عجیب حسیه این پیری...
سری پر از خاطرات دور. خاطراتی شیرین. خاطراتی تلخ...
عجیبه که وقتی آدم از گذشته گذر می کنه، حتی تلخی ها هم شیرین می شن. یه جورایی همه سختی های آدم، همه تلخی ها،... همه و همه شون می شن جزئی از وجود آدم...
گاهی، وقتی که به عقب نگاه می کنم، از آینده می ترسم. که چقدر سخته که یه روز در مورد امروز هم همین طور بگم و ...
و واقعا می ترسم که مبادا یه روز ببینم که تموم شد. و من کم گذاشته ام. که کم هم گذاشتم. خیلی کم.
عین کسی که سر جلسه امتحان مهمی مثل کنکور، غرق در بازی با مداد و کاغذش بشه و وقتی به خودش بیاد که بگن وقت تمام است...
خدایا، وقت تمام است؟!... اما من می خواستم...!
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشاهی کنم در گدایی