوقات فراغت خود را به تولید یک شیء هرچند تکراری تخصیص می دهند.

وقتی به کتاب های درسی دوران دبیرستان و قبل و حتی دانشگاه نگاه می کنم، می بینم که ای کاش کمی بیشتر به این مطلب توجه می شد.

به جای یادگرفتن مطالب زیادی که از یاد می روند، خوب است که مطلب کمی را یاد بگیریم اما آنرا به خوبی یاد بگیریم.

مثلا ای کاش به جای آنهمه جغرافیا خواندن که هیچ کدوم رو حتی یادمون نمیاد چه برسه به اینکه به دردمون بخوره، کمی اطلاعات راجع به هر استان کشور به ما می گفتند و بعد یک تور در شهر یا نهایتا استان خودمون بر گزار می کردند و لا اقل شهر خودمان را و تاریخ و جغرافیای آنرا عملا به ما می آموختند.

ای کاش کمی به ما نجوم یاد می دادند. چون هر کس، حتما در عمرش سرش رو در شب بالا می آره تا آسمون رو ببینه. کاش حداقل یادمون می دادند که چگونه ستاره قطبی رو در آسمون پیدا کنیم.

کاش به دخترها، همسر داری، خانه داری و بچه داری و اصول تربیت کودک و به پسر ها، روش تعمیر وسایل منزل و همسر داری و تربیت فرزند و مدیریت مالی خانه و اینگونه چیز ها را یاد می دادند.

کاش به ما یاد می دادند که چگونه یک ایده را به محصول تولید کنیم. فرض کنید که در ذهن خود ایده یک ابزار جدید را دارید. خوب نبود که می دانستید قدم هایی که باید آنها را طی کنید که این ایده چگونه باید به یک محصول آزمایشگاهی و نمونه و سپس به یک نمونه تجاری تبدیل بشه؟

خوب نبود که در مدرسه و دانشگاه، یاد می گرفتیم که یک بحث درست و منطقی چه روش و اصولی رو داره؟ خوب نبود که اون رو تحت نظارت یک معلم و استاد، عملا تمرین می کردیم تا اشکالاتمان در این زمینه بر طرف شود؟

خوب نبود که شیوه یک وضو گرفتن و یک نماز خواندن و یک سوره حمد خواندن با رعایت تجوید و قواعد لازم رو عملا چندین بار تمرین می کردیم و یاد می گرفتیم؟

خوب نبود که در مدرسه به عنوان یکی از درس ها، مراحل ازدواج و نکاتی رو که باید در هر مرحله به اونها دقت کنیم، یاد می گرفتیم؟ می دونید با این آموزش ها که برای نوجوانان خیلی هم جذاب و پر کششه، چقدر جلوی این همه دوستی های سطحی و ازدواج های سطحی تر و نهایتا این همه طلاق گرفته می شد؟

خوب نبود که با مشاغل مختلف جامعه آشنا می شدیم و هر روز رو در کارگاه یا محل کار یک شغل سپری می کردیم؟

خوب نبود که بیشتر به دشت و دمن می رفتیم تا با طبیعت بیشتر دوست بشیم؟

خوب نبود روزهایی از ماه رو به جمع کردن آشغال از طبیعت می پرداختیم تا عملا در گوشت و پوستمان برود که ما خلیفه خدا در روی زمین هستیم نه مسوول از بین بردن آن؟

خوب نبود ...؟ خوب نبود...؟

اگر ما به این شیوه، یعنی شیوه ای که در آن به استفاده و کاربرد توجه شود تا صرفا یاد گرفتن و حفظ کردن و آموختن، عادت کرده بودیم، اینهمه در صف کنکور، مشتاقان نمی خواستند یاد بگیرند. بلکه مشتاق بودند که سریع تر آنچه یاد گرفته اند را به کار بندند.

این صف کنکور، از ترس این جوانان بی هنر است که می ترسند به جامعه ای بروند که در آن، مهارت مهم است نه علم بی عمل. می روند تا فرار کنند از مواجه شدن با واقعیت. به همین دلیل هم باز در دانشگاه می آموزند که بیاموزند. لیسانس، فوق لیسانس، دکترا، فوق دکترا، هیات علمی شدن، پیر شدن، مردن، ... بی آنکه تا آخر عمر، سعی در عمل داشته باشند. این است که دانشگاه ما هم همان است که دبیرستان ما است.

حرف در این زمینه بسیار است.

یادتان هست حرف آقای بهجت خدا بیامرز که می گفت به آنچه می دانید عمل کنید؟ نمی دانم خانه پروفسور حسابی رفته اید یا نه. خانه ای که جای جای آن، حکایت از این دارد که این مرد، اهل عمل بوده است. نه صرفا در رشته خودش. کارگاه نجاری دارد که در آن برای خانه خودش صندلی می ساخته است. پر است از دستگاه های الکترونیکی که خودش ساخته است (ایشان لیسانس برق هم داشته اند). پر است از ایده هایی که به کار انداخته شده اند.

توجه کنید که بحث علوم تجربی یا انسانی یا مهندسی نیست. هر کس می تواند در هر رشته ای باشد. اما در همان رشته، سعی در عمل داشته باشد. سعی در رسیدن. نه صرفا در آموختن. یعنی سعی کنیم که از آنچه می دانیم، استفاده کنیم تا به هدف خود برسیم. و صد البته توجه داشته باشیم که هدف از زندگی ما باید به خدای سبحان رسیدن باشد. و آنوقت چقدر زندگی با آنچه هست، تفاوت داشت!

هنوز هم دیر نشده است. یک یا علی می خواهد و یک همت برای اصلاح خود و یک طلب توفیق و تلاشی درست و اصولی! 

 



۱۳۸۸/٦/۸ :: ٤:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : بنده

گاهی در وبلاگ کسی، بسته به موضوع پست آنها، حرفی پیش می آمد و مطلبی می نوشتم که فکر می کردم خوبه یک آرشیوی از اونها رو خودم هم داشته باشم. به همین دلیل یک کم سازماندهی شده تر فکر کردم و وبلاگ "قریب - نظرات" رو زدم. البته همه نظراتم رو نمی نویسم اما اونهایی که به نظرم توش حرف مهمی داره رو سعی می کنم اینجا هم منعکس کنم.

دلیل خوبی هم دارم. به نظرم، بخش عظیمی از شخصیت هر فرد، موضعیه که در مقابل حرف ها و کارهای دیگران می گیره. خوب این وبلاگ هم در بر گیرنده قسمتی از نظرات این حقیر است.



۱۳۸۸/٦/٧ :: ٧:٥٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : بنده

نمی دونم چه حسی دارید وقتی وارد وبلاگی می شوید که از خرداد یا تیر امسال شروع به نوشتن کرده اند. البته منظورم، وبلاگ هایی است که مطالبشان، بیشتر سیاسی است (و شاید تک و توک مطلبی دیگر هم داشته باشند.) و باز البته منظورم وبلاگ هایی نیست که در عنوانشون اسم کاندید خاصی هست و مشخصا تبلیغاتی هستند.

اون طور که من دیدم، بسیاری از این وبلاگ ها به جناح آقای موسوی در انتخابات تعلق داره. در این رابطه، چند جور می شه برداشت کرد.

یکی اینکه با شروع جو داغ انتخابات، این افراد، به این جو، علاقمند شده و تصمیم به اظهار نظر و شرکت در این عرصه کرده اند.

برداشت دوم اینه که این وبلاگ ها به منظور ایجاد یک هجمه تبلیغاتی ایجاد شده باشند. این هجمه در ادامه همان بحث است که می گفتم، این جناح سعی بر آن دارد که خود را اکثریت وانمود کند. اگر به این وبلاگ ها سر بزنید، می بینید که عموم آنها، یک سری مطالب رو با کپی پیست کردن، تکرار می کنند و به نوعی ریپیتر محسوب می شوند. با این ایده که تکرار یک حرف را پوششی برای فقدان یا کمبود منبع و مدرک برای حرف خود نمایند.

شما می توانید هر کدام از برداشت های بالا را داشته باشید. اما به نظرم بعد از خواندن این پست، ناخودآگاه وقتی وارد یک وبلاگ می شوید، نگاهتان به سمت آرشیو و ماههای آرشیو آن جلب می شود!

البته می دانیم که هر وبلاگ بالاخره یک روزی شروع به کار کرده است. اما نکته جالب برای من، وبلاگ هایی است که در زمان انتخابات شروع به کار کرده اند. اگر سرویس دهنده های وبلاگ، آماری از ایجاد وبلاگ های جدید بر اساس تاریخ ارائه کنند، به نظرم جالب باشد.



۱۳۸۸/٦/٧ :: ۱:٤٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : بنده

بی مقدمه، یک سوال!

من و شما، چقدر در خرید هایمان به این توجه می کنیم که موجب بازار گرمی یا رکود چه اجناسی می شویم؟

چهار گونه جنس در بازار کشور خودمان یافت می شود:

١. اجناسی که تولید داخل هستند و علاوه بر این، کلا یا بیشتر، از مواد اولیه تولید داخل نیز استفاده می کنند. در خرید این اجناس، پولی که شما پرداخت می کنید، بخشی به جیب فروشندگان و بخشی به جیب تولید کننده داخلی می رود. مانند کفش ایرانی.

٢. اجناسی که تولید داخل هستند ولی (همه یا بیشتر) مواد اولیه آنها از خارج از کشور تامین می شه. شرکت تولید کننده این اجناس، طبیعتا، مواد اولیه را در قبال پرداخت وجه، از یک شرکت خارجی خریداری می کند. مانند نوشابه زمزم که مواد اولیه طعم دهنده آن از خارج تهیه می شود.

٣. اجناسی که تولید داخل هستند ولی تحت لیسانس یک شرکت خارجی تولید می شوند. این اجناس ممکن است نام آن شرکت خارجی را داشته باشند یا ممکن است با نام داخلی عرضه شوند. نکته ای که در این اجناس مهم است، تحت لیسانس بودن آنها است. شرکت داخلی تولید کننده این اجناس، بابت تولید یا فروش هر عدد از آن اجناس، مبلغی را مستقیما، صرفا به دلیل تحت لیسانس بودن، به آن شرکت خارجی پرداخت می کند. مانند نوشابه های کوکاکولا (که نام یک شرکت خارجی را دارد و بابت آن هزینه ای به کوکاکولای امریکا می پردازد) و نوشابه ارم (که تحت لیسانس است). البته توجه داریم که در مقایسه همین دو محصول هم باید توجه داشته باشیم که محصولی که تنها تحت لیسانس است، ارجح تر از محصولی است که با نام یک محصول خارجی تولید می شود. چون میزان پرداخت، برای این دو نوع با هم تفاوت می کند.

۴. اجناسی که تولید یک شرکت خارجی هستند و جزء واردات و یا حتی قاچاق به حساب می آیند. بدیهی است که جز هزینه دلالی و فروش، بقیه پولی که می دهیم، مستقیما به جیب شرکت خارجی تولید کننده می رود. مانند انواع آدامس ها و پاستیل هایی که در مغازه ها فراوان یافت می شود.

نکته ای که دوست دارم همه ما به اون توجه کنیم، اینه که وقتی وارد یک مغازه می شویم، علاوه بر اطلاعات کلی که در مورد اجناس، کسب می کنیم، به این نکته هم دقت کنیم که اون جنس، در کدام دسته از دسته های بالا قرار می گیرد.

با توضیحاتی که در بالا دادم، بدیهی اسا که همه ما باید سعی کنیم که حداکثر پول، در داخل کشور گردش کند و به عبارتی، کمترین ارز از کشور خارج شود. اونهایی که به بحث ملیت و ملی گرایی اهمیت می دهند که ارزش این را می دانند. دوستانی هم که بحث های عقیدتی را مد نظر قرار می دهند، می دانند که تا وقتی مصالح کشور مسلمان خودمان هست، باید آنرا حفظ کنیم. علاوه بر این که خداوند، حقوق همسایگان (و به تبع آن، همشهریان و هموطنان) را بر بقیه مقدم دانسته است.

در نتیجه در خرید اجناس، باید اولیتی به همان ترتیبی که آورده ام را رعایت کنیم تا چرخ اقتصاد مملکت خود را بیشتر و بیشتر به گردش در آوریم. و صد البته که ممکن است کیفیت یک جنس با وجود ایرانی بودن، پایین تر از یک جنس تحت لیسانس باشد. اما باید توجه داشته باشیم که این که یک کارگر هموطن بیشتر، سر کار برود بهتر است تا مثلا ما کمی بیشتر لذت ببریم.

و صد البته که کافی است کمی سعی کنیم. ممکن است گاهی ناچار شویم که خلاف این اولیت بندی رفتار کنیم (به علت در سختی افتادن و یا حساسیت وسیله ای که می خواهیم از آن استفاده کنیم). اما مهم این است که در رفتار عمومی روزمره خود آنرا لحاظ کنیم. خواهیم دید که با این نگرش، چقدر به هموطنان خود کمک می کنیم که زندگی خود را اداره کنند و همه با هم، زندگی خوبی داشته باشیم.

 



۱۳۸۸/٦/٤ :: ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : بنده

متن صحبت های حضرت آقای خامنه ای را در سال ٧٧ دیدم. ایشون در این جلسه، کمی به شناخت نفاق از طریق آیات نورانی قرآن پرداخته اند.

می تونید متن کامل صحبت های ایشان رو اینجا ببینید.

راهکار جالبی که ایشان برای شناخت نفاق بیان می دارند، این است: "امروز یک نشانه وجود دارد؛ آن نشانه چیست؟ همراهی با دشمن شناخته شده!"

توصیه می کنم که متن کامل این صحبت ها را بخوانید.



۱۳۸۸/٦/۳ :: ٦:٢۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : بنده

گاهی فقط به دنبال کسی هستیم که حرف ما را بزند. یعنی همه غلط می گویند غیر از وقتی که حرف ما را بزنند.

سراغ روحانیت نمی روند. وقتی می روند که ببینند آن روحانی، چیزی را می گوید که آنها می پسندند. به این می گویند خود پرستی مدرن. خود پرستی با لعاب دین داری!

در جریانات اخیر هم می بینیم... در زندگی روزمره هم می بینیم...

باید خود را بشکنیم و سعی کنیم دین خدا را مطیعانه و بدون در نظر گرفتن نظرات خودمان، بررسی کنیم. همه اش را. نه فقط بخشی از آن را. اسلام، تسلیم است. تسلیم خود در برابر خدا. المتقدم لکم مارق و المتاخر عنکم زاهق و اللازم لکم لاحق. یعنی باید دقیقا پا به پا با حجت های خدا، پیامبر و خاندان پاکش که درود و رحمت خدا بر آنان باد، حرکت کرد. نه عقب تر و نه جلو تر. و این تسلیمی می خواهد که در عمل، آسان نیست. خدا را مددی...!

و چیزی که می تواند کمک باشد این است که انّی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم. دوستم با آن که با شما دوست است و دشمنم با آنکه با شما دشمن است.



۱۳۸۸/٦/۳ :: ٦:٠۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : بنده

در ادامه صحبت های گذشته، ...

یکی از راه کارهای اساسی و اصلی مخالفین حق در طول تاریخ، این بوده که با ایجاد راه های متعدد، راه اصلی (که همان حقیقت است) را به خیال خود پنهان و گم کنند.

یکی از ابزار ها در همین راستا، ایجاد مکاتب گوناگون و چند صدایی است.

راه کار دیگر، شبهه افکنی بر راه حقیقت است. به گونه ای که دیگر به هیچ حرفی که می شنوید، نتوانید اعتماد کنید. بدین گونه، دست از راه حق بر خواهید داشت که هدف آن مخالفین هم، همین بوده و هست.

راه کار های پیشنهادی:

  • پناه بردن به خدا و استمداد کمک از او و دست به دامان پیامبر و اهل بیت مکرم (که درود و رحمت خداوند بر آنها باد) او شدن.
  • به قول آقای پناهیان عزیز، پرداختن به دل و ساختن آن. یعنی باید دل خود را درست کنیم. با استغفار. با اعمال خوب. با پرهیز از گناه و هوای نفس. تا دلمان در شرایط سخت، بتواند راه را بیابد.
  • مطالعه و پیگیری اخباری که می شنویم. صرف دیدن یک خبر در چند پایگاه متصل به هم، دلیل بر وجود چیزی نیست.
  • در این رابطه به اخباری که فاقد گوینده است اعتبار ندهیم. به گفته مقامی آگاه... ، شنیده شده است که... ، این روزها خبری... . همه این عبارات به نوعی شایعه پراکنی است. چون غیر قابل پیگیری است.
  • کسب دانش در مورد افراد. سابقه دوستی ها، دشمنی ها، خط های سیاسی، موضع گیری افراد را بدانیم. به این گونه می توانیم دریابیم که آیا یک فرد، حرفش را از روی دشمنی با کسی می گوید یا احتمال دارد که خبری موثق را می دهد.
  • ترجیحا پیگیر صحبت های افراد از خودشان شویم. کسب اطلاع کنیم که آیا خود فرد، تایید می کند که یک حرف را زده است؟ منظورش چه بوده؟
  • یک محور اصلی برای خود تعیین کنیم. برای مثال، برای خود من، ولایت فقیه شرط است. یعنی اگر ولی فقیه، بگوید این فرد خوب است یا بد است، از فلانی پیروی نکنید یا بکنید، باید برای ما، این حرف، ملاک باشد. داریم که در این شرایط باید به ولایت، چنگ زد.

 



 
درباره وبلاگ

بنده ای هستم از جمله بندگان خدای تعالی. نظراتی دارم؛ گاه غلط و گاه درست. می پویم و می جویم تا بیابم و بدانم و بدان کنم که بدانم. می نگارم آنچه را می اندیشم. و صد البته که از لطف او می جویم و می پویم که هر چه هست اوست و ما جمله بندگانی در پناه لطف او و جمله در ظلمات؛ جز آنچه او خواهد و دهد. که سمیع است و قریب. قریب تر از رگ گردن و بزرگ تر از آسمان ها و زمین.

مطالب اخير
مرگ استیو جابز
در جهت اصلاح
در مواجه با اختلاس، چه باید کرد؟
غیرت : گوهر کمیاب این عصر
مبارزه با قانون شکنی
معتاد کردن کودکان به آهنگ و موسیقی
باز هم مخالفتی با خدا
عمل اعتقادی و مخالف عرف: مشکل سوء تفاهم و راه حل ها
چرا باید منتظر باشیم؟
مشکلی به نام تجملات. مشکلی به نام تحجر قوم گرایی
اول یادگیری مطلب و سپس یادگیری تاریخچه
معرفی زمینه های مورد نیاز و سود آور به کارآفرینان
غر زدن، مد امروزه!
بانکداری اسلامی
مسلمانی
راضی کردن همه
قوه مقننه یا ... ؟
به اسم امام و به کام دشمن امام و انقلاب
عذر خواهی از برخی شعارها برای اطاعت از دستور رهبر عزیزمان
مجلس و ماجراهایش
اعتراض به مصوبه مجلس برای قانونی کردن وقف دانشگاه آزاد
آخرین تلاش های ناشیانه
آقازاده ها بر گوش وزیر دولت منتخب مردم هم سیلی می زنند.
نامه تامل برانگیز حسین شریعت مداری به برخی مراجع
تاملی بر صحبت های آقای هاشمی رفسنجانی در مورد حسن مصطفوی
یک چاره برای آسان شدن سختی ها بر انسان
چند نکته از حضرت شعیب علیه السلام
چرا برخی به سید حسن خمینی، سید حسن مصطفوی می گویند؟
مساجد ما و مساجد مورد پسند اسلام
بیسیم چی

پيوندها
RSS Feed