|
وبلاگ قریب
بسم الله الرحمن الرحیم --- قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَى نَفْسِی وَإِنِ اهْتَدَیْتُ فَبِمَا یُوحِی إِلَیَّ رَبِّی إِنَّهُ سَمِیعٌ قَرِیبٌ - ۵۰ سوره سبا --- بگو اگر گمراه شوم پس جز این نیست که از ناحیه خود گمراه می شوم و اگر هدایت یابم به سبب آنچه پروردگارم به من وحی می کند است. همانا او شنوا و نزدیک است.
|
|
||
|
باید اول تکلیف خودمون رو با اصول خودمون روشن کنیم. برای ما فقط حرفه ای و موفق بودن فرد مهمه یا اینکه از این توانایی در چه راهی استفاده می کنه هم مهمه. در مورد استیو جابز: بسیار ایده پرداز و تیز هوش بوده. برخی از این تکنولوژی هایی که الان در دست همه هست، ایده ابتدایی اونها توسط این آقا ارائه شده. اما یک نکته: ایشون مدیر عامل و موسس یکی از شرکت هایی است که بزرگترین خدمات رو به رژیم نحس و غاصب اسرائیل کرده. البته خودشون هم از گفتن این جمله ابایی ندارند. حالا ما دیدگاهمون نسبت به کسی که در جبهه دشمن کار می کنه چیه؟ اصلا دیدگاه ما نسبت به معاویه چیه؟ معاویه، سیاست مدار بزرگی بوده. تازه نماز و روزه هم می خونده و می گرفته. بالاخره جامعه اسلامی رو مدیریت هم کرده. اما فقط یک نکته: ایشون جبهه دار باطل بوده. مقابل حضرت علی علیه السلام. اصلا یک کم بالاتر فکر کنیم. نظر ما در مورد شیطون چیه؟ شیطون عبادت کننده بزرگی بوده. توانایی های زیادی داشته. هوش فراوانی هم داره. الان هم کل جبهه باطل رو خودش مدیریت می کنه. شوخی نیست. این همه نبوغ از خودش بروز می ده که بتونه هر کسی رو به طریقی به راهی بکشونه که می خواد. فقط یک نکته: ایشون مقابل خدا وایساده. توی راه باطل. همین! نتیجه گیری با خودتون. اما به نظرم دو نکته رو باید در ذهنمون داشته باشیم: اول اینکه در جبهه باطل، کسانی ممکنه وجود داشته باشند که نکات مثبت و یا خیلی مثبت متعددی داشته باشن (یادمه آقای قرائتی می گفت: چرا ما تصورمون از یزید یک آدم زشت و وحشت ناکه؟ چرا به خودمون نمی قبولونیم که یک آدم ممنه خیلی زیبا باشه اما امام حسین علیه السلام رو هم بکشه.). این نکات مثبت ممکنه خلی ممتاز باشه (مثلا در یک معیار، در دنیا اول باشه) دوم اینکه باید اولویت بندی اصول برامون کاملا مشخص باشه. یعنی بدونیم که برای ما در درجه اول اهمیت، کدوم معیاره. مثلا: من خلاق بودن بودن یک فرد برام خیلی مهمه. اما موافق یا مخالف حق بودن برام چقدر مهمه؟ این رو گفتم که همون بحث خاکستری بودن افراد رو یادآوری کنم. ممکنه افرادی با ویژگی های بسیار منحصر بفردی در ته ته بهشت باشن. مثل خود شیطان! انگیزه نوشتن این پست، پس از خوندن این مطلب ایجاد شد: لینک
اگر شما از اون دسته آدم هایی هستید که فکر می کنید در جهت اصلاح اخلاق و فرهنگ خود و جامعه نمی شه کاری کرد، این نوشته رو نخونید. اگر فکر می کنید همه راه ها رفته شده و نتیجه ای نداشته، این نوشته برای شما نیست. اگر فکر می کنید ما برای ایجاد تغییر، خیلی کوچیکیم، اینجا رو نخونید. اما برای خودم و بقیه، یک پیشنهاد جالب دارم: راستش خیلی وقته که با خودم فکر می کنم که ایرادات آدمیزاد در برخوردها و رفتارها، یعنی چیزهایی که باعث رنجش دیگران می شه، خیلی شفاف و روشنه. در طول تاریخ هم ثابته. یعنی وقتی آدم تاریخ رو می خونه می بینه که همون چیزهایی که قبلا سوء تفاهم و کدورت پیش می آورده، الان هم همون اثر رو داره و غیره... در این جهت، برای اونکه حداقل رفتار خودم و نهایتا رفتار خانواده و دوستان و جامعه رو اصلاح کنم، به یک راه حل رسیدم. بیاین یک دفترچه داشته باشیم. هر وقت که از کسی ناراحت شدیم و رفتار یا حرف کسی موجب رنجش ما شد، سعی کنیم یک قانون نسبتا کلی ازش استخراج کنیم و اون قانون رو در دفترچه بنویسیم. البته سعی کنیم تبصره هاش رو هم یادداشت کنیم. اگر شما جزء افرادی هستید که دست به نوشتنتون خوبه و حوصله هم دارید، می تونید در کنار این قانون، رفتار اون فردی که شما رو به این قانون رسوند رو هم بنویسید و زیرش تاریخ بزنید. مثلا من از طرز قضاوت یک فرد نسبت به خودم ناراحت می شم. با خودم فکر می کنم که اگر این فرد، اول دلیل فلان رفتار قبل من رو از خودم می پرسید و بعد از اون، قضاوت می کرد، این طور نمی شد. برای خودم می نویسم، باید قبل از قضاوت، موضوع رو با فرد به نحوی مطرح کنیم و دلیل رفتارش رو از خودش بپرسیم و بعد قضاوت کنیم. این میشه یک قانون طلایی. بعد از یک مدت، می بینیم که اشکالات رفتاری به ظاهر متفاوت ما آدم ها، همه از قوانین نسبتا کلی معدودی موجب می شه و می شه به راحتی جلوی اونها رو گرفت. یعنی حداقل با رعایت این قوانین، رفتار خود ما این ایرادات رو نخواهد داشت. می دونین چرا این رو می گم؟ چون خیلی از افراد رو می بینیم که از مثلا خواهر شوهر خودشون می نالن و نسبت به رفتار اون خشمگین می شن. ولی بدون این که بدونن، با عروس خودشون همون رفتار رو دارن. مثلا ناراحتن که خواهر شوهرشون به اونها توجهی نکرده. می تونن این قانون رو در دفترچه خودشون بنویسن که عروس دوست داره در خانواده شوهر از خوبی هاش تعریف بشه. این خودش یک قانون طلاییه. پس باید پیش دستی کنیم و قبل از اینکه اشکال رفتاری دیگران در ما هم به وجود بیاد و یا اگر هست، ریشه دار بشه، اون رو بر طرف کنیم. کافیه هر چند وقت این قوانین خودمون رو بخونیم و سعی کنیم به خاطر بسپریم و رفتار های خودمون رو با اون ها کنترل کنیم. در این مورد، حدیث زیاد داریم. مثل این که "آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند." یا اون جمله حضرت لقمان علیه السلام که "ادب از که آموختی؟ از بی ادبان" موفق باشید دفترچه رو فراموش نکنید. یادتون باشه که اصلاح، با برنامه ریزی ممکنه. و صد البته اگر پیشنهادی برای بهتر کردن این دفترچه دارید، از پیشنهاد شما استقبال می شه! این روزها اخبار این سه هزار میلیارد تومان اختلاس خیلی نقل محافل شده است. عکس العمل افراد هم در مقابل این خبر تقریبا مشابه همدیگر است. همانطور که اخبار آقای شهرام جزایری باب شده بود. یا اخبار آقای کرباسچی و امثال آنها. مشکلی که در این مساله وجود دارد این است که عموما مردم اشتباهات یکسانی در مورد این اخبار می کنند و به دو دلیل هم این اشتباه ها طبیعی است: اول اینکه اطلاع زیادی در زمینه نحوه کار و فعالیت امثال این آقایان ندارند. دوم اینکه این آقایان را با خودشان مقایسه می کنند و در نتیجه بیشتر ناراحت می شوند. پس بنده برای اینکه در تحلیل خودم این اشتباها و سوء تفاهمات پیش نیاید، از ابتدا می گویم که تحلیلم بر چه فرضیاتی بنا شده است: اول اینکه من در مورد وام های کارخانجات و صاحبان صنایع و شرکت ها صحبت می کنم و نه وام های رایج مردم مانند وام مسکن. پس لطفا نگویید که در کشوری که ما برای یک وام پنج میلیون تومانی، باید این همه دوندگی کنیم و ضامن داشته باشیم و غیره، چگونه فردی این همه وام می گیرد و هیچی به هیچی. دوم اینکه موضع شخصی من هم مانند هر مسلمان و عاقل دیگری این است که باید با این افراد به شدید ترین نحو برخورد کنیم. اما نه فقط با آنها بلکه...! و حالا تحلیل. بیایید به این فکر کنیم که چگونه این سه هزار میلیارد تومان، سه هزار میلیارد تومان شده است. یعنی گام های آن. کسانی که در صنعت هستند و یا کارخانه دار، به خوبی واقفند که در ایران، به راحتی می توان وام های بزرگ گرفت. و البته اکثرا اذعان دارند که این کار بدون سیبیل چرب کردن و یا همان رشوه عملا امکان چندانی ندارد. یعنی چه؟! یعنی باید مثلا سه تا پراید به فلان رئیس شعبه یا فلان فرد در بانک بدهی تا موافق کند که به شما وام دهند. طبیعی است که با این شرایط، بحث زمین یا کارخانه ای هم که باید برای ضمانت بازپرداخت، رهن بانک باشد، هم قابل حل است. جالب این جاست که بسیاری از صاحبان صنایع ما هم به همین صورت وام ها گرفته اند و پرداخت کرده یا نکرده اند. بسیاری از کارآفرینانی که ما برای آنها به به و چه چه می کنیم، خودشان به همین صورت رشد کرده اند و توانسته اند صنعتی را بر پا کنند و البته اموالی هم جمع نمایند. مشکل فقط اینجا نیست. بحث نحوه مصرف وام هم هست. باز هم اکثر افرادی که در صنعت هستند، به خوبی واقفند که این که وام دریافتی باید صرف تولید شود هم معمولا به روی کاغذ خلاصه می شود. عموما با فاکتور سازی یا سبیل کارشناس را چرب کردن، آن هم قابل حل است. معمولا بیشتر این وام ها صرف خرید ملک و زمین (در خوشبینانه ترین حالتها، خرید ملک و زمین کارخانه) می شود که ریسک صاحب صنعت محترم، تا حد امکان پایین بیاید و با این رشد قیمت املاک، صاحب صنعت سود قطعی زیادی کند و بقیه هم ماشین های سواری مدل بالا و ویلا ها و سفر ها و بقیه هم صرف دلالی های رایج برای سود کردن های بیشتر و نه توسعه تولید کارخانه. بازهم مشکل فقط اینجا نیست. کیست که نداند که زمان بازپرداخت وام های کلان، معمولا فقط روی کاغذ است. مهم نیست که شما کار سود آوری کرده باشید یا خیر. در هر صورت بانک ها به همان دلایل سبیل چرب شده و غیره، نمی توانند وام های خود را با قاطعیت در زمان معین شده بازپس گیرند زیرا چیزی در دستشان نیست. خودشان می دانند که سند زمین یا ملک یا کارخانه ای که برای ضمانت دریافت شده، معمولا یک دهم مبلغ وام هم ارزش ندارد و در نتیجه روال بازپس گیری وام، تبدیل می شود به گدایی و نهایتا اگر وام دهنده خیلی شهامت داشته باشد و خودش در روال وام دهی موثر نبوده باشد، تبدیل می شود به تهدیدات تو خالی. هم وام دهنده این را می داند و هم وام گیرنده. با این روال، شخص فوق با سه هزار میلیارد تومان اختلاس، عمده تقصیرش این است که کاری را که بسیاری از صاحبان صنایع دیگر یک یا دو بار انجام می دهند و از آنها برای صاحب صنعت بودن تجلیل می شود، صدها بار انجام داده است. بقیه اش هم می شود بازی سیاسی و حال گیری ها و ... . همه هم می دانند که بعد از مدتی بازهم یکی دیگر می آید و چهار هزار میلیارد تومان اختلاس می کند و می فهمند یا نمی فهمند و ادامه ماجرا. راه حل: اول. کلیه افرادی که در دادن وام، تعیین ارزش ضمانت بانکی و امور مربوط به وام، مسوولیتی دارند، باید با گزینش ویژه ای استخدام شوند و در حین کار نیز نظارت ویژه ای بر کار آنها صورت گیرد. دوم. همه وام های کلان بانک ها (مثلا از 100 میلیون به بالا) در بانک مرکزی ثبت شود. در این ثبت، باید مواردی مانند مشخصات وام گیرنده اعم از مشخصات حقیقی و حقوق، مبلغ وام، ضمانت بانکی، نحوه بازپرداخت، میزان بازپرداخت تا کنون و نیز مورد مصرف مبلغ وام ثبت شود. بدین ترتیب علاوه بر کارشناسان و مسوولین در بانک وام دهنده، افرادی در بانک مرکزی نیز می توانند به تصادف، برخی از این وام ها و وضعیت لحظه ای بازپرداخت و مصرف وام را بازبینی و کنترل کنند. سوم. خلاء های قانونی موجود در قانون یافته و بر طرف شود تا کسی نتواند از این خلاء ها سوء استفاده کند. این خلاء ها اکنون در قانون وجود دارد که نیاز به بررسی های جدی و دقیق این قوانین دارد و یک برادری و دلسوزی جمعی را بین مجلس و دولت می طلبد. چهارم. مجازات قانونی سنگینی برای افرادی که جرائم مالی بالای مثلا 100 میلیون مرتکب می شود تعیین گردد. مثلا اعدام. این موجب می شود که کسی به خود جرأت انجام این جرائم را ندهد. این نمی شود که نهایتا مثلا 10 سال برای فرد حبس تعیین شود. این طور، افراد با خیال راحت به سوء استفاده می پردازند. نباید ها: اول. سوء استفاده از این جریان و بهره برداری های سیاسی و جناحی از این اختلاس و عملا تبدیل کردن آن صرفا به چماقی برای حمله به یکدیگر و تسویه حساب های سیاسی. من اعتقاد دارم که این رخ دادن این مسائل، تا حد زیادی مستقل از دولت است. قدیم ها که دولت آقای خاتمی هم بود، از کارخانه داری در تهران می شنیدم که با دادن فلان مبلغ رشوه به برخی از شعبات بانک ها می توان وام گرفت (که البته خود آن فرد هم وامی گرفت – البته از همان وام های صنعت). این مربوط به بدنه بانک ها است یعنی کارکنان امور وام. این کارکنان، در هر دولتی ثابت هستند. هزار تا دولت را هم عوض کنیم، همین افراد در حال کار و گردش کارها هستند. باید نظارت را بر کار بدنه این ساختار زیاد کرد. اما الان همه بیشتر یکدیگر را متهم می کنند به جای اینکه علت بروز این سوء استفاده یا اصطلاحا سوراخ های قایق را بر طرف کنند. دوم. نکوهش اینکه افرادی این چنین می توانند با این پول در کشور، فلان کنند و بهمان کنند. توجه شود که مشکل ما با نحوه پول در آوردن امثال این فرد است و نه دارایی وی. برای ما اگر دارایی فردی که میلیاردها تومان را به راه شرعی و قانونی کسب کرده باشد، کاملا محترم است. البته مانند اکثر جاهای دیگر، باید مکانیزم های مالیاتی به نحوی قوی باشد که همه افراد، اعم از قشر متوسط و غنی، به تناسب، مالیات درآمد خود را پرداخت نمایند. مردم آخر الزمان، باید باهوش باشند. باید با بصیرت باشند. خیلی راحت و سریع راه کار های تکراری دشمن را تشخیص بدهند. من به شما می گویم. هر فیلمی که غیرت مرد را مسخره کند یا کمرنگ کند، صد در صد صهیونیستی است. باید به جایی برسیم که همه مردم این را تشخیص بدهند. نمی گویم کارگردان آن جاسوس است. نه لزوما! شاید باشد شاید هم یک مزدور بی جیره و مواجب باشد. مهم این است که یک فیلم صهیونیستی ساخته. مردم باید خیلی راحت ارتباط اینها را هضم کنند و بفهمند. بله غیرت بی جا هم داریم. همانطور که مردم قرآن خوانی را داشتیم که حضرت علی علیه السلام را کشتند. خب ما بیاییم و قرآن را مسخره کنیم؟ نه. --------- صحبت های بالا، نقل قول آزادی بود از بخشی از صحبت های آقای پناهیان عزیز در دانشگاه امام صادق علیه السلام در دهه اول محرم امسال. حتما شما هم انبوه احادیث و روایات و نیز سیره در مورد ستایش و تقویت غیرت مردان را دیده یا شنیده اید. حال چه شده است که با فیلم ها، با رسانه ها و تبلیغات و گاهی با اظهار نظر چند نفر روشنفکر مآب ، به ما القاء کرده اند که غیرت بد است و برخی زنان ما به دنبال شوهر بی غیرت هستند که کمتر جلوی دست و پای آنها را بگیرد و برخی مردان ما، می ترسند از اینکه به آنها برچسب غیرتی زده شود، الله اعلم. همین بس که: پیامبر (صلوات الله علیه و آله و سلم) می فرمایند: "همانا غیرت نشانه ی ایمان است". (میزان الحکمه، ج7) و صد البته که در هر چیزی در اسلام، باید از افراط و تفریط پرهیز کرد. اما اینکه حد اعتدال از دیدگاه اسلام کجاست را هم باید از سیره اهل بیت علیهم السلام و بزرگان دین فهمید نه اینکه سلیقه ای رفتار کرد: امام علی (علیه السلام) می فرمایند "غیرت بر دو گونه است؛ غیرت خوب و زیبایی که مرد با داشتن آن اهلش را اصلاح می کند" که اینگونه غیرت باعث اصلاح ناموس از بدحجابی و لاابالی گری می شود. اما حد اعتدال در سیره چگونه است؟ خوب است که نگاهی به شیوه رفتار پیامبر اکرم و ائمه علیهم السلام بیندازیم. گاهی که آدم توی خیابون می ره، با خودش می گه، کاش این قدر که پلیس، در مقابله با پارک ممنوع و خلاف های راهنمایی و رانندگی، جدی و کوشاست، در مقابل قانون شکنی های دیگه هم همین حساسیت رو داشت! اشتباه نشه ها! اصلا منظورم این نیست که پلیس در مقابله با جرایم رانندگی، کوتاه بیاد. برعکس. می گم این کوشایی رو حفظ و بلکه تقویت کنه.
اما در موارد دیگه هم همین حساسیت رو داشته باشه. یکیش همین حجاب. مگه در قانون مملکت ما، جزء وظایف شهروندان نیست که باید با حجاب اسلامی در محیط عمومی ظاهر بشن؟ پس چرا با قانون شکنان در این زمینه مقابله نمی شه؟ دیشب رفته بودم به یک پاساژ. مطمئنم اگه یکی از این به ظاهر آدم هایی که خیابون رو با اتاق خوابشون اشتباه گرفته بودن، هوس می کردن که همون نوار باریک و شل و ول به نام روسری رو کاملا از سرشون بر دارن، هیچ پلیسی نبود که به اونها بگه بالای چشمشون ابروست! در عوض خیابون پر بود از پلیس راهنمایی و رانندگی و قبض جریمه و ... آخه اینقدر سهل انگاری؟!! حالا نمی خوایم ایده آل نگاه کنیم. آیا نباید یک نظارتی باشه؟ حد بی حجابی کجاست؟ یکی به ما بگه که ما هم بدونیم که اگه یک فرد از اون بدتر اومد، پلیس، قطعا جلوش رو می گیره. الان ما می دونیم که غذا خوردن پشت فرمون، جرمه. اما پلیس، به این میزان تخطی از قانون، کاری نداره. اما اگه جرم بزرگ تر باشه، مثلا پارک ممنوع، پلیس جلوگیری می کنه. همه ما می دونیم که داشتن پوششی کمتر از حداقل حجاب اسلامی (گردی صورت و دستان تا مچ) در محیط عمومی، جرمه. اما هیچ کدوم نمی دونیم که آستانه تحمل پلیس کجاست؟ اصلا آیا آستانه تحمل تعریف شده ای هم داره؟! یا فقط قراره عشقی و سلیقه ای و دوره ای عمل کنه و اصطلاحا هر موقع حسّش بود؟! به خاطر همین هم هست که افراد متخطی از قانون، روز به روز پر رو تر می شن. روز به روز بدتر. روز به روز کثیف تر. هم پسرهاش، هم دخترهاش. اون یکی هر روز فاق شلوارش کوتاه تر می شه و بولیزش تنگ تر و یقه اش بازتر. اون یکی هم روز به روز مانتویش (منظور همان شبه بلوزش است) کوتاه تر و نازک تر و تنگ تر و روسری اش هم که هیچی! آرایش اش هم که روز به روز به فاحشه های فلان خیابان مسکو شبیه تر می شود. خب چه کسی قرار است مانع شود؟!! من اصلا قصد بحث مذهبی و دینی ندارم. الان فقط بحثم قانونه. قانون مملکت. پلیس، وظیفه اش مقابله با قانون شکنیه. برای همین پول می گیره. اصلا به اینکه اون قانون شکن هم، توی اون دنیا به خاطر بی حجابی هاش، چه عذابی خواهد دید، کاری ندارم. اونقدر بهش گفته شده که گوشش پره از ارشاد و نصیحت و لحن مهربون و جانم عزیزم و ... و خدای مهربون... از دوستی شنیدم که یکی از علما به تهران آمده بود، در همان پنج دقیقه اول که از ماشین پیاده شد، گفت: حرام است اگر کسی آیه های رحمت را برای این مردم بخواند (یعنی فقط باید این مردم را از عذاب خدا به سبب این گناهانشان و بی حیایی از خدا، ترساند). من فقط الان به قانون شکنی این عده کار دارم. گیرم کلا بی حجاب باشن. وظیفه شونه که قانون رو رعایت کنن. همون طور که موظفن ماشینشون رو در جای پارک ممنوع، پارک نکنن. نمی دونم تا به حال به برنامه های کودک تولیدی صدا و سیما در تلویزیون دقت کردید یا نه. منظورم محصولاتی مانند کارتون یا فیلم نیست. بلکه اون بخش از برنامه ها رو می گم که در اون، یک یا چند مجری به همراه یک یا چند عروسک و با حضور تعدادی کودک، برنامه اجرا می کنند. مانند برنامه های خاله شادونه و عمو پوررنگ و ... در کنار نکات مثبت و منفی ای که در این برنامه ها وجود داره، چند مساله خیلی مهم وجود داره که به نظر من در آینده، اثر خودش رو نشون خواهد داد (که البته ان شاء الله که این اثر برطرف بشه) یکیش اینه که در این برنامه ها، حجم زیادی از برنامه، توسط آهنگ و موسیقی و اون هم عموما موسیقی های طرب انگیز و به اصطلاح غلط رایج "شاد" پر می شه. حتی کار به جایی می رسه که بسیاری از آهنگ هایی که از نظر علما، موسیقی مجالس لهو و لعب شناخته شده و حتی در برنامه های بزرگسالان تلویزیون، اجازه پخش ندارند، تنها با تغییر متن اشعار و گنجاندن محتوای کودکانه، به خورد کودکان ما داده می شود. حال آنکه کودکان، قدرت تشخیص و تمایز خوب و بد به مراتب ضعیف تری نسبت به یک انسان بالغ دارند. این مساله، کم کم باعث خواهد شد که موسیقی و آهنگ و خصوصا این سبک از اون، با روح و جان کودکان ما آمیخته شده و به نوعی عادت تبدیل بشه. در این حالت، افرادی که به این شیوه در کودکی تربیت شده باشند، در آینده، شادی و خوشی را تنها و تنها با موسیقی و آهنگ خواهند دانست و ناخودآگاه، به غیر از این شیوه، احساس شادی و سرزندگی نخواهند کرد. وقتی به خودمون نگاه می کنم، بیشتر به مشکلاتی که این شیوه غلط تربیتی ایجاد می کنه، می رسم. ما که در دوران کودکی خود، نه این برنامه ها رو دیدیم و نه با این آهنگ های جور واجور دمخور و مأنوس بودیم، الان عموما در بزرگسالی، اینهمه با ترک یا کمرنگ کردن موسیقی و خصوصا موسیقی حرام از زندگی خود، درگیریم. خدا رحم کنه به حال کودکانی که دست پرورده این برنامه ها باشن. و اما راه کارهایی که می شه در مواجهه با این نقیصه داشت: ١. انتقاد جدی از مدیریت صدا و سیما و مسوولین تولید برنامه های کودک در رعایت الگوی اسلامی تربیت کودک و حداقل دستورات دین. ٢. به دست گرفتن بخش عمده مدیریت تربیت کودک توسط والدین و استفاده از تنها بخشی از برنامه های تلویزیون که حذف آن، خللی به کسب آگاهی و تربیت کودک وارد می کند. ٣. کسب و طراحی یک الگو و استراتژی مشخص برای تربیت کودک منطبق بر اصول تربیتی اسلام و آیات و احادیث فراوان در این زمینه.
باز هم معاویه ای دست از آستین در می آورد... باز هم یزیدی هوس تشت طلا می کند... باز هم ناقه ای به عناد کشته می شود... باز هم مخالفتی و جهلی و عنادی با خدای سبحان. باز هم قابیلی متولد می شود. قابیل های این دوره و زمان، اما کت و شلوار پوشند. قابیل های این دوره و زمان، خود، نمی کشند. سفارش می دهند که برایشان بکشند. مانند قوم ثمود. قابیل های این دوره و زمان، حتی انکار می کنند. محکوم می کنند. در حالیکه می دانند. می خواهند که هابیل ها کشته شوند. قابیل های این دوره و زمان، برنامه ریزی می کنند. گام به گام. برنامه هایی یک ساله، پنج ساله، ده ساله، پنجاه ساله، صد ساله. قابیل های این دوره و زمان، خود زنی می کنند. برج، منفجر می کنند. دوقلو، سه قلو، ... و آنرا به گردن هابیل ها می اندازند. که روزی هابیل ها را بکشند، به همان بهانه. قابیل های این دوره و زمان، حتی پاپ تعیین می کنند. اما پاپی که بر باب میل آنها حکم دهد. قابیل های این دوره و زمان، خود کتاب دارند. کتابی نه آسمانی که جهنمی. کتابی جهنمی با عنوانی بهشتی. حقوق بشر. با همان کتاب، خود را مبعوث می کنند و می کشند و می کشند و محکوم می کنند و سکوت می کنند و اجیر می کنند و ... قابیل های این دوره و زمان، هابیل ها را می کشند بی آنکه حتی فرزندان هابیل هم بفهمند که چه شده است. چرا که پای برنامه هایی می نشینند که قابیل ها برایشان ساخته اند. غذایی می خورند که "مِید این قابیل" پایش خورده است. به خوابی می روند که بالشتش را هم قابیل برایش ساخته است. اینجا قابیل آباد است. ---------- فکر می کنید روز اولی است که قرآن آتش می زنند؟ آیا یادمان نیست آن روز که برج های دوقلوی خود را برای بدنام کردن مسلمانان ذبح کردند؟ آیا یادمان نیست کاریکاتورهای سریالی را برای عادی کردن توهین به پیامبرمان؟ آیا یادمان نیست مظلوم نمایی هایی که همیشه و همیشه مسلمانان باید هزینه هایش را پرداخت می کردند؟ از هولوکاست خیالی یا واقعی که فلسطینیان هزینه اش را دادند تا برج دو قلویی که افغانستان قربانی آن شد. تا صدام، آن امریکا نشانده بعثی که مردم مظلوم عراق قربانی آن شدند. تا موشک های هسته ای رنگارنگ اسرائیل مجعول و بمب های هیروشیما کش که نیروگاه هسته ای ایران قربانی آن می شود. و امروز هم گامی دیگر. خود، به قرآن توهین می کنند و خود، تقبیح می کنند و خود، نچ نچ می کنند. چرا که فعلا فقط هدفشان این بود که آشکارا توهینی انجام شود. فعلا، همین برایشان کافی است. اما فقط فعلا. چرا که هر کار آنها، غیرت مسلمین را ارزیابی می کند برای تصمیم در جلو رفتن یا عقب نشینی. مسلمان کشی، حجاب ستیزی، تمسخر سران مجاهد مسلمین در درون کشورهای مسلمان، کاریکاتور پیامبران الهی، ممنوع کردن ساخت مسجد، تصویر سازی های خشن و ساختگی از مسلمان در ذهن مردم دنیا، همه گام های یک پروژه اند: "خدا ستیزی" آن روز که ساکت شدیم در مقابل کاریکاتورها، باید فکر این جایش را هم می کردیم. و اگر امروز هم ساکت باشیم، باید منتظر گام های بیشتر و بدتر باشیم. که دشمن، کمرش را برای دشمنی، بسته است و مسلمین، در خواب ناز. گرفتار دعواهای ساختگی و عشق های ساختگی و رفاه های ساختگی و نشئگی های ساختگی. باید بدانیم که اینها نه مسلمان، نه مسیحی، نه یهودی و نه ... نمی شناسند. دعوای آنها بر سر خداست. بر سر کسی غیر از خودشان که راه تعیین کند. امر و نهی کند. و قرن هاست که می تازند و تحریف می کنند و توهین می کنند و ... و هنوز هم علی علیه السلام، خوار در چشم و استخوان در گلو، در حسرت یارانی است که او را طلب کنند و در حمایت از دین خدا، کمر همت ببندند و هنوز هم مولایمان، خشمگین از این دستان آلوده به خون تمامی پاکان و صالحان، در انتظار سیصد و سیزده با غیرت است. ولی ما نمی خوابیم. ما از دین خدا حمایت می کنیم. ما نمی خواهیم در زمره کوفیان قرار گیریم. گاهی ما یک عملی را با توجه به اعتقاد خودمون می خوایم انجام بدیم که متوجه می شیم که در جامعه، دید خوبی نسبت به اون وجود نداره و ممکنه در مورد اون سوء برداشت بشه. یعنی افراد فکر دیگری نسبت به ما کنند و دلایل دیگه ای رو به این کار ما نسبت بدن. مثلا می خوایم در مهمان کردن دیگران، پذیرایی ساده ای داشته باشیم و اسیر تجملات نشیم. اما مهمان فکر نکنه که ما اون رو تحویل نگرفتیم و ... چه کار باید کرد؟ ١. اخلاص داشته باشیم. یعنی واقعا نیت خودمون رو خالص کنیم و هدفمون فقط کسب رضایت خدا باشه. ٢. در دلمون به اون فرد مخلصانه محبت داشته باشیم و این محبت رو زیادتر هم بکنیم. علاوه بر این، محبت خودمون رو به فرد ابراز کنیم. به این ترتیب، فرد مطمئن می شود که ما به او علاقه داریم و محبتمون هم واقعی است و تنها تعارف و تملق نیست. ٣. قبلا در مورد عقیده خودمون و دلیل هامون در خانواده و دوستان صحبت کنیم. بذاریم همه بدونن که مثلا ما پذیرایی ساده رو بیشتر می پسندیم و همین طور دلایل ما رو هم برای این پسندیدن، بدونن. البته اگر تا حالا هم این کار رو نکردین، نگران نباشین. این نکته نباید مانع کار درستتون بشه! ۴. سعی کنیم همیشه بر این کار درست، باقی بمونیم. یعنی این طور نباشه که گاهی این کار رو بکنیم و گاهی نکنیم. چون اینطوری، سوء تفاهم، تشدید می شه. چون فرد ممکنه با خودش فکر کنه که دلیل این رفتار ما، داشتن مشکلی با او بوده که با او رفتاری متفاوت از بقیه داشته ایم. پس باید سعی کنیم در انجام این کار درست، ثابت قدم باشیم و بلکه پیشرفت هم بکنیم. 5. همیشه به خودمون یادآوری کنیم که انجام کارهای پسندیده، سخته. مخصوصا اینکه مسلما حرکت در خلاف جهت جریان در زمانیکه عموم مردم یک کار غلطی را انجام می دن، انجام این کار رو سخت تر هم می کنه و همه این سختی ها، به اجر این کار در نزد خدا اضافه می کنه. 6. از خدا هم بخوایم که ذهن افراد رو به نیت خیر ما واقف کنه و وسوسه ها و افکار منفی که مسلما از القائات شیطان است و بین انسانهای مومن اختلاف می اندازد (به بیان صریح آیه قرآن - ان الشیطان ینزغ بینهم - همانا شیطان بین آنها فتنه و فساد می کند) رو از اونها دور کنه. همچنین از او بخوایم که ما رو در انجام کارهایی که مورد رضای اوست، یاری بده و ثابت قدم کنه. تحمل ما رو در مقابل زخم زبان ها و طعنه های احتمالی دیگران زیاد کنه و بر اجر ما بیفزاید. یادمون هم باشه که توفیق از جانب خداست و اوست که باید اجازه بده که ما در انجام یک کار حسنه موفق بشیم. شما رو نمی دونم. اما خودم گاهی که حدیثی مانند حدیث "افضل الاعمال، انتظار الفرج" (بهترین اعمال، انتظار فرج است) رو می شنوم، در دلم نقصی می بینم. از امام خمینی حرفی شنیده ام به این مضامین که تا یک نفر فقیر در مرزهای کشورمان هست، نمی خواهم ریالی برای کار فرهنگی هزینه شود. (البته احتمالا منظور ایشان، این همایش ها و کتاب های گلاسه و ریخت و پاش هاست).
نمی گویم پول ها را فلان مدیر بخورد و کار هم نکند. که کسی از کارش ایراد نگیرد. اما می گویم باید در خرج بیت المال، مسلمان تر از اینها باشیم. چرا ما باید منطقه ای کار کنیم؟ چرا شهرداری تهران، پولی را که از شهروندان تهرانی می گیرد، خرج سیل زدگان مسلمان پاکستانی نمی کند که از وبا نمیرند؟ گیرم که کراواتی های ایران زده و متحجر خاک پرست نگذارند. حداقل خرج مرز نشینان و کپر نشینان کند. همه درآمدش را خرج آنها کند. همه درآمدش را. نه اینکه صدقه ای، فقط کمک کوچکی کند و با بقیه آن، تمام اتوبان هایمان را پر از گل کند. تا وقتی در کشور ما، کسی درد نان دارد، گل کنار اتوبان، از حرام بدتر است. این پول شهر تهران نیست. پول اسلام است. حداقلش پول این مملکت است. هرچند که از شهروندان تهرانی کسب شده باشد. مگر ما مسلمان نیستیم؟ چرا نباید راضی باشیم که آسفالت کوچه ما خراب باشد اما شهرداری یا دولت یا مسوولین بگویند که ما این پول را خرج ساختن خانه برای مردم فلان روستا کردیم؟ چرا باید منطقه ای خرج کنیم؟ منطقه ای کار کنیم؟ منطقه ای فکر کنیم؟ ما همه مسلمانیم. همه برادریم. این پول ها، عاقبت ما را خراب می کند. دین ما را خراب می کند. خانه خرابمان می کند. نمی دونم چه جوری می تونم احساس خودم رو نسبت به زجر آور بودن نشستن در یک کلاس آموزش تاریخچه کامپیوتر و مبانی بیان کنم. پس از مدتها درس خوندن، به این نتیجه رسیدم که وقتی آدم در آموختن یک مطلب، خیلی جلو بره و تقریبا اشراف خوبی نسبت به اون مطلب علمی پیدا کنه، تازه وقتشه که تاریخچه اون علم و سیر پیشرفت اون رو بشنوه. اون موقع، شنیدن و مطالعه این تاریخچه، برای آدم بسیار شیرین و جالب و حتی مولد ایده های تازه خواهد بود. چون می فهمد که چگونه کم کم و ذره ذره به پیچیدگی این پیشرفت ها افزوده شده و قدرت آن بیشتر شده است. تا قبل از اون، چون به ابعاد آنچه اکنون موجود است آگاه نیست، فرقی نمی کند که این پیشرفت، ناگهان بوده یا به تدریج. یا اینکه چه زحمت هایی برای آن کشیده شده است.
به همین دلیل به نظرم بد نیست که درس هایی از این نوع را در دوره دکترا و کارشناسی ارشد آموزش بدهند. آن هم توسط افرادی که خودشون یک دید جامع و کاملی نسبت به اون مطلب داشته باشن. یکی از کارهای خوبی که وزارت خانه هایی مثل صنایع یا جهاد کشاورزی یا نفت یا علوم یا ... می توانند انجام بدهند این است که در هر سال یا فصل، با یک تحلیل کارشناسی و دقیق، لیستی از زمینه های کاری و فرصت های سرمایه گذاری خوب و مورد نیاز کشور را به کارآفرینان معرفی کند. همین کار می تواند در معرفی کارها و مشاغل سودآور نیز صورت بگیرد. در حال حاضر، سرمایه زیادی از مملکت، توسط کارآفرینان صرف سرمایه گذاری های غلطی می شود که در نهایت، به ضرر کشور است. برای مثال می بینیم که در یک برهه، شرکت های نوشابه سازی زیادی در کشور تاسیس می شوند و هزینه هنگفتی توسط بخش خصوصی، صرف وارد کردن دستگاه های نوشابه سازی به کشور می گردد که در نهایت به ورشکستگی بسیاری از آنها و هدر شدن وقت و سرمایه آنها ختم می شود. حتی اگر وزارت خانه ها نیز در این زمینه سستی کنند، جا دارد که موسسه هایی تحقیقاتی و یا نشریاتی تخصصی در این زمینه ها، اقدام به انجام این کار ارزشمند نمایند. با این کار، افراد در هر زمان که بخواهند اقدام به سرمایه گذاری و یا ایجاد یک شغل یا حرفه کنند، بر اساس یک تحقیق علمی و بر اساس شاخص هایی می دانند که مثلا پنج زمینه اصلی مورد نیاز کشور کدام مشاغل هستند. و یا بیشترین شغل هایی که در حال حاضر سودآوری دارند، چه مشاغلی هستند. در گام بعد، خوب است که این لیست ها به صورت دقیق تر و منطقه ای نیز برای هر استان یا شهر بر اساس اولویت های همان ناحیه تهیه شود. یک کلام! آدم باید هر کاری رو فقط برای خدا انجام بده. حتی سر سوزنی هم انتظار از قدر شناسی مردم داشتن، آدم رو قطعا به ناراحتی می رسونه. بسیاری از مردم، به کسی که بیشتر براشون کار و خدمت کنه، بیشتر انتقاد می کنن و ایراد می گیرن تا کسی که مال بیت المال رو می خوره و عین خیالش هم نیست. ---- یک مکالمه فرضی: یکی: ای بابا! یه زمانی همه کارخونه ها از ما خرید می کردن. همه سه شیفت کار می کردن. الان کارگرای یک شیفت رو هم به زور حقوق می دن. کسی از ما خرید نمی کنه. اوضامون خیلی بده. خدا .... ! من: ببخشید. یک سوال برام پیش اومد. شما اون زمان که همه ازتون خرید می کردن و وضعتون بهتر بود، میومدی تو مترو و اتوبوس بگی خدا رو شکر اوضاعمون رو به راهه. خدا خیر بده به کسایی که این جامعه رو اداره می کنن؟!! یکی: {سکوت} ---- فقط می خواستم بگم خیلی از ایراد گرفتن های بعضی ها، از ناسپاس بودن و شاکی بودن همیشگی اونهاست. یعنی وقتی که این مشکل اونها هم نبوده، برای یک چیز دیگه و شاید حتی برای همین چیز! نق می زدن. نه اینکه ایراد وجود نداره. وجود داره. خیلی هم وجود داره. اما بحث من مربوط به نقص ها نیست. بحث من ناشکری و ناسپاسی بسیاری از ماست. ناسپاسی نسبت به همسر. نسبت به پدر و مادر. نسبت به اطرافیان. نسبت به دوستان. نسبت به همکاران. نسبت به دولت. نسبت به نظام. نسبت به همه و همه. حتی نسبت به خدا! وقتی کار مثبتی انجام میشه، تشکر نمی کنیم. اما وقتی کوتاهی ای می شه (تازه اون هم به خیال ما. چه بسا چیزهایی که به نظر ما کوتاهی میاد در صورتی که حکمتی داره و باید انجام می شده)، سریع به هزار شیوه، دادمون بالا می ره. اصولا داد و بیداد کردن و غر زدن، مد شده! بحث بانکداری اسلامی، بحث جالبیه که ذهن بسیاری از اقتصاددانان، از داخلی گرفته تا خارجی رو به خودش مشغول کرده. روال موجود در بانک های داخلی به این صورت است: بانک ها در قالب دو نوع حساب قرض الحسنه و سپرده سرمایه گذاری، سرمایه های مردم را دریافت می کنند. از طرفی، عمده فعالیت های آنها در سه قالب وام های با بهره های آنچنانی و سرمایه گذاری های صنعتی و مسکن و نیز قرض الحسنه یا وام های با بهره های جزئی (که خیلی محدود است و به ندرت و یا در مبالغ جزئی قابل دریافت می باشد.)، می گنجد. البته بانک ها شرایطی را در قرارداد های خود نوشته اند که آن را از نظر شرعی، بدون اشکال نماید. اما با این وجود تعدادی از علما، استفاده از سود آنها را جایز نمی شمارند و یا برای آن شرایطی می گذارند. پول هایی که مردم به صورت قرض الحسنه در بانک قرار می دهند، عملا همان کارکرد سپرده گذاری را دارد. با این تفاوت که به جای آنکه به همه به میزان سرمایه آنها سود مشخص بدهند (مانند حساب سپرده سرمایه گذاری)، همان سود را به صورت تصادفی و در قالب طرح های امتیازی (یک امتیاز برای هر روز و هر چند هزار تومان)، به صورت جوایز وسوسه کننده به تعداد افراد محدودی از آنها بر می گردانند. (البته در این زمینه اگر کسی توضیحی دارد که نشان دهد من اشتباه می کنم، خوشحال می شم که تذکر دهد.) یکی از مشکلات دیگری که در این زمینه می توان دید، این است که نرخ سود بانکی برای وام های دریافتی از بانک و سپرده های سرمایه گذاری با هم تفاوت زیادی می کنند. حال آنکه طبق آنچه که در وام های قرض الحسنه نیز مشهود است، نرخ کارمزد بانک، نزدیک چهار درصد است و طبیعتا، اختلاف نرخ سود در مورد وام (دریافتی) و سپرده (پرداختی)، باید با هم اختلافی در همین حدود داشته باشد. مشکل دیگر این است که نرخ سود بانکی برای وام ها همیشه یکسان و ثابت است. در حالیکه در مواردی، فرد وام گیرنده، ضرر می کند ولی باید به بانک، سود پرداخت کند. علاوه بر این، گاهی در موارد سود آور (برای مثال خرید مسکن)، فرد سود زیادی می کند اما به بانک، سود کمی می دهد و در نتیجه بانک، عملا مغبون می شود. اما چه باید کرد؟ من در این زمینه متخصص نیستم. اما در همون اندازه ای که از دین سرم می شه، ایده های ساده ای دارم که سعی می کنم در این جا اونها رو بیان کنم. اول اینکه پول هایی که به عنوان قرض الحسنه از مردم دریافت می شه، در حساب های جداگانه ای نگهداری شود و تنها به عنوان وام قرض الحسنه به نیازمندان واگذار شود. تمامی جوایزی هم که در این زمینه داده می شود، بدیهی است که با این شیوه مصرف، قابل اعطا کردن نمی باشند و در نتیجه جوایزی هم در کار نخواهد بود. در این بخش، نیاز به بررسی ای برای تشخیص نیازمندان از میان متقاضیان این نوع وام خواهد بود. دوم اینکه وام هایی با نرخ سود غیر مشخص ایجاد شوند. این وام ها باید به صورت مضاربه باشند. در نتیجه، باید سرمایه گذار (یعنی در اینجا بانک) و شخص عامل (یعنی کسی که وام می گیرد) در سود و زیان با هم شریک باشند. البته درصد این شراکت در سود و زیان، در همان ابتدا باید تعیین شود. برای اینکار، باید شخص عامل، طرحی را که می خواهد برای آن وام بگیرد را به بانک عرضه کند. سپس بانک، آن طرح را بررسی کارشناسی می کند و اگر آنرا سود آور تشخیص داد، با شریک شدن در آن موافقت می کند و درصد شراکت را نیز به صورت توافقی تعیین می کند. در طول اجرای طرح و به ثمر نشستن نیز، بر روی آن نظارت دارد (به عنوان شریک). در این صورت، در انتها فرد عامل، در صورت شکست خوردن طرح نیز، آنقدر متضرر نمی شود و تنها به میزان شراکت خود در طرح، ضرر می کند. در صورت موفق بودن طرح نیز، هر کدام از شریک ها به سود خود می رسند و کار، عادلانه و بر اساس مضاربه، خاتمه می یابد. در این حالت، رقابتی بین بانک ها در یافتن طرح های خوب و جالب و سود آور، ایجاد می شود و افراد نیز به کار و تلاش ترغیب شده و نسبت به انتهای کار، استرس و اضطراب کمتری دارند. بیزارم از هرچی روشن فکریه. از اینکه برای ژست و یا ابداع، یک تکه از دین رو قبول نکنی یا براش اما بیاری. اینکه بخواهیم بگیم آره بابا من هم این طوری فکر می کنم دیگه! یک تکه از اون رو رعایت کنی و بخش دیگه رو قبول نکنی. آخرش هم خوشحال باشی که دین داری! حالا این تکه ای، حجاب باشه یا مشروب یا نماز یا ماهواره یا پول حرام و نزول یا نگاه حرام یا تراشیدن ریش یا موسیقی یا دروغ و غیبت. به قول عزیزی، گذشت اون دوره که قبول نداشتن مد بود. کلاس بود. الان اکثرا می دونن که دینداری سخته. خیلی هم سخته. مرد می خواد که آدم یک عمر، بدون ادا و اصول، بگرده ببینه دین چی می گه و با اعمال خودش تطبیق بده و اعمال خودش رو اصلاح کنه. باید بتونیم مرجع عالم تر رو پیدا کنیم و سپس مو به مو به رساله اون عمل کنیم. اما امان از این تکبر و غرور که شیطان را هم با آن اعمال و مراتبش، به تباهی کشید. البته به این سادگی ها هم نیست. گاهی یک عمل، یک ظلم، یک گناه، دل آدم رو طوری سیاه می کنه که دل آدم مهار نمی شه و اطاعت نمی کنه.
به قول خود خدا: و لاتکونوا من المشکرین * من الذین فرقوا دینهم و کانوا شیعاً کل حزب بما لدیهم فرحون * (آیه 31 و 32 سوره روم) و از مشرکین نباشید. از کسانی که دین خود را قطعه قطعه کردند و فرقه فرقه شدند. هر حزبی به آنچه پیش آنهاست، خوشحالند.
داشتم فکر می کردم که آیا راضی کردن همه ممکنه؟! اون هم در جامعه ای که عده ای توقع دارن مانند گذشته، ویژه خواری کنند. پارتی بازی کنند. دستور بدهند و به خاطر پولشان، اطاعت بشوند. حق حساب بدهند و خلاص شوند. اصولا در جامعه ای که منابع، محدود است، خیلی سخت است که شما بتوانی همه را راضی نگه داری. اگر بخواهیم به قشر محروم برسیم، این لزوما به این معنی است که از درآمد هنگفتی که قشر مرفه دارد و به سبب آن مرفه شده است، بکاهیم و آنرا به محرومین اختصاص بدهیم. طبیعی است که این کار، نارضایتی قشر مرفه را به دنبال دارد. اما توجه کنید که این نارضایتی، تازه شروع یک دردسر است. چون این قشر مرفه، به سبب همین ثروتی که دارد، قدرتی به هم زده و دوستان زیادی هم دارد. این است که هم رسانه و روزنامه دارد و هم آشنا و رفیق. آن هم در هر جایی که فکرش را بکنید. آن وقت شروع می کند به کارشکنی. چون می خواهد با این جریان که موجب شده است منافعش کم شود، مقابله کند. سپس قشر متوسط که چون محروم نبوده، آنقدرها وضعش تغییر هم نکرده است و در نتیجه آن بهبود را مشاهده نکرده است، با خواندن همان روزنامه ها و مراجعه به رسانه های همان قشر مرفه، بر این باور می شود که سیستم شایسته نیست و در نتیجه معترض می شود. به علاوه اینکه در تماسهایی که با هزار هزار دوست و آشنای همان قشر مرفه دارد، به صورت زبانی قانع می شود که سیستم شایسته نیست و ... این را اضافه کنید به عادت طبیعی ما مردمان که وقتی راضی هستیم، ساکتیم و وقتی ناراضی هستیم، از قر زدن در هیچ کجا کوتاهی نمی کنیم! به علاوه اینکه اصولا همیشه چیزی برای قر زدن و نیز متهم کردن همه به غیر از خودمان داریم. یعنی در آن چیزی که به آن مبتلا هستیم، همه مقصرند به غیر از عملکرد ضعیف خودمان! ناگفته نماند که بسیاری از نارضایتی های قشر مرفه کشورمان، در اصل و در نهایت بر می گردد به مسائل فرهنگی. جایی که مربوط به شرع و دین می شود. یعنی وقتی راضی می شوند که ما محدودیت های دینی را کلا برداریم و شهرهایمان بشود مانند لس آنجلس یا ... حالا بیا شمای مسوول باهاشون گفتمان کن و سعی کن به شلوار کوتاه پوشیدن و در کوچه های باغ های خلوت و ماشین، شرب خمر کردن و فساد راضی بشوند تا بعد! بابا اینا اصلا دینت رو قبول ندارن. "هرگز یهود و نصری ازتو راضی نمی شوند مگر به دین انها وارد شوی" در آخر، خطاب به آن دسته دوستانی که وضعشان بد نیست و موقع دیدن عکسی هنری از نان خشک خوردن یک کودک روستایی اشک در گوشه چشمانشان می نشیند باید بگویم: دوست من، برای بهبود وضع آن روستایی، سیستم ناچار است که از تو بگیرد و به او بدهد. پس کمتر گلایه کن. البته سوء مدیریت هایی که گاهی در جای جای سیستم موجود دیده می شود، قابل انکار نیست و قطعا با رفع آن می توان به بهبود های خوبی رسید. خواندن مطلبی از آقای یامین پور موجب شد که این پست را بنویسم: لینک
در مورد ایراداتی که در سیستم فعلی مجلس شورای اسلامی و نمایندگان آن وجود دارد، قبلا پستی نوشته ام که توصیه می کنم اگر تا به حال آنرا نخوانده اید، نگاهی به آن بیندازید: لینک (و البته پیشنهاداتی که در این زمینه داشتم: لینک ) بحث دانشگاه آزاد و رای نمایندگان در آن یکشنبه کذایی باعث شد که باز هم به این مطلب فکر کنم. خصوصا مقاله آقای اصنافی در سایت الف با عنوان قوه مقننه یا قوه چانه زنی: لینک در مجموع فکر می کنم که وظایفی که از یک نماینده مجلس (و همچنین روال انتخاب آن که هرچه فرد پول بیشتری برای تبلیغات داشته باشد، احتمال انتخاب شدنش بیشتر است) خصوصا در شهرستان ها انتظار می رود (از جمله پیگیری مطالبات و درخواست های ریز و درشت مردم حوزه انتخابیه که معمولا هم خلاف قانون است!) به گونه ای است که نمایندگان نمی توانند آنطور که باید و شاید، مستقل و آزادانه و با طیب خاطر و با انجام مطالعات مرتبط کافی در مورد قوانین نظر و رای بدهند.
سایت جماران رو می دیدم. برام خیلی جالبه که سید حسن خان، چقدر طبیعی، خودش رو به جای امام و پرچم دار او جا می زنه. عنوان سایت پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران با هدف پاسداشت و ترویج اندیشه های رهبر کبیر انقلاب اسلامی است اما جالبه که عملا صفحه اول اخبار این سایت، به سید حسن و ماجراهایش (و صد البته مظلوم نمایی هایش) اختصاص دارد. جالبتر اینکه در این سایت، عملا خودشان از سید حسن به عنوان "یادگار امام راحل" نام می برند! و بازهم جالبتر، تاریخ افتتاح سایت یعنی بهمن 87 است که تصادفا و صد البته تصادفا مقارن است با شروع تب و تاب انتخابات. خوب سید حسن خان، شما که دنبال یک تریبون واسه خودت می گشتی، چرا به نام خودت این تریبون رو تاسیس نکردی؟ این قایم شدن و حرف زدنت از پشت صندلی امام و با اسم امام، اصلا کار خوبی نیست پسر جان! بیا بیرون. تو دیگه بزرگ شدی! به جای خودت حرف بزن. با نام خودت. با برند خودت. نشون بده که خودت چقدر مایه داری. گیرم پدر تو بود فاضل...!
فرمایشات دیروز (چهارشنبه 2 تیر) رهبرمون آقا سید علی خامنه ای را در جمع اساتید بسیجی شنیدیم. در بخشی از این فرمایشات، ایشان مردم را از بی انصافی نسبت به دیگران برحذر داشته بودند. چنین احساس کردم که این بخش از صحبت ها، اشاره ای به تجمع روز قبل (سه شنبه 1 تیر) دانشجویان در روبروی مجلس نیز دارد. به همین دلیل، لازم می دونم که با کمال میل و رغبت، در جهت اطاعت از رهبرمون، به نوبه خودم از برخی شعارهای تند که بر علیه آقای علی لاریجانی و مجلس شورای اسلامی داده شد (و دادیم)، عذرخواهی کنم. فکر می کنم که شایسته بود که برخی از شعارها را حذف یا تلطیف می کردیم و آنها را تنها به انتقاد از عملکرد اشتباه این افراد معطوف می کردیم. البته خواسته هایی که در پست قبل (لینک) عنوان شد، هنوز به جای خود باقی است و این سوال ها را داریم. همچنین خواستاریم که آقای علی لاریجانی، در مجلسی در کنار دانشجویان و تشکل ها حضور یابند و پاسخ بسیاری از سوالها در مورد عملکرد دوگانه خود در جبهه اصول گرا را بدهند. همچنین از نشان دادن غیرت مردمی و بی تفاوت نبودن به اقدام غلط افراد ذکر شده در پست قبل و حضور دانشجویان در این تجمع ممنون و سپاسگزارم. این تجمع، به حق یکی از مهم ترین و کارآ ترین تجمعات دانشجویی بوده است که حساسیت موضوع را نیز نشان می دهد. البته یادمان نرود که این توصیه رهبرمان در مورد رعایت عدالت و انصاف در موضع گیری ها را لازم است که همه افراد جامعه برای خود لازم الاجرا بدانند. اما در هر صورت، چه دیگران انجام دهند و چه ندهند، ما به عنوان سربازی کوچک، با جان و دل، مطیع هستیم. به این امید که خدای تعالی از ما راضی شود. آقای مطهری! بسیار بسیار از وجود فرد ساده و پرادعایی چون شما بر کرسی مجلس متاسفم. کاش حداقل کمی ادب را رعایت می کردید. امروز تجمعی دانشجویی مردمی در فصل امتحانات دانشگاه، در مقابل مجلس برای اعتراض به مصوبه اخیر مجلس برای کمک به وقف دانشگاه آزاد اسلامی بود.
طرحی یک سال و اندی پیش با عنوان "طرح حمایت از تاسیس، تقویت موسسات و مراکز آموزش عالی غیر دولتی" توسط چند نماینده امضاء شده (همان هایی که اسمشان امروزه در اینترنت منتشر شده است). گویا در آن موقع، صحبتی از دانشگاه آزاد نبوده و غرض طرح چیز دیگری بوده است (الله اعلم!). و خلاصه تعدادی از نمایندگان به آن رای داده بوده اند. بعد از آن به دلیل آنکه این طرح، با حکم شورای انقلاب فرهنگی تناقض داشته، در همان موقع تصمیم گرفته می شود که مسکوت نگه داشته شود و پیگیری آن به همین دلیل متوقف می شود. می دانیم که طی نظر امام راحل رحمت الله علیه و نیز دستور رهبر معظم انقلاب امام خامنه ای، در مورد احکام صادره از شورای انقلاب فرهنگی، مجلس نباید وارد شود و باید به حکم صادره از این شورا بسنده کند. که در آن زمان هم کردند. اما مشکل این است که آقای دکتر عباسپور نماینده مجلس و رئیس کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس (که برادر خانم آقای جاسبی هستند)، در این روزها که بحث وقف دانشگاه آزاد اسلامی است و سلطنت آقای جاسبی به ریاست آن، بدون حتی در جریان بودن اعضای کمیسیون آموزش و تحقیقات، این طرح را به صحن علنی مجلس می کشاند و تعدادی از نمایندگان که تعداد آنها هم کم نیست (134 نفر)، به آن رای می دهند. گویا یکی از نمایندگان در همان موقع، تذکر می دهد که این مصوبه، خلاف مصوبه شورای انقلاب فرهنگی است اما رئیس مجلس، توجهی نمی کند.
اعتراضات ما در تجمع امروز، در چند مورد زیر می گنجد: 1. آقای عباسپور، به عنوان عامل اصلی آقای جاسبی در مجلس، چرا بدون در جریان گذاشتن حتی اعضای کمیسیون و قبل از مطرح کردن آن در کمیسیون، دانشگاه آزاد را در آن می گنجاند و آنرا به صحن علنی مجلس می برد؟ 2. چرا آقای علی لاریجانی رئیس مجلس با وجود آنکه می دانستند این طرح، خلاف مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی است، راضی شدند که آنرا به رای نمایندگان بگذارند؟ فرض می کنیم که ایشان طبق آیین نامه داخلی مجلس، موظف بودند که آنرا به رای بگذارند. آیا وظیفه نداشتند که از قوانین دیگر مملکت، از جمله همین دستور آقا مبنی بر وارد نشدن به مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز تبعیت کنند؟ 3. چرا نمایندگان مجلس شورای اسلامی، نباید اینقدر اطلاع داشته باشد که اولا این طرح خلاف مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی است و وارد شده اند و حاضر شده اند که به آن رای بدهند؟ ثانیا چرا با وجود اینکه می دانستند که این طرح، در اصل برای وقف دانشگاه آزاد اسلامی است، با وجود آن همه موارد خلافی که در تحقیق و تفحص دانشگاه آزاد در مجلس هفتم آشکار شده بود، باز هم به آن رای مثبت دادند. مشکل این است که خیلی از این افراد، وابستگی ای به دانشگاه آزاد دارند. خیلی ها به شیوه ای تسهیل شده، از آنجا مدرک گرفته اند (آنها را با افراد و یا حتی نمایندگان و مدیرانی که با تلاش از همان دانشگاه آزاد مدرک گرفته اند، قابل مقایسه نمی دانیم) و یا به عضویت هیات علمی آن در آمده اند و در نتیجه نتوانسته اند در مقابل این طرح، آن طور که باید و شایسته است، بایستند. 4. چرا نمایندگان مخالف این طرح، در این زمینه، قبل از به رای گذاشته شدن آن، به خوبی اطلاع رسانی نکرده اند؟ البته گویا نمایندگان موافق این طرح و مدافعین اصلی آن، عامدا آنرا به سرعت و بدون اطلاع قبلی به صحن می آورند. البته ناگفته نماند که در طی اعتراضات گسترده مردم به مصوبه روز یکشنبه مجلس، امروز در حین تجمع، طرحی دوفوریتی با عنوان "طرح معتبر بودن مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی در خصوص دانشگاه آزاد اسلامی" در درون مجلس توسط تعدادی از نمایندگان اصول گرای مجلس، تنظیم شده که به امضای 81 نفر از نمایندگان نیز رسیده که مجددا در مجلس، رای گیری ای صورت گیرد که مصوبه روز یکشنبه، پس گرفته شود. همچنین توسط این نمایندگان، این درخواست انجام شده که رای گیری برای این طرح دوفوریتی، به صورت علنی (یعنی با مشخص بودن نام هر نماینده و رای وی) صورت گیرد. همچنین تعداد زیادی از نمایندگان عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات، در اعتراض به این اقدام ریاست کمیسیون (آقای عباسپور)، امروز در جلسه کمیسیون شرکت نکردند و تنها چهار یا پنج نفر در جلسه امروز کمیسیون شرکت داشتند. گویا این یازده نفر علاوه بر شرکت نکردن در جلسه کمیسیون، از این کمیسیون، استعفا داده اند. (لینک) گویا این مصوبه یکشنبه، با برنامه ریزی دقیقی از طرف مطرح کنندگان آن و افراد دیگری صورت گرفته است و صحبت از افرادی مانند حسین فریدون، مرتضی بانک و یاسر هاشمی است. برای اطلاعات بیشتر با عوارض و وجوه قانونی وقف دانشگاه آزاد، به اینجا مراجعه کنید: لینک و لینک. آقای هاشمی رفسنجانی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در مصاحبه با ماهنامه مدیریت ارتباطات چند جمله کلیدی فرمودند (لینک) که از آن جمله، اظهار نظر ایشان در مورد مناظره تاریخی موسوی و احمدی نژاد است: "در آن مناظره شما نوعی ستیز با روحانیت را مشاهده کردید که به بهانه مخالفت با من، آقای خاتمی، آقای ناطق نوری و آقای کروبی که رؤسای جمهوری و رؤسای مجلس بودیم، همه دستاوردهای انقلاب را حراج گذاشت و این گونه القا کرد که روحانیت در اداره جامعه کارایی ندارد"
امان از دست ایشون که باز هم خودشون و چند تا از بر و بچ خودشون رو با تمام روحانیون یکی دونستند. جدی جدی شما باور می کنین که ایشون متوجه نشده باشه که منظور آقای احمدی نژاد از اون انتقادها، انتقاد به کسانی بوده که فساد اقتصادی و رانت خواری کرده اند و یا به این امر کمک کرده اند؟!! یعنی جدی جدی، ایشون خودشون و آقای خاتمی و آقای ناطق نوری رو نماینده مناسبی از روحانیت تشیع می دونن؟!! آفرین به این اعتماد به نفس. آقای هاشمی، کدام یک از روحانیت متعهد شیعه، این طور از فساد های فرزندانشان حمایت کرده اند که شما کرده و می کنید؟! من که باورم نمی شه که ایشون مطلب رو متوجه نشده باشه. به همین لحاظ هم مطمئنم که این حرف ایشون، معنی ای جز یار جمع کردن در هنگام مغلوبه شدن دعوا نداره. اما بی فایده است. نه روحانیت این قدر ساده است که با این حرف های شما، از شما حمایت کند و نه شما، دیگر آن چهره معصومی هستید که بتوان به تحلیل های کاملا بی طرفانه شما! گوش سپرد. این شگردها دیگر قدیمی شده است! هر چی می خوام بگم اینجا گفته: لینک سید حسن، شما که اهل چک زدن هستی، یک دستی هم برای ما بچرخان. صورت ما در راه امام خمینی و امام خامنه ای، مدتهاست که سرخ شده. آماده ایم آماده. تیرهای شما به رهبر را که به سینه خریده ایم. سیلی که دیگه چیزی نیست. خصوصا که در راه دفاع از راه و آرمان امام خمینی باشد.
{ این پست در رابطه با اقدام زشت سید حسن در مراسم روز 14 خرداد 89 در مرقد امام راحل رحمت الله علیه است. گفتنی است قبل از روز مراسم، به آقای احمدینژاد اعلام شد که شما از ساعت 11:30 تا 12:30 به مدت یک ساعت مدت سخنرانی دارید، پس از آن در روز سخنرانی، انصاری در پاویون محل سخنرانی به طرف احمدینژاد رفت و به وی گفت که شما باید سخنرانی کنید.
با توجه به اینکه در این مراسمات، تمامی بخش ها از مدت ها قبل تعیین و تنظیم می شود، حدس زده می شود که این اقدام، یک اقدام از پیش طراحی شده توسط سید حسن مصطفوی برای توهین به رئیس جمهور منتخب ملت باشد. لازم به ذکر است که بر خلاف رویه معمول که سید حسن به عنوان نماینده بیت امام و به عنوان خوش آمد گویی، قبل از همه سخنرانان، سخن رانی کوتاهی می کرد، برای توهین و سبک شمردن آقای احمدی نژاد، رئیس جمهور منتخب ملت، سخنرانی خود را به بعد از سخن رانی ایشان و قبل از سخنرانی رهبری معظم، منتقل کرده بود. همچنین در طی یک درگیری لفظی بین انصاری و نجار، انصاری یک کشیده محکم زیر گوش نجار زد و سیدحسن نیز به کمک انصاری آمده و او هم دو کشیده زیر گوش وزیر کشور زد و در ادامه نیز فردی با لگد ضربهای را به سردار نجار وارد آورد. گویا نجار، آن روز سید حسن را سید حسن مصطفوی خطاب کرده است. لینک به خبری کوتاه در این زمینه }
در جهت تکمیل این پست، خوبه که این مطلب رو بخونید {به یاد ندارم در عصر قاجار و پهلوی هم شاهزادهای آن اندازه قدرت داشته که وزیری را، آن هم وزیر کشور را، مورد ضرب و شتم قرار داده باشد. چه رسد به اینکه پیشکارش چنین کرده باشد!} ارجاع به کل متن: لینک گویا حسین شریعتمداری، نامه ای را به برخی مراجع که از سید حسن مصطفوی دلجویی کرده بودند، فرستاده است. او که این نامه را به صورت پرسشی و با این عنوان که "پرسیدن عیب نیست" شروع می کند، مطالبی را از این مراجع پرسیده است که در جای خود، سوالات تامل برانگیزی است. او نامه خود را با جملاتی که بیانگر خضوع و تواضع او در مقابل این مراجع عظام باشد، شروع می کند: "نگارنده «لرزش» قلم خویش را در نوشتن این وجیزه انکار نمی کند. این لرزش به دلیل اهمیت موضوع و مرزهای ظریف آن، طبیعی نیز هست و غیرقابل ملامت، اما به ژرفای دل از خدای مهربان می خواهد که او را در نوشتن این نوشته، از «لغزش» مصون بدارد."
مراجعه کنید به اصل نامه: لینک و یا لینک برای مشاهده صحبت ها به این جا بروید: لینک متاسفانه ایشان هنوز هم دست از این بازی های به اصطلاح خودشان سیاسی دست بر نداشته اند. نامه مفتضحانه ایشان به رهبری معظم، خاطرمان هست. همان نامه ای که در آن بی شرمانه، به صورت سربسته، تهدید به آشوب خیابانی کرده بودند. (که البته این تهدید را آن کس که نفهمید، چمنزار حافظیه شیراز بود!) چند نقل قول از ایشان: شخص حسن آقای خمینی، یک عالم جلیلالقدر و حقیقتاً دانشمند جامعی است!!! نمی دانم با این علمای جلیل القدر چه بکنم. دار و دسته ای که خانم رهنورد، قرآن پژوه آن باشد، حتما حسن خان هم عالم جلیل القدر و دانشمند جامع آن خواهد بود و یوسف خان صانعی هم مرجع عالی رتبه آن.
شخصیت های پفکی و ساختگی که این جناح برای خودش درست می کند، حقیقتا جالب است. مانند معتادی که پس از تزریق و دپینگ، خود را قهرمان وزنه برداری می بیند! معلوم است که با این هندوانه زیر بغل گذاشتن ها، بچه، توهم برش می دارد و جامه رهبری و ریاست جمهوری را هم طلب می کند. به راستی حسن خان اگر نسب پدر و پدر بزرگش نبود، از خودش چه چیزی دارد که قابل توجه باشد جز چسبیدن به سران فتنه و مخالفین نظام و رهبری و به قول خودشان سیاسی بازی و توطئه و تقلا برای محو نشدن توسط مردم؟ در جای دیگر این صحبت ها می گویند: مردم اهانت به بیت امام(ره) را تحمل نمیکنند. این جمله مرا یاد آن بخش از نامه بی شرمانه وی انداخت که: با اینهمه بر فرض اینکه اینجانب صبورانه به مشی گذشته ادامه دهم، بیشک بخشی از مردم و احزاب و جریانها این وضع را بیش از این بر نمیتابند و آتشفشانهایی که از درون سینههای سوزان تغذیه میشوند، در جامعه شکل خواهد گرفت.
این تاریخ سازی ای که آقای هاشمی رفسنجانی شروع کرده اند، عاقبتی ندارد. عدالت، شرط اصلی یک راوی است. که ما آنرا در آقای هاشمی با آن حمایت هایشان از سران فتنه و نیز برخی فرزندان فاسد وی نمی بینیم. راستی آقای هاشمی رفسنجانی! ممکن است بفرمایید این تصاویر حسن خان با امام راحل رحمت الله علیه را چه کسی چاپ و توزیع می کند که اینقدر به آن استناد می کنید و آنرا مهم می دانید؟ ما که این روزها، عموما افراد مجمع تشخیص را می بینیم که راه افتاده اند به جمع آوری آبرو برای حسن خان که شاید بتوانند او را به عنوان یک گزینه برای آینده جناح خود، سرپا نگه دارند (رجوع به صحبت های حسن روحانی) البته خود آقای هاشمی رفسنجانی که در همین صحبت ها، این توصیه را کرده اند: من خواهش میکنم از اعضای محترم که حالا خدمتشان هستیم، هر جا دستشان میرسد، سعی کنند، فضا را فضای همدلی کنند به جای فضای برخورد و طرد و خصومت و کینه. که صد البته با توجه به تفکر جناحی عموم افراد این مجمع، مشخص است که منظور ایشان از همدلی، جمع آوری آبرو برای افراد جبهه سبز است که امروز، مردم آنها را خوب شناخته اند و دستشان که چند سالی بود در پس پرده نقشه می کشید، به فضل خداوند متعال که خیر الماکرین است، رو شده است. درسی از خطبه 87 نهج البلاغه که حضرت علی علیه السلام در بخش نخست آن، 33 ویژگی از ویژگی های محبوب ترین بندگان خدای سبحان را می شمارند. ... فقرّب علی نفسه البعید و هوّن الشّدید ... ... پس مرگی را که دور انگارند، به خود نزدیک بیند و سختی های زندگی را آسان گیرد ...
یعنی وقتی ما مرگ و دیدار خداوند را نزدیک ببینیم، سختی ها پیش نظرمان راحت می آید. این خیلی کلیدی است. خیلی خیلی! دیدید که وقتی یک شب آدم امتحان داره و خیلی سخت می گذره، همش فکر می کنه که فردا همین موقع، امتحانم تموم شده و راحت شده ام؟! یا این جمله رایج که "تموم شد، تموم شد!" در کسب رضایت خداوند هم همین طور است. باید همیشه فکر کنیم که امروز آخرین روز زندگی ام است. اون وقت خیلی راحت تر در کسب رضایت خداوند متعال تلاش و جدیت می کنیم. این نکته از این لحاظ خیلی ارزنده است که ما را کمک می کند که خسته نشویم. اولیاء خدا هم همین طور بوده اند که موفق می شدند این طور خستگی ناپذیر برای رضای خدا تلاش کنند. در احادیث داریم که انسان باید هر نماز را جوری بخواند که گویی آخرین نماز زندگی اش است. البته موارد دیگری هم هست مانند عشق به خداوند سبحان که انسان را در این امر کمک و یاری می کند. و صد البته که همه اینها، مواهبی است که خداوند به انسان عطا کرده که به وسیله آنها انسان بتواند راحت تر در راه تقرب به خدا موفق شود. پی نوشت: این نکته در حین خواندن کتاب بهترین ها و بدترین ها از دیدگاه نهج البلاغه نوشته آیت الله محمد تقی مصباح یزدی به ذهنم رسید. چند نکته در مورد آیه 88 سوره هود: قَالَ یَا قَوْمِ أَرَأَیْتُمْ إِن کُنتُ عَلَىَ بَیِّنَةٍ مِّن رَّبِّی وَرَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقًا حَسَنًا وَمَا أُرِیدُ أَنْ أُخَالِفَکُمْ إِلَى مَا أَنْهَاکُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِیقِی إِلاَّ بِاللّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَیْهِ أُنِیبُ گفت اى قوم من بیندیشید اگر از جانب پروردگارم دلیل روشنى داشته باشم و او از سوى خود روزى نیکویى به من داده باشد [آیا باز هم از پرستش او دست بردارم] من نمىخواهم در آنچه شما را از آن باز مىدارم با شما مخالفت کنم [و خود مرتکب آن شوم] من قصدى جز اصلاح [جامعه] تا آنجا که بتوانم ندارم و توفیق من جز به [یارى] خدا نیست بر او توکل کردهام و به سوى او بازمىگردم ---- عمده مطلبی که حضرت شعیب علیه السلام، قومش را از آن بر حذر می داشتند، کم فروشی و غش در معامله بود. یعنی یک نهی از منکر در امور مالی. اما چگونه بیان کردند؟ 1. گفتند که من نمی خواهم شما را از این کار منع کنم و خودم به سراغ آن کار بروم. یعنی خودم هم این کار را انجام نمی دهم. 2. قصدم تنها اصلاح است. آن هم تنها به اندازه ای که در عهده من باشد و بتوانم. 3. توفیق این کارم هم تنها از جانب خداست. یعنی توفیق را نه به واسطه عمل خود، بلکه از خدا می دانستند. این خیلی مهم است که انسان به کار خود غره و مغرور نباشد و توفیق عمل و نیز نتیجه را از جانب خداوند متعال بداند. 4. توکلم بر خداست و به سوی او باز می گردم. این نکته هم خیلی مهم است که انسان، هر چه هم که بشود، توکلش بر خدا باشد. چه موفق شود در نهی از منکر و چه نشود. توکل بر خداست و ما به سوی او باز می گردیم. فقط می خواهیم به وظیفه خود عمل کنیم. می بینیم که حضرت شعیب علیه السلام، هم جز عده ای، بقیه را نتوانستند از عذاب الهی نجات دهند. مهم این بود که وظیفه نهی از منکر خود را با نهایت توان انجام دادند.
به نظرم ما می توانیم در امر به معروف و نهی از منکر های خود، به خوبی از این آیه استفاده کنیم. یادم هست که چند شب پیش، آقای رحیم پور ازغدی، بخش هایی از وصیت نامه و صحبت های امام را می خواندند که دقیقا به همین مطالب اشاره داشت که ما نباید نگران نتیجه باشیم. حتی اگر یک نفر تنها هم باشیم، باید وظیفه خودمان را انجام دهیم و نگران نتیجه اش نباشیم. در هر صورت، برنده ایم. موفقیت به ظاهر، تنها یک چیز اضافه است که بدست آورده ایم. اصل، همان است که در جهت این اقدام با نهایت توان و هوشیاری کوشیده ایم. در نشست خبری سایبری اخیری که آقایان موسوی و کروبی برگزار کرده اند، آقای کروبی ناراحت بودند که چرا عده ای برای اعتراض به مواضع آقای سید حسن خمینی، او را سید حسن مصطفوی می نامند. در باب این که چرا مردم، از سید حسن خمینی عصبانی و ناراحت هستند، قبلا صحبت کرده ایم. (لینک به مطلب قبلی) (لینک به یک مطلب دیگر)
اما چرا سید حسن مصطفوی یا سید حسن موسوی؟
در تاریخ اسلام، داریم و شیخ طوسی در کتاب امالی خود از منصور بن رومی روایت میکند که:
وقتی امام معصوم علیه السلام عقیده دارند که دیدگاه و اعتقاد فرد باعث می شود که نحوه صدا زدن او و نامیدنش تغییر کند، چرا مردم ما این دیدگاه را نداشته باشند؟ مردم ما، عملکرد و رفتار سید حسن را با عملکرد و رفتار امام خمینی بسیار متفاوت می بینند. بنابراین دور از ذهن نیست که مایل نباشند او را با نام خمینی صدا بزنند. البته ناگفته نماند که با توجه به اینکه نام کامل امام خمینی، سید روح الله مصطفوی موسوی خمینی است، مردم سعه صدر به خرج داده اند و ایشان را با بخش دیگری از فامیلی خودش می نامند. حال آنکه اگر بخواهیم مانند سیره امام صادق علیه السلام رفتار کنیم، باید این فرد را سید حسن فریب خورده یا سید حسن مغرور یا مشابه آن بنامیم که مردم به احترام امام رحمت الله علیه، این کار را نکردند.
مانند کاری که مردم مسلمان با پسر امام حسن عسکری علیه السلام (یعنی عموی امام زمان علیه السلام) کردند و او را به خاطر دعوی ناحقش، جعفر کذاب نامیدند. و صد البته، نام و نسب در اصل، زیاد مهم نیست. چون مسلمین، در تاریخ اسلام، تا کنون کم ندیده اند افرادی را که بزرگ زاده بوده اند و چگونه از راه پدر خود چرخیده اند. در عصر حاضر هم کم نداریم از این گونه افراد. فرزند شیخ فضل الله نوری را که یادتان هست. همان فردی که آن رفتار را با پیکر مطهر ایشان انجام داد! پسر نوح با بدان بنشست، خاندان نبوتش گم شد بهترین کلام، کلام خداوند است که در مورد به نوح علیه السلام در مورد پسرش می گوید: انه لیس من اهلک. انه عمل غیر صالح همانا او از اهل (خانواده) تو نیست. همانا او عملی غیر صالح است.
مردم تا کنون، تنها از سر خیرخواهی، به سید حسن در مورد دوستی و همراهی با دشمنان نظام و راه امام (کسانی مانند موسوی خوینی ها، موسوی، کروبی، خاتمی و ...) هشدار داده اند. به این امید که پند گیرنده ای باشد! راستی گفتم موسوی خوینی ها. بد نیست این رو بخونید: لینک نمی دونم چقدر به مساجد توجه کرده اید. و چقدر آنها را با الگوی اسلامی مساجد در سیره و احادیث ائمه علیهم السلام مقایسه کرده اید. چند مورد رو که به ذهنم می رسه می گم. البته این باب برای دوستان بازه که اگه می خوان در این زمینه نظر خودشون رو بگن: -- امروزه در تزیین مساجد خیلی به تزیین و کاشی کاری توجه می شه. در حالیکه در اسلام، نقش و صورت موجودات جان دار و نیز نقش گل و گیاه مکروهه. در حالیکه تمام کاشی کاری های مساجد، پر است از نقش گل و گیاه. در معدود مساجد، عکس افراد هم به این نقوش، اضافه شده.
-- استفاده از بلندگو های با صدای بلند. البته نه از لحاظ همسایه های مساجد. چون خوشبختانه در این زمینه مراعات بیشتری صورت می گیره. منظورم داخل مسجده. مساجد باید ساکت و آرام باشه. متاسفانه امروزه اگر یک آدم بخواد دو رکعت نماز بخونه، اینقدر صدای دعا رو بلند می کنن که یا باید باهاش همراهی کنی یا اگه بخوای نمازی چیزی بخونی، بیست بار قاطی می کنی و اشتباه می کنی. خوبه که اون افرادی که میخوان دعا بخونن، دور هم جمع بشن و آرام طوری که فقط خودشون استفاده کنن، دعا بخونن. در صدر اسلام هم داشتیم که اصحاب، به صورت جمع های چند نفری دور هم در مسجد جمع می شدن و هر جمع، کاری که می خواست می کرد. بدون مزاحمت برای جمع های دیگه. یک عده قرآن. یک عده بحث و صحبت و ...
-- مساجد رو اونقدر لوکس کرده ایم که می ترسیم بیش از یک ساعت بعد از اذان، درب آنرا باز بگذاریم. من شخصا مسجدی که فرش آن، یک زیلوی کم قیمت باشد ولی در طول شبانه روز، باز باشد را به مسجدی که فرش آن دست باف باشد و لوستر چند میلیونی داشته باشد ولی روزی دو سه ساعت باز باشد ترجیح می دهم. البته افراد باید جنبه داشته باشند و مسجد را با خوابگاه اشتباه نگیرند. خوابیدن در مسجد مکروه است. به نظرم بهتر است که به جای این همه خرج های غیر لازم و تجملات در مساجد، بهتر است که دو یا سه نفر خادم برای هر مسجد وجود داشته باشد که به صورت شیفتی در مسجد حضور فعال داشته باشند. مسجد، خانه خداست و باید همیشه باز باشد که آدم بتواند هر وقت دلش خواست بیاید و نمازی بخواند و عبادتی بکند.
-- زیاد با این کسب درآمد های غیر لازم توسط مساجد مانند برگزاری مجالس ختم و ... موافق نیستم. خود این کسب درآمدها موجب افزایش تجملات در مساجد می شود. هرکس می خواهد ختمی در مسجد بگیرد، به گونه ای که بدون سر و صدا و ایجاد مزاحمت برای نماز گزاران باشد، می توانند بدون میکروفون و ... بیایند و فاتحه و قرآن بخوانند و به صاحب عزا تسلیت بگویند. بعد از مراسم هم خودشان یک جارو کف مسجد را بزنند و تمیز کنند و بروند. اگر در این حد باشد، مسجد، خانه خداست و نیازی به پول دادن به این و آن ندارد. اما به شرطی که در همین حد باشد. بدون میکروفون. بدون تشریفات اضافه و به همان صورت جمعی نشستن و مزاحم دیگر نمازگزاران نشدن.
-- مسجد باید خانه همه مسلمین باشد. این معنی ندارد که مسجد محل، خالی باشد و بیست تا حسینیه برای عزاداری سید الشهدا علیه السلام در محل برپا شود. مسجد باید کانون جمع شدن همه مسلمانان محل و مرکز فعالیت های دینی آنها باشد. اصولا مسجد برای همین کار است. محل انجام همه امور مذهبی. محل آموزش قرآن. محل عزاداری. محل سخنرانی و آموزش دینی. محل اجتمال مسلمین. اما نکته اصلی فراموش نشود. بدون مزاحمت برای دیگر نمازگزاران. ترجیحا بدون میکروفون. اینکه می گم بدون میکروفون، شدنی است. الان همه میرن دور از هم می نشینند و خوب در این حالت بدون میکروفون نمی شه به این افراد صدا برسه. اما اگه افرادی که می خوان از سخنرانی یا عزاداری استفاده کنن، نزدیک هم بنشینن، خیلی راحت صدا بدون میکروفون به همه می رسه. بچه های بسیج بدون نیاز به دفتر جداگانه می تونن در همین محل دور هم جلسه بگذارند. دعا بخوانند. صحبت کنند. قرآن بخوانند. نماز بخوانند. سرباز، سرباز، مولا سرباز، سرباز، مولا اینجا ایران. سرزمین اسلامی. ولی فقیه، غریب نمانده. من هستم. یعنی خدا هست. من هم سربازی می کنم. چپ ها مشغول تبانی و جلسات شبانه برای براندازی. راست ها مشغول دعوا سر اختلافات هستند. مشغول هیچ... مردم هم درگیر زندگی. ولی فقیه تنها مانده. نه یعنی نمانده. من زنده هستم. خون رگم هنوز هست. رگ غیرتم هنوز هست. ایمانم هنوز هست...
آقا بیا. زودتر بیا. سگان دندان تیز کرده اند. برای رگ های غیرتم. فقط زودتر بیا آقا. نه برای خودم. رهبر تنهاست. من تنها یک فداییم. تا آخرین قوا ایستاده ام. رهبرم تنهاست. آقا بیا. دیروز، در نماز جمعه خیلی دلم می خواست که ردیف اول بودم و وقتی که سید حسن خمینی بغض کرده بود و ناراحت بود از اینکه مردم نمی گذاشتند که حرف بزند، به او می گفتم که: وقتی که با دشمنان نظام و مردم، می نشستی و می خندیدی، باید فکر این لحظات را هم می کردی که در جلوی مردم گریه کنی و خانواده شهدا و حزب اللهی ها، فریاد مرگ بر ضد ولایت فقیه بر جلویت سر دهند. هنوز بیست سال از فوت امام نگذشته است که شما وصیت های امام و نیز پدر خود حاج احمد آقا را فراموش کرده اید و به دوستی خود با دشمنان این نظام و دشمنان مردم ادامه می دهید. خصوصا حالا که خط و خطوط، واضح و شفاف شده و غبار فتنه فروکش کرده است. مردم حافظه دارند. مردم شعور دارند. مردم دشمن اند با دشمنان نظام و نیز، با دوستان دشمنان نظام.
عکس: سید حسن خمینی و سید علی خمینی در مجلس عروسی پسر میردامادی، با میر حسین موسوی و کروبی بر سر یک میز! تاریخ: اردیبهشت 89 (یعنی همین ماه پیش!) شخصا در زمینه تعداد فرزند و ... با عدد دادن مخالفم و یه جورایی این تفکر رو شبه کمونیستی می دونم. در آرمان های اسلامی هم جایی ندیده ام که اجبار یا توصیه اکید کرده باشند که افراد، تعداد خاصی بچه داشته باشند (چه کم و چه زیاد). یادمه که هرچقدر هم که می خواستن از امام خمینی رحمت الله علیه برای تعداد بچه، عدد بگیرن، امام عدد نمی دادن و می گفتن هر تعداد که می تونین اونها رو تربیت کنین. فکر می کنم نمی شه برای همه یک نسخه پیچید. این اصلا درست نیست که ما بخواهیم برای یک خانواده ای که پدر و مادر اون خانواده، صبح زود تا آخر شب سر کارن، همون نسخه ای رو بپیچیم که برای یک خانواده که پدر، ظهر از سر کار برمی گردد و مادر هم خانه دار است، توصیه می کنیم. تعداد فرزند، بستگی به خیلی پارامترها داره. از جمله اونها، آرمان ها و ایده های زوجین و انگیزه اونها از ازدواج کردن و همچنین روحیات و اخلاقیات اونها و نیز توانایی اونها در پدر و یا مادر بودن و همین طور، میزان وقت و انرژی ای داره که می تونن برای تربیت فرزندانشون بگذارن. یه زمانی یادمونه که می گفتن دو تا بچه کافیه. الان هم که صحبت بچه زیاد شده. البته من اصل صحبت ها رو نشنیده ام. اما متاسفم که امروزه خانواده ها این قدر کم برای تربیت بچه هاشون مطالعه می کنن و وقت می گذارن. به نظرم خوبه که به جای صحبت در مورد تعداد بچه، چه از سوی مخالفین دولت و چه از سوی موافقین، بر روی تربیت بچه ها تاکید صورت بگیره. هم از نظر افزایش مطالعات والدین در مورد تربیت فرزند و هم از نظر صرف وقت بیشتر در خانواده برای تربیت. هم چنین باید فرزندان خود را طوری تربیت کنیم که نیروی سازنده و مولد در جامعه باشند. نه صرفا مصرف کننده و به اصطلاح خودمانی، مفت خور! (شرمنده اما لغت بهتری نبود که بیانگر رفتار برخی از بچه های تربیت شده زیر دست پدر و مادرهای این دوره و زمونه باشه).
عجیب است عجیب! مسعود ده نمکی را می گویم. خودش عجیب نیست. عکس العمل ها در مقابلش عجیب است. البته شاید هم طبیعی باشد. برخی حرصشان در آمده که چرا این فرد با این اعتقادات یک دفعه گیشه ها را از دیگران ربوده. برخی انتقاداتی به ذهنشان می رسد و می گویند. به او یا کس دیگه کاری ندارند. آنها کار را نگاه می کنند و انتقاد می کنند. نه سازنده آنرا. برخی دوستش دارند و می خواهند پیشرفت کند. انتقاد می کنند و می گویند تا رشد کند.
اما در مورد این شخص، منتقدین، عموما از قشر اول هستند. یعنی کسانی که حرصشان در آمده که چرا او... چرا فردی از این قشر، در میان هنرمندان رشد کرده... برای این منتقدین، گویی اصلا مهم نیست که فیلم های سینماهای ما، عموما بسیار هجو و سبک است. اصلا مهم نیست که چرا بسیاری از خانواده های اصیل ما، رویشان نمی شود که پایشان را داخل سینما بگذارند و بچه هایشان به تماشای دوست دختر دوست پسر بازی های چند هنرپیشه سبک و ادبیات سخیف بنشینند. برای این منتقدین، تا کنون این فیلم ها دغدغه ای نبوده. برای آنها تنها این مهم است که نباید یک آدم ارزشی و با دغدغه های اسلامی وارد جمع کارگردانان شود. برای آنها مهم نیست که کارگردان این مملکت، فساد را ترویج کند. بی ادبی را گسترش دهد. به اعتقادات اسلامی حمله کند. اینها اصلا مهم نیست. اما نوبت که به یک کارگردان این تیپی می رسد، همه چیز برایشان مهم می شود. به یکباره دقیق می شوند. ایراد گیر می شوند. چیزهایی که قبلا هم بیشترش را در سینما و تلویزیون دیده بودند. اما صدایشان هم در نمی آمد. مشکل جای دیگر است. مشکل کارگردان است. هزار انگ می زنند تا او را خسته کنند. می گویند پشتش گرم است. نو پا است. فلان است. بهمان است. من مطمئنم که اگر کارگردان دیگری هم همین فیلم یا سریال ها را می ساخت، مجوز می گرفت. مشکل این است که بسیاری از کارگردانان ما، تا در فیلم شان چند بی حرمتی نگذارند، انگار فیلم کامل نشده است. بعد هم می گویند که چرا مجوز نمی دهند. بی خیال... مسعود جان، فیلمت را بساز. باز هم دغدغه ات محرومین باشد. ما هم انتقاد می کنیم. اما انتقاد می کنیم تا رشد کنی. تشویقت هم می کنیم و نقاط مثبت کارت را هم می گوییم تا آنها را تقویت کنی و دلگرم شوی. خدا قوت تا به حال برای خیلی از افراد، این سوال پیش اومده که آیا خوب کاری کردیم که موندیم یا اینکه باید میرفتیم خارج از کشور تحصیل می کردیم. تحصیل در مقطع دکترا در ایران: 2. سواد پایین اساتید که منجر به تعریف تز هایی با موضوعات بی خود می شود که کار رو دشوار می کنه (البته بخش عمده ای از اون به این دلیله که اساتید ما خودشون رو ملزم نمی کنن که سالیانه حداقل در یک کنفرانس خارجی اصلی مرتبط با تخصصشون شرکت کنند تا با موضوعات روز آشنا باشن) 3. مشکلات اداری و ضوابط سخت و ثابت دانشگاه که گاهی خیلی دردسر ساز می شه (البته نمی دونم با این از زیر کار در رفتن برخی از ما، اگه این ضوابط نبود، آیا خوب بود یا نه) 4. اشتهای بعضا زیاد برخی از دانشجویان دکتری که بیش از زندگی دانشجویی را در ایام دانشجویی می خواهند (بعضا حقوق های میلیونی) که منجر به وقت کافی نگذاشتن برای تز می شه. 5. عادت داشتن دانشجوها به تنبلی و درس نخوندن (البته برخی از این دانشجویان وقتی به خارج می رن، تحت تاثیر جو درس خوندن بقیه هم دوره ای هاشون در همون دانشگاه خارجی، درس می خونن اما در اینجا برعکسه. جو عمومی بچه ها درس نخوندنه) 6. مشغول شدن به کار در کنار تحصیل و کسب موقعیت شغلی و نیز سابقه کار 7. بودن در کنار خانواده 8. تعریف تز در جهتی که بتونه دردی از مملکت خود آدم دوا بکنه (البته این مورد برای اقلیت نادری از دوستان صدق می کنه - بقیه، موضوعی تعریف می کنن که بعضا به درد کسی نخواهد خورد. نه در ایران نه در خارج. اگر به تعداد ارجاعات به مقاله های اکثر دوستان قدیم نگاه کنین، این مطلب خیلی روشن خواهد بود.) 9. بحث مالی (البته این مشکل تنها برای برخی از دوستان وجود داره که یا نتونستن یا نخواستن جایی بورس بشن و یا نتونستن خوابگاه بگیرن و یا ...) تحصیل در مقطع دکترا در خارج از کشور: 1. دوری از خانواده (البته این برای تنها برخی از دوستان وجود داره چون برخی دیگر، این عامل اذیتشون نمی کنه) 2. آب به آسیاب دیگران ریختن (البته این عامل برای برخی از دوستان وجود داره - برای برخی از دوستان که درگیر این قضیه هستند، مسائلی مانند همون که در کتاب نشت نشا بهش اشاره شده) 3. دوری از جوّ کاری ایران و عقب ماندن از سابقه کاری در ایران 4. سابقه کاری خارج و آشنا شدن با نحوه کار کردن شرکت های خارجی (البته این عامل برای برخی از دوستان وجود داره که در خارج در کنار تحصیل، کار پاره وقت ارزشمندی انجام می دن. نه کارهای سیاه) 5. زبان (البته این مشکل برای اقلیتی از دوستان وجود داره) 6. جو فرهنگی خارج از کشور (البته این برای برخی از دوستان مشکل بزرگی محسوب می شه و برای برخی حتی یک نکته مثبت قلمداد می شه. پس بسته به آدمش تفاوت می کنه که مشکل باشه یا مزیت) 7. بحث مالی (البته برای افرادی که میزان کمک مالی دانشگاه به اونها، کافی نیست) البته خیلی از موارد دیگه رو هم می شه اضافه کرد که چون قرینه اش رو در بخش دیگر به عنوان عیب گفته بودم، لزومی به تکرارش نبود. نامه ای از آقای حسن خمینی نوه امام خطاب به آقای ضرغامی رئیس صدا و سیما دیدم که لازم دیدم چند نکته را گوشزد کنم: ١. اصولا آقای حسن خمینی را نماینده صادقی از امام نمی دانم. چرا که ایشان در زمان فوت امام، آنقدر سنی نداشته اند که بخواهند خطوط سیاسی امام را برای ما بازگو کنند. نهایتا ایشان امام را عموما از آثار ایشان شناخته اند که ما هم می توانیم با بررسی آثار امام، همین کار را انجام دهیم. به نظرم ایشان زیادی دارند از رابطه نسبی خود با امام مایه می گذارند.
2. اینکه می فرمایند "چنانکه از منابع موثق شنیدهام"، می شود بحث کرد که آیا ایشان به صورت خوشبینانه، خواسته اند با بیان آنکه خود ندیده اند، صداقت داشته باشند و یا در حالت بدبینانه، خواسته اند جای فراری برای خود قرار دهند.
3. قبلا صدا و سیما، تنها بخشی از یک صحبت امام را پخش می کرد. آنهم صحبت هایی که به کسی بر نخورد و به نوعی، صحبت عمومی امام بود و آنهم به صورت خیلی محدود. اما چند وقتی است که صدا و سیما، هم بیشتر صحبت های امام را پخش می کند، هم طولانی تر و هم قبلش بیان می کند که در چه قضیه ای امام این صحبت را بیان نمودند. علاوه بر این، سعی می کند همه صحبت های امام را پخش کند و این قدر مراعات نکند که به فلانی بر نخورد و ...
4. اینکه می فرمایند، باید از نزدیکان امام دعوت کنید، بله من هم موافقم. اتفاقا کسانی مثل سعید قاسمی که بند به بند صحبت های امام را حفظ است و عمری با دستور امام زندگی و رفتار کرده، خیلی بیشتر نزدیک امام محسوب می شود تا فردی مثل سید حسن خمینی که نهایتا چند رفتار خانگی امام را دیده و دست مهربان امام را بر سر خود احساس کرده تا دیدگاه های سیاسی امام. اتفاقا من اعتقاد دارم که افرادی، سالها دیدگاه های امام را پنهان می کردند و البته مردم هم مقصرند که نه صحیفه می خوانند و نه خودشان به گفتار های امام رجوع می کنند.
5. حتما می دانید که آقای سید حسن خمینی، داماد آقای موسوی بجنوردی است که از بزرگان اصلاحات محسوب می شود. البته این تنها رابطه بیت امام با سران اصلاحات نیست و بسیاری از افراد بیت امام رحمت الله علیه، نسبت های فامیلی و دوستی قدیمی با سران اصلاحات دارند که بدین ترتیب، نمی توان به بی جناح و صادقانه روایت کردن آنها اعتماد نمود. حالا اینکه چرا اصلا اصلاحاتی شده اند، بحثی است که باید به جای خود به آن پرداخت.
--------------------- ارجاع به نامه آقای سید حسن خمینی : لینک ارجاع به پاسخ آقای ضرغامی : لینک ارجاع به پاسخی از سوی آقای شریعت مداری : لینک ارجاع به پاسخی از سوی یکی از افراد مرکز اسناد انقلاب اسلامی: لینک (این آخری رو حتما یک نگاهی بیندازید. مطالب جالبی را از امام در باره نهی بیت از دخالت در کارهای سیاسی، گفته است.) باز هم برنامه دیروز، امروز، فردا... این بار سعید قاسمی، این مجاهد دوست داشتنی... باز هم دعوای همیشگی دنیاطلبی و مبارزه... داغ دل بسیاری از ما دوباره تازه شد. داغ ناراحتی از راحت طلبی برخی مسوولین. داغ بی اخلاقی برخی مسوولین. جالب است که برخی مخالفین جوان تازه نفس و بعضا احساسی، به اشتباه زیر بیرق همین معدود مسوولین مرفه و سیاسی باز، ناراحتی های خود را از رفاه طلبی مسوولین نظام بیان می کنند! برادرم، خواهرم که امروز ناراحتی! باور کن همین ها که امروز از آنها اطاعت می کنی و فکر می کنی که آنها فرشته نجات تو و همراه تواند، همین ها بنیانگذار این فسادی هستند که می بینی و از آن ناراحتی. و باور کن که این رهبر ما سید علی که از او ناراحتی، همان مظلومی است که از دست همین مسوولین مرفه و منافق و امام دفن کن، سالهاست که خون دل می خورد و می جنگد.
عزیزم، دشمن را اشتباه گرفته ای. چشم باز کن.
پی نوشت: بیایید دوباره پیام امام را در مورد قطع نامه بخوانیم. توصیه های جالبی در مورد تضاد ذاتی مبارزه و رفاه طلبی دارد: لینک "بحث مبارزه و رفاه و سرمایه ، بحث قیام و راحت طلبی ، بحث دنیاخواهی و آخرت جویی دو مقوله ای است که هرگز با هم جمع نمی شوند." خیلی از ما، در روز به افرادی بر می خوریم که به محض مواجهه با کوچکترین ناملایمی در زندگی روزمره، به در و دیوار و همه سیستم، فحش و ناسزا می گن و همه رو مقصر می دونن الا خودشون. در همین راستا، در این جا (لینک)، چند توصیه دیدم که خوبه یک سر به اون بزنید. خلاصه و مفید گفته. کاش هر کدام از ما، سعی می کردیم، فارغ از همه سختی هایی که می بینیم، وظیفه خود را در جهان هستی، در مقابل پروردگار خود، به خوبی ایفا کنیم. صحبت های امشب آقای فلاحیان، وزیر اطلاعات دولت آقای هاشمی رفسنجانی در برنامه تلویزیونی دیروز، امروز، فردا، بهانه ای شد که صحبتی رو با عنوان اختلاف دیدگاه پیش بکشم.
ببینید دوستان، اگر بخواهیم افرادی را که فاسد هستند (اقتصادی، قدرت طلبی، ...) یا نیت سوءی در انقلاب دارند و منافقانه رفتار می کنند را از اکثریت مسوولین نظام که سالم هستند (به جدّ، به این اعتقاد دارم) جدا کنیم، باقیمانده افراد، یعنی همان سالم ها را می توان به این صورت توصیف کرد:
این اکثریت مسوولین ارشد نظام (توجه کنید، عرض کردم ارشد!)، هم به اسلام اعتقاد دارند؛ هم می خواهند که نظام موفق باشد؛ هم به آن عشق می ورزند و عمرشان را پای نظام و اسلام، خرج کرده اند. واقعا هم می خواهند که مسلمان زندگی کنند و سالم باشند.
اما این به معنی این نیست که همه مانند هم فکر می کنند. و حتی به این معنی که همه درست رفتار می کنند.
در بین آنها، طبیعتا اختلاف دیدگاه وجود دارد. همانطور که در صدر اسلام وجود داشت. هرچند تا زنده بودن وجود نازنین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، عموما فرصت بروز نداشتند.
در این جا هم همین طور است. اختلاف دیدگاه وجود دارد. آقا هم در آن خطبه های مشهور نماز جمعه، به آن اشاره کردند. این اختلاف دیدگاه، خودش را به صورت های مختلف نشان می دهد و قبلا هم داده است. در عملکرد ها کاملا مشخص است؛ در مدیرانی که انتخاب می کنند؛ در نحوه زندگی و حتی اظهار نظر ها. و گاهی در عاقبت به خیر شدن ها! توجه کنیم که همه چیز، گام به گام است...
اینجا بحث اختلافات به دو قسم تقسیم می شود.
1. برخی با هم بر سر اصول اختلاف دارند. یعنی یکی می گوید "هدف وسیله را توجیه می کند" اما دیگری می گوید "خیر". در این گونه موارد، بحث و نتیجه گیری، سخت نیست. زیرا می توان با استفاده از سیره پیامبر و اهل بیت علیه و علیهم السلام، و گفتار آنها راه را تشخیص داد و بیان کرد که یک اصل، صحیح است یا غلط.
2. اما عموما، بحث بر سر درست یا غلط بودن اصول نیست. بحث بر سر اولویت هاست. بحث بر سر این است که افراد چه چیز را مهمتر از چیز دیگری می دانند. اینجا بحث خیلی دشوار است. اینجاست که آن یار صمیمی امام حسن علیه السلام، نابخردانه ایشان را به خاطر صلح خود شماتت کرد و یا خیلی اختلافاتی که در صدر اسلام، فراوان رخ داده است.
این بحث، تربیت دینی می خواهد؛ تهذیب نفس می خواهد؛ نداشتن حب دنیا، اخلاص، بصیرت، آگاهی و خیلی از ملزومات را می خواهد که انسان اولویت های خود را بر اساس دستورات دین، مرتب کند.
اینجاست که فلان منتقد، یک اشکال کوچک در نظام، مثلا ایرادی را که به ذهنش در رابطه با یارانه ها می رسد (و خیلی از اوقات، سلیقه ای و غیر مستدل است)، را بر می دارد و آنرا علم می کند ولی ولایت ستیزی فلان فرد را نمی بیند و در مقابل آن موضع آشکار و صریح نمی گیرد.
اینجاست که یک عالم وارسته، می بیند که او، از در دروازه رد نمی شود ولی از سوراخ سوزن رد می شود! یعنی یک عالم وارسته که اولویت هایش را درست مرتب کرده است، اولویت های آن منتقد را، به صورت فکاهی می بیند. چون می داند که او اهم و مهم نکرده است.
خیلی از اوقات هم، افراد، به جای بررسی ریشه ای قضایا، سر شاخه ها را می بینند. این هم یک آفت است. زیرا چون ریشه بر جا می ماند، سر شاخه ها دوباره پس از یک مدت رخ می نمایانند.
در مورد مصداق مشخص امشب که بحث آقای فلاحیان و آقای ده نمکی بود، شخصا اعتقاد دارم که ساده زیستی یک اصل ریشه ای و کلیدی است.
کسی که نتواند این را در خود، حل کند، احتمال زمین خوردنش بسیار بیشتر است. زیرا هرچه به دنیا بیشتر دست بیازیم، درگیر تر می شویم و جلوی آزاده اندیشی ما بیشتر گرفته می شود.
این است که خیلی از افراد امروز را می بینیم که نمی توانند صریح و شفاف موضع خود را مشخص کنند. کاری که در دوران فتنه باید انجام داد. باید صریح از باطل برائت جست. اما چون از عاقبت آن می ترسند و پایشان به زمین چسبیده، نمی توانند صراحت داشته باشند. هرچند حق را تشخیص دهند.
یادمان می آید عذر خواهی بسیاری از افراد را در عدم همراهی امام حسین علیه السلام.
پس از اولویت ها بترسیم. خیلی ها با همین اولویت ها، یزیدی شدند. وگرنه مسلمان بودند! حتی دوستدار اهل بیت علیهم السلام هم بودند! همه چیز گام به گام است...
گاهی همین میزان نبودن اولویت ها در روحمان، ما را بد جور زمین می زند. پس زودتر از آنکه موضع امتحان پیش آید، باید به فکر اصلاح خود باشیم. فاجبنا یا الله...
سبک بالان خرامیدند و رفتند با کمی تاخیر، دوباره بحث ازدواج ادامه می دهیم...
پس از خود شناسی که در پست قبلی در این شاخه در موردش توضیح دادیم، به گام بعدی می رسیم: پیدا کردن یک کاندید مناسب برای همسری در ابتدا باید توجه داشته باشیم که یافتن یک مورد مناسب به دو شیوه رخ می دهد:
اول: اتفاقی. در این حالت، شما برنامه ریزی خاصی برای یافتن، نکرده اید و در زندگی روزمره خود، خودتون یا خانواده، با یک مورد مناسب برای ازدواج مواجه می شوند. از اونجا که اصولا به شانس و اتفاق، اعتقاد ندارم، همه اینها رو مصلحت خداوند سبحان می دونم که البته این به معنی این نیست که هرکی جلوی راهمون سبز شد، باید باهاش ازدواج کنیم. بلکه باید با توجه به ملاک هامون، فرد رو به خوبی ارزیابی کنیم و عاقلانه تصمیم بگیریم.
دوم: در این حالت، شما می خواهید برای یافتن یک مورد خوب برای ازدواج، برنامه ریزی کنید. در این حالت حرف های بسیاری وجود داره. یک سری از این حرف ها برای دختر و پسر مشترکه و برخی ش هم فرق می کنه که جداگانه اونها رو بررسی می کنیم.
اما اون بخش مشترک که ربطی به جنسیت نداره اینه که دوستان! توجه داشته باشید که یک کانال (شیوه) مناسب برای معرفی مورد برای ازدواج، جلوی خیلی از زحمات و خطرات رو می گیره. به همین دلیل هم به شدت دنبال یک کانال مناسب و مطمئن باشید.
خیلی از کانال ها مانند دوستانی که خودشون در زندگی و رفتارشون اشتباهات زیادی دارند، کانال های مطمئنی محسوب نمی شوند و مورد هایی که معرفی کنند، احتمال اینکه مورد های مناسبی باشند، خیلی کمه. پس احتیاط کنید. اما بخش عمده صحبت، بسته به جنسیت فرق می کنه:
برای دختران:
خب واضحه که در جامعه ما، عموما پسر ها به خواستگاری دختر ها می روند.
اگر شما، دختری هستید که خواستگار های مناسبی دارید، اصلا این پست برای شما نوشته نشده. پس با خیال آسوده، خدا رو شکر کنید و به مراحل بعد بپردازید.
اما اگر شما، دختری هستید که خواستگار نداره و یا خواستگاراتون، با ملاک هاتون جور در نمیاد، احتمالا تا دیرتر نشده، باید به فکر باشید. اما حالا چه کارهایی می تونید انجام بدید؟ من چند توصیه برای شما دارم:
اول: ببینید، ازدواج، یک انتخاب دو طرفه است. پس اگر شما مثلا می خواهید که همسر آینده شما مذهبی باشد و ...، باید با خودتون فکر کنید که یک پسر مذهبی، چه ملاک هایی برای همسر خود دارد. متقابلا، شما هم باید اینها را داشته باشید تا بتوان منتظر یک ازدواج مناسب با رعایت ملاک های دو طرف بود. پس ملاک های یک فرد نمونه و مناسب برای خودتون رو تصور کنید و سعی کنید که خودتون رو در جهت رسیدن به این ملاک ها، تغییر بدهید. زیرا شاید دلیل اینکه تا کنون چنین خواستگاری نداشته یا کمتر داشته اید، رفتار ها و اخلاقیات خودتون باشه که مورد پسند جامعه هدفتون قرار نگرفته! این بررسی می تونه به رشد شما ختم بشه. پس کمی در خودتون کنکاش کنید.
دوم: امروزه، شرایط زندگی مردم کمی تغییر کرده. افراد، ارتباطات کمتری نسبت به گذشته دارند و همین ارتباطات کم، مانع شناخت یکدیگر می شود. شناخت کمتر، یعنی جامعه آشنایان کوچکتر و در نتیجه خواستگاران محدودتر. در همین راستا، برای اونکه بتونین ازدواج خودتون رو با فردی که دارای ملاک های شما باشد، تسهیل کنید، باید ارتباطات خودتون رو با جامعه هدفتون بیشتر کنید. برای مثال، کمی هم از کتابخانه بیرون بیایید و در جمع های خانم ها شرکت داشته باشید. باور کنید که کمتر مادری برای یافتن یک همسر مناسب برای پسر خود، به کتابخانه مراجعه می کند و یا با علم غیب پی می برد که شما در تنهایی خود، مشغول انجام مطالعات هستید! و صد البته اعتدال در هر کار خوبی، مطلوب است. داشتن دوستان خوب و از جامعه هدفتون، می تونه به این قضیه کمک کنه.
برای پسران:
برای پسران، قضیه کمی راحت تر است. اما آفت های خودش را دارد! پس زیاد خوشحال نباشید.
اول: مورد اول رو که برای دختران گفتم، اینجا هم تکرار می کنم. اگر به دنبال همسری با ویژگی های مشخصی می گردید، باید خودتان را هم طوری بسازید که برای آن فرد، همسر مناسبی محسوب بشه و ملاک های او را داشته باشید. پس، خودسازی خودسازی خودسازی...!
دوم: دید خودتون را باز تر کنید. در اطراف شما، کانال های نسبتا مطمئنی برای یافتن یک همسر خوب، وجود دارد که نباید از آنها غافل بشوید. دفاتر نهاد در دانشگاه ها، معمولا مورد های خوبی رو می شناسند که می توانید خیلی از دغدغه های خود را حل شده بدانید. البته نباید از این نکته غافل شد که صرفا معرفی شدن یک مورد از طرف یک کانال مطمئن، دلیل بر مطمئن بودن آن مورد نیست. پس ظاهر بین نباشید. ازدواج، امری است که نیاز به دقت فراوان دارد. دفاتر بسیج، حوزه های علمیه خواهران و مکان هایی از این قبیل، معمولا کانال های خوبی به حساب میان که می شه از اونها استفاده کرد.
سوم: افراد مورد اعتماد و عاقل و با تجربه همین ابتدا بگویم که به هر کسی از دوستانتان اعتماد نکنید. خیلی از دوستان ما، معمولا از نظر تجربه، در حد خود ما هستند و بنابراین نمی توان زیاد به مورد هایی که از طرف آنها معرفی می شود، مطمئن بود. این توصیه رو جدی بگیرید! توصیه می کنم که افراد پرهیزکار و با تجربه رو در اولویت قرار بدهید. زیرا چنین فردی، کسی را به شما معرفی می کند که تا حدی نسبت به مناسب بودن وی اعتماد داشته باشد. زیرا تجربه در شناخت، بسیار موثر است. همچنین، فرد فوق، باید خیر خواه شما باشد. از این قضیه نیز اطمینان کسب کنید.
=======================
در پایان، چند مورد دیگه رو که هر دو جنس باید به اونها دقت کنند، بیان می کنم.
اول اینکه ملاک های خودتون رو برای اون کانالی که از آن طریق اقدام می کنید، کاملا تشریح کنید. این باعث می شه که جلوی خیلی از تلاش های غیر لازم گرفته بشه.
دوم اینکه دعا و توسل را فراموش نکنید!
باور کنید که هرچه خیر به می رسد، فقط از جانب خداوند سبحان است. پس توکل تان بر او باشد و از او بخواهید که در این امر، شما را یاری دهد. خصوصا دعای قرآنی: "رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً" رو زیاد بخوانید. توجه داشته باشید که حضرت فاطمه علیها السلام فرمودند:« هر کس عبادت خالصانه خود را به سوی پروردگار، بالا بفرستد، خداوند هم بهترین مصلحتهای خود را به سوی او نازل میکند.»
پیامبر و اهل بیت ایشان علیه و علیهم السلام، بهترین کانال ها هستند برای رسیدن به آنچه خیر انسان در آن است. پس توسل و نزدیکی به این انوار الهی را در خود ملکه کنید. که علاوه بر کمک در رسیدن به هدف ازدواج مناسب، دارای برکات به مراتب بیشتری نیز هست. در مورد مناظره های اخیر که در برنامه رو به فردا پخش می شه، حرف زیاده. همانطور که آقای عزتی هم در وبلاگ خود عنوان کرده اند، ایرادات زیادی در این مناظره ها مشاهده می شه. برای مثال: ١. تمسک به وارد کردن تهمت های بدون مدرک ٢. عدم رعایت اصول بحث منطقی در بحث ٣. پراکنده گویی و دوری از صحبت کافی روی یک موضوع مشخص ۴. استفاده از شلوغ بازی های ژورنالیستی و تبلیغاتی
اما جدا از این موارد، صحبتی داشتم به آقای اطاعت. جناب آقای اطاعت، شما که اینهمه به رد صلاحیت برخی از دوستان هم جناح خود در انتخابات مجلس شورای اسلامی اعتراض دارید، به آنها بگویید، اگر رویشان می شود، بیایند در مقابل مردم و علت اصلی رد صلاحیت خود را اعلام کنند. مطمئن باشید که خیلی از آنها، شرم می کنند که اعلام کنند که چه کرده اند و چرا رد صلاحیت شده اند. اگر ریختن آبروی مسلمان گناه نداشت، با ذکر نام و ذکر مورد دقیق، می گفتم که چگونه برخی از آنها، به علت فسادهای اخلاقی در حوزه انتخابی خود، در خانواده خود هم آبرویی ندارند چه برسد به نزد مردم! برخی دیگر هم هر کاری که می خواستند، کرده اند در توهین به رهبری یا شورای نگهبان یا ... مطمئن باشید که ما در مجلس شورای اسلامی، نیازی به دشمن نظام و انسان فاسد نداریم. و صد البته که در هر جایی، اشتباه، ممکن است. بنابراین، نمی خواهم خدای نکرده، عنوان کنم که هر کسی که رد صلاحیت شده است، حتما و بدون شک، مشکل بزرگی داشته است.
یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلوبنا علی دینک
شنیده اید، در مورد سکه های تقلبی ای که در انتخابات، توزیع شد! همان آقای موسوی را می گویم که می گفت من به ولایت فقیه اعتقاد دارم و بعدا راه دیگری را رفت. هم او که مردم ایران را با ادعا های خود فریب داد و بعد از انتخابات، بخشی از درون خود را آشکار کرد. چند وقت پیش، رجوعی کردم به صحبت های اخیر آقای موسوی در قبل از انتخابات. شاید برای شما هم جالب باشد. آقای موسوی در سخنرانی خود که در دانشگاه فردوسی مشهد گفت: "ولایت فقیه همواره جامعه ما را از کودتاها و دیکتاتوریها حفظ کرده و این قطعا عقیده سیاسی بنده است. ممکن است بعضیها نظر مرا قبول نداشته باشند ولی این نظر من نسبت به ولایت فقیه است و به آن متعهد و پایبند هستم." ( لینک سخنان در ایسنا و قلم و فارس ) یا این صحبت ایشان در همان جلسه که : "من همواره از ولایت فقیه دفاع کردهام و هم اکنون نیز بهترین رابطه را با رهبر معظم انقلاب دارم؛ سخن گفتن از اطاعت از ولی فقیه ساده است اما اصل، اجرای آن و انطباق رفتار و اعمال با نظر ولی فقیه است"
بله آقای موسوی! سخن گفتن از اطاعت از ولی فقیه ساده است اما اصل، اجرای آن و انطباق رفتار و اعمال با نظر ولی فقیه است.
البته من بنا به شواهدی که دیده ام، اعتقاد دارم که ایشان از همان ابتدا این دیدگاه ها را داشته است و در آن زمان قبل از انتخابات، مانند برهه ای از اوایل انقلاب، تنها ادای اصول گرایی را در آورده است. چرا که ایشان، خوب، راه نون به نرخ روز خوری را می دانند. بد نیست در همین راستا، سری بزنید به تناقض های رفتاری ایشان در همان اوایل انقلاب. هنوز برخی از آن اخبار، موجود است. توصیه می کنم که به این صفحه مراجعه کنید. تنها نمونه هایی از تخطی های ایشان از خطی که مدعی آن بوده اند را نشان می دهد.
----------------- شاید با خودمون بگیم که بابا این بحث تموم شد و رفت... چرا دوباره از اون صحبت می کنی؟! اما هدفم از پیش کشیدن این مطلب، تنها آقای موسوی نیست. بحث این است که باید مراقب دل های خود باشیم. راه سختی در پیش است تا ظهور...
دو حدیث بسیار آموزنده و روشن کننده از امام رضا علیه السلام در مورد فتنه:
1.معیار شناخت باطل در فتنه: امام رضا علیه السلام می فرمایند: "همانا از کسانی که مدعی مودت ما اهل بیت هستند، کسی هست که در فتنهگری، برای شیعیان ما از دجال شدیدتر است" (راوی) گفتم: برای چه؟ (امام) فرمودند: "به خاطر دوستی با دشمنان ما و دشمنی با دوستانمان. چون چنین شد، حق با باطل آمیخته میشود و مؤمن از منافق بازشناخته نمیشود." {منبع: وسائل الشیعه جلد 16 صفحه 179} 2. هدف خداوند از قرار دادن فتنه در پیش روی ما: معمربن خلاد میگوید: امام رضا (علیه السلام) پس از تلاوت آیه «اَلمْ، اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ یُتْرَکُوا اَنْ یَقُولُوا، آمَنّا وَهُمْ لایُفْتَنُون -- الف، لام، میم- آیا مردم میپنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم، رها میشوند و مورد آزمایش قرار نمی گیرند؟» سپس به من فرمود: فتنه چیست؟ گفتم فدایت شوم! نزد ما فتنه یعنی گرفتاری در دین. فرمود: همان گونه که طلا (برای خالص شدن) گرفتار بلاها میشود، شما نیز گرفتار بلا میشوید، همان گونه که طلا خالص میشود. {منتخب الاثر ج 2 ص 122 ح 474} یادمان باشد که همه باید برای عاقبت به خیر شدن خود، دعا و استغاثه کنیم. راه دشوار است و فتنه ها در پیش... { دو صفحه مفید در زمینه آخر الزمان لینک 1 و لینک 2 } وقتی با کمال تعجب، بیانیه اخیر آقای موسوی (هفدهم) را خواندم، باورم نمی شد که ایشان باز هم رویش بشود خود را مسلمان بنامد و در عین حال، در حمایت از این افراد، بیانیه بدهد! چند نکته را خطاب به ایشان عرض می کنم:
دوم اینکه چرا ایشان در نظر نمی گیرند که این مردم خدا جویی که ایشان مدحشان می کنند، این همه خرابی به بار آوردند؟ چرا ولو در حد یک احتمال، در نظر نمی گیرند که شاید این از پل به پایین پرتاب کردن و غیره، کار منافقین باشد که بخواهند جو را متشنج تر کنند؟! چرا همیشه، بیشترین کسی را که مورد سوء ظن خود قرار می دهند، نظام است؟!
پنجم اینکه چرا در هیچ کجای این بیانیه، به بی حرمتی و دست و سوت در عاشورای حسینی اشاره ای نمی شود؟! فقط بیان گذرای "گر شعارها و حرکات جاهایی به سمت افراط غیر قابل قبول کشانده می شود" برای توصیف این رفتار های زشت کافی است؟! آیا این بی انصافی نیست که این همه مدارای پلیس با شورشیان را که نتیجه آن، این خرابی ها در میادین انقلاب و غیره است، به این نحو توصیف شود و از آن طرف، مسبب آن که همین اقدامات خرابکارانه شورشیان است، به عنوان اقدامات مردم خدا جو عنوان شود؟! گیرم که جاهایی پلیس، اشتباهاتی بکند. اما در مقابل این همه تخریب ها و بلوا ها و تشنج که دامنه را برای اقدامات منافقین در کشور باز می گذارد (که نظیرش را در این کشتار ها و ... دیدیم)، قابل بیان است؟! دریغ از یک جو انصاف در این بیانیه!
ششم اینکه برای انسان این سوال پیش می آید که ایشان که در ابتدای بیانیه خود، اعلام دوستی با دوستان امام حسین علیه السلام و دشمنی با دشمنان ایشان می نمایند، چگونه در ادامه بیانیه، با عزاداران کتک خورده و درد دیده، اعلام دشمنی می کنند و چندین تهمت بزرگ به آنها می زنند و در عین حال، دوستی خود را با کسانی که به عزاداران حمله نموده اند، در روز عزای حسینی، سوت و کف زدند و به اموال مسلمین حمله کردند، اعلام نمودند. از عجایب این روزگار این است که مقصران و مخالفان اتحاد مسلمین، وجهه دینی به خود می گیرند و کار خود را دفاع از دین وانمود می کنند. سلام بر خون مظلوم ریخته شده بر زمین... سلام بر ولیِ خدا که اطاعت نشد... سلام بر ولیِ خدا که کشته شد... سلام بر ولی خدا که خانواده اش را هم به کین او کشتند و اسیر کردند...
یادمان باشد که اگر برای مقابله با حسین علیه السلام، ملک ری می دادند، دیگر برای کشتن شش ماهه اش، نه ملک ری نه پست و نه مقامی در کار بود... اینجا دیگر نه تشخیص غلط بود و نه گمراهی و نه... اینجا تنها کین بود و بغض درونی... بغضی که آن نا مردمان، از علی علیه السلام و عدلش در دل داشتند... از علی علیه السلام و وصی نبی علیه و آله السلام شدنش در میان آنهمه ریش سفید و پر مدعا... از تمجید هایی که آن رسول پاک که سلام خدا بر او و خاندان پاکش باد، در حق این نور خدایی و این انسان کوشا در راه دین می کرد...
این تیر، تنها از روی کینه رها شد و در گلوی تاریخ نشست... در گلوی همه دین داران خدا پرست...
اما چرا کینه نسبت به امیر مومنان علی علیه السلام؟! به دلایل مختلف: ١. عده ای، پدر و برادر و قوم و خویششان توسط مولا، در جنگ های اسلام، کشته شده بود. این عده، به دلیل علاقه به بستگان خود و یا تعصبات قبیله ای، بغض این نور خدا را داشتند. ٢. عده ای، به واسطه نزدیکی با ایشان و یا سوابقشان در اسلام و مجاهدت هایی که کرده بودند و یا بزرگی و اسم و رسمشان در جامعه آن زمان، انتظاراتی از مولایمان علی علیه السلام داشتند که ایشان به علت اصرار بر اجرای عدالت، دست رد به سینه آنها زدند. آنها نمی خواستند که مانند مردم عادی با آنها رفتار شود. ٣. عده ای، به سبب بزرگ بودن از لحاظ سنی، و یا دارای شان و مقام بودن در جامعه، انتظار داشتند که رسول اکرم صلی الله علیه و آله، آنها را به عنوان وصی خود انتخاب کنند و ناراضی بودند از اینکه یک جوان یا میان سال، بر آنها ترجیح داده شود. چه برسد به اینکه بعدها، ناچار شوند که از ایشان اطاعت کنند. ۴. عده ای، برداشت خود از دین را به آنچه ولی خدا می فرمود، ترجیح می دادند. این عده، اصرار داشتند که آنچه خود از آیات قرآن فهمیده اند، درست است و حرف ولی خدا را قبول نمی کردند. به همین علت، بغض ایشان را در دل داشتند و از اعمال ایشان ناراحت و گاهی عصبانی بودند. ۵. عده ای که تظاهر به دین داری می کردند ولی در راه و روش، همان شیوه و سبک زندگی جاهلیت را پیش گرفته بودند. این عده، همان تعصبات قبیله ای، همان مال و تجمل و زر اندوزی و رفاه و همان تقلب ها و دروغ را سرلوحه خود قرار داده بودند. این عده را هم وجود علی علیه السلام و سخنان و اعمال او و پاکیش، رسوا کرده بود و ادعای دروغین اسلام آنها را برملا می کرد. وجود نور، برای تاریکی، رسوایی می آورد!
حال این سوال بر جاست... اگر ما در زمان امامان معصوم علیهم السلام بودیم (که هستیم!)، آیا در یکی از دسته های بالا قرار می گرفتیم؟! به دل خود مراجعه کنیم... باید خود را آماده کنیم... باید خود را محک بزنیم... لطفا یک بار به لیست بالا رجوع کنید و روح خود را با آنها مقایسه کنید... قطعا سودمند خواهد بود...
سلام بر راه خدا که راست و مستقیم باقی ماند و می ماند... ولو کره المشرکون... شما اصلا می دونستید که دفتر حفظ و نشر آثار، صحبت های کلیدی آقا رو جمع بندی و دسته بندی می کنن و به صورت نقشه راه، در اختیار همه قرار می دهند؟! اگر ندیدید، حتما یک نگاهی بیندازید: لینک می خوام نقدی کنم به صحبت های آقای محسن کدیور در یک دانشگاه. ایشون رو که می شناسید؟ اجتهاد گرفته از شیخ مخالف انقلاب، آقای منتظری و محکوم شده توسط دادگاه ویژه روحانیت و استاد مدعو گروه مطالعات دینی دانشگاه دوک امریکا. در ادامه بخش هایی از صحبت های ایشان رو در کنار نقدی در باره این صحبت ها می آورم. برایم عجیب است که این تناقضات آشکار رو چگونه به ایشان گوشزد نکرده اند! آنهم در یک جمع علمی مانند دانشگاه. ============================== کدیور: امروز بزرگترین مراجع تقلید و علمای دین، منتقد این حکومت هستند. --------------------------- کاش منظورشون از "بزرگترین" رو هم می گفتن. احتمالا منظورشون آقای منتظری یا آقای صانعی بوده است. کسانی که در جامعه حوزوی ما، می توان گفت که هیچ جایگاه قابل افتخاری ندارند. جدای از مسائل سیاسی، احکام ایشان در جامعه علمی حوزوی، روز به روز به مطالب فکاهی، نزدیک تر می شود. یادمان هست صحبت آقای منتظری را در باره مشکل نداشتن دست دادن خانم عبادی با نامحرم (حالا حجاب نداشتنشان به کنار)! ============================== کدیور: کسی بر ما ولایت ندارد. معنی ولایت فقیه در کتب فقهی را همین آقایان نوشته اند. ولایت آنها مانند ولایت بر افراد مجنون است که نمی توانند امور خود را اداره کنند و پندارشان این است که مردم در حوزه عمومی رشید نیستند و نمی توانند مصلحت خود را تشخیص دهند و باید کسی باشد به جای آنها تصمیم بگیرد تا گول و فریب شیطان را نخورند. --------------------------- نمی دانم ایشان معنی ولی فقیه را از کدام منبع مطالعه کرده اند که به این معنی رسیده اند. تا آنجا که من می دانم، ولایت فقط بر افراد مجنون نیست. اگر بخواهیم ولایت را این گونه برداشت کنیم، ولایت رسول خدا صلی الله علیه و آله در زمان حیاتشان بر حضرت علی علیه السلام چگونه تعریف می شود؟! ============================== کدیور: می گویند ما مصلحت شما را بهتر از شما تشخیص می دهیم، ولی ما تشخیص داده ایم موسوی رئیس جمهورمان باشد، می گویند غلط کردی، درست این است که احمدی نژاد رئیس جمهور شما باشد. می گوییم مخالفیم، می گویند غلط کردی که مخالفید، گلوله نصیبتان می کنیم. --------------------------- چند نکته: 1. به فرض اینکه آقای کدیور یا هم دیدگاه هایشان تشخیص داده باشند، موسوی رئیس جمهور باشد. آیا این کافی است؟! مگر غیر از این است که باید اکثریت رأی دهندگان این عقیده را داشته باشند. 2. ایشان فراموش کرده اند که آقای موسوی که مدعی رأی آوردن خودش بود، حتی از ارائه مدارک در برابر ادعای خویش هم سرباز زد و صرفا با دیکتاتوری تمام، انتظار داشت که صرفا به دلیل آنکه ایشان می گویند تقلب شده و تقلب هم آنقدر بوده که نتیجه را عوض کند، همه بی دلیل و مدرک، حرف ایشان را ملاک قرار دهند و باور کنند. یادمان نرفته آن باز شماری آراء را و آن لی لی به لا لا ی ایشان گذاشتن را و آن تمدید کردن های وقت ارائه مدرک و شکایت را و آن ناز کردن های آقای موسوی را! 3. آیا آنها صرفا گفتند!! که مخالفند؟! آیا ایشان، نام شکستن و سوزاندن و کتک زدن و فحش دادن را تنها گفتن اینکه مخالفند می نامند؟! پس اگر این طور باشد، همه اراذل و باج بگیران، باید جایزه گفتمان و ادبیات بگیرند! (با آنکه با این روال اعطای جایزه صلح نوبل، بعید نیست که کار به اینجا هم بکشد!) 4. در مورد اینکه چه کسی گلوله می زد و چه کسی کشت، هم باشد تا بعد... هرچند که قبلا هم در اینباره صحبت ها کرده ایم! ============================== کدیور: بازی که در ایران شروع شده است، دقیقا این است که در حوزه عمومی، چه کسی حرف آخر را می زند، مردم می گویند ما، رهبر می گوید من. --------------------------- باز هم دو نکته: 1. آیا تعریف ایشان از مردم، تنها خودشان است؟! به عقیده ما و به استناد همان آراء و حتی این راه پیمایی هایی که راه افتاد، ایشان خیلی خیلی در اقلیتند. بعد از انتخابات، اگر سری به فیلم های راه پیمایی ها و تجمعات بیندازیم، می بینیم که اکثریت از آنِ چه گروهی بود. آنها چند تا خیابان را پر می کردند و طرفداران دولت چند تا را. مشکل سبز ها این بود که چون اکثرا راه پیمایی نیامده بودند و از اجتماعات این طرفی ها و کثرت آنها خبر نداشتند، تا خودشان یک خیابان را پر می کردند، فکر می کردند دیگر انقلاب کرده اند! 2. هر چند که بنا به قانون اساسی همین مملکت، رهبر حق دارد که در یک جا، بنا به مصلحتی که برای نظام تشخیص می دهد، یک امر حکومتی کند. اما بنده خدا این رهبر ما که همه جوره با اینها راه آمده! در مراسم ارتحال امام، قبل از انتخابات هم فرمودند که "بنده در این انتخابات یک رأى بیشتر ندارم، آن رأى را هم به نظرم میرسد که کسى به طور مشخص نمیداند، حالا ممکن است کسانى حدس بزنند. من به کسى نمیگویم، نگفتهام و نخواهم گفت به چه کسى رأى بدهید، به چه کسى رأى ندهید؛ رأى من مربوط به خود من است." لینک در عمل هم همین که اینها خود، این حرفها را می زنند و زدند و به خیابان ریختند (یادم هست که در روز بعد از انتخابات، نیروی انتظامی اصلا با آنها کاری نداشت. در ونک، جلوی چشم خودم پسره داشت نرده وسط خیابون رو می کند و در همین حال، به مامور پلیسی که داشت اتومبیل ها را در ترافیک ناشی از آتش زدن یک سطل آشغال در وسط خیابون هدایت می کرد، با محبت گفت: از همکاری شما ممنونم!) ============================== کدیور: مردم بی دفاع هم صرفا می گویند ما می خواهیم به آن چیزی که در قانونمان نوشته شده است عمل کنیم و چیز بیشتری نمی خواهیم. --------------------------- آیا واقعا مطالبات آقای کدیور و موسوی و کروبی، قانون است و چیز بیشتری نمی خواهند؟! 1. پس چرا وقتی گفته شد که مدارک خود برای ادعای خود مبنی بر رای آوردن خود را ارائه کنید، سر باز زدند؟! آیا واقعا در قانون نوشته شده که هرکس ادعایی داشت، بی مدرک و سند، باید از او قبول کرد؟! آن هم چنین ادعای بزرگی را ؟! (بماند که از مسوولین خود ستاد استان آقای موسوی شنیدم که می گفتند: ما خودمان چند دوره در زمان آقای خاتمی انتخابات برگزار کردیم و مطمئنم که تقلب در سطح بزرگ، به نحوی که بتواند نتیجه را تغییر دهد، در انتخابات ایران، غیر ممکن است.) 2. پس چرا وقتی گفتند اجتماع شما بدون مجوز است، باز هم اجتماع برگزار کردند؟! 3. آیا اطاعت از ولی فقیه جمهوری اسلامی، در قانون اساسی نیست؟! آیا ایشان، فقط یک صفحه از قانون این مرز و بوم را خوانده اند یا همه صفحات آنرا؟! پس چرا سر باز می زنند؟ 4. ایشان که ولی فقیه را از عدالت خارج می دانند، آیا نمی دانند که در قانون این مملکت، مسوولیت تشخیص آن بر عهده شورای خبرگان رهبری است نه اینکه هر کس دلش خواست و دستور رهبری را مخالف سلیقه و هوای نفس خودش دید، بتواند چنین ادعایی بکند! در این صورت سنگ روی سنگ بند می شود؟! ============================== کدیور: ما نه قائل هستیم که کسی از جانب خدا منصوب شده است و نه معتقدیم کسی بر ما ولایت دارد و نیز به ولایت مطلقه اعتقادی نداریم. --------------------------- خب این بخش از صحبت های ایشان، کاملا واضح است. از ایشان خیلی ممنونم که آنچه سالها در دل پنهان می کردند، امروزه صریح می گویند! تعجبم در این است که با این وجود، چگونه رویشان می شود که ادعا کنند به قانون اساسی معتقدند و به آن پایبند!!! (رجوع کنید به اصول 5، 107، 110 و 111 قانون اساسی که اصل آخر، بیان می دارد که خبرگان رهبری مسوولیت تشخیص صلاحیت یا عدم صلاحیت رهبری را دارد لینک) ============================== کدیور: اگر من آمدم در یک حزب کار تشکیلاتی کردم و قدرت را به شکل قانونی بدست گرفتم این ها خواهند گفت که ما می خواهیم قدرت را به شکل نرم به دست بگیریم، بله ما می خواهیم قدرت را با وضوح از شما بگیریم. --------------------------- سوالی که پیش می آید این است که ایشان می خواهند قدرت را از چه کسی بگیرد؟ دولت یا نظام جمهوری اسلامی؟! آنچه در این جریانات واضح است این است که دیگر بحث بر سر دولت نیست. جایی که هدف واقع شده است، کل نظام و از جمله رهبری است. چرا که این همه توهین به امام، رهبر، شورای نگهبان، آرمان های انقلاب از قبیل دشمنی با اسرائیل و امریکا، معنی ای جز دشمنی با کل نظام را ندارد. خیلی جالب است که باز هم ادعا می کنند که می خواهند قدرت را به شکل قانونی بدست بگیرند! آیا منظور ایشان از به شکل قانونی، امضا جمع کردن در پای برج ایفل در پاریس است؟! یا با پخش تبلیغات از کانال بی بی سی؟! یا با روزه خواری در خیابان های تهران در روز قدس در آخرین جمعه ماه مبارک رمضان؟! یا با آتش زدن و شیشه شکستن؟! یا با تبلیغ فلان رقاصه ایرانی فرار کرده از ایران؟! آیا جدا ایشان قانون را این طور برای خود تفسیر می کنند؟! اگر این طور است که ایشان، قانونی که در زمان حاضر نوشته شده و بسیاری از نویسندگان آن، اکنون زنده اند را این طور تفسیر می کنند، وای به حال قرآنی که ایشان بخواهند برای آدم تفسیر کنند! اینگونه است که آدم معنی اسلام امریکایی را می فهمد و می فهمد که اجتهاد گرفتن از دست آقای منتظری یا افتخار به استاد مدعو گروه مطالعات دینی دانشگاه دوک امریکا بودن یعنی چه. این گونه است که آدم معنی اسلام بی ولایت را می فهمد. معنی خود رایی و خود کامگی به اسم اسلام را می فهمد. یاد آن شعارمان افتادم.... مرگ بر اسلام امریکایی... مرگ بر وقتی که شیطان بزرگ، آدم را به گفتن الله اکبر بر پشت بام خانه ها فرمان دهد... بی ربط بود اما یاد آن داستان مولانا افتادم که شیطان، معاویه را از خواب بیدار می کند که نمازش را بخواند! ... ----- البته این صحبت ها خیلی بخش های موهن تر و زشت تر هم داشت که من شرمم آمد که آنها را دوباره تکرار کنم. خواستید می توانید خودتان آنرا مطالعه کنید. این صحبت ها رو خیلی سخت می شه پیدا کرد. ارجاع به کل صحبت ها: لینک یک بخش از سخنرانی امام خمینی رو دیدم که توصیه می کنم با دقت بخونید. سعی کنید اون را با اصول اسلام تطابق بدهید و ببینید که این مرد بزرگ در اون زمان یعنی سال 43 چه افق دید وسیعی را داشته است: --------- "آن چیز مهمی که دول اسلامی را بیچاره کرده است و از ظل قرآن کریم دارد دور می کند، آن قضیه نژاد بازی است. این نژاد ترک است، باید نمازش را هم ترکی بخواند! این نژاد ایران است باید الفبایش هم چه جور باشد! آن نژاد عرب است، عروبت باید حکومت کند نه اسلام! نژاد آریایی باید حکومت کند نه اسلام! نژاد ترک باید حکومت کند نه اسلام! این نژاد پرستی که در بین آقایان حالا دارد رشد پیدا می کند و زیاد می شود و دامن می زنند به آن تا ببینیم به کجا می رسد. این نژاد پرستی که یک مساله بچگانه است در نظر، و مثل اینکه بچه ها را دارند بازی می دهند، سران دول را دارند بازی می دهند: آقا تو ایرانی هستی! آقا تو ترک هستی! آقا تو نمی دانم اندونزی هستی! آقا تو چه هستی! آقا تو کجایی هستی! باید مملکت خودمان را چه بکنیم! غافل از آن نکته اتکایی که همه مسلمین داشته اند. افسوس! که این نکته - نقطه- اتکا را از مسلمین گرفتند و دارند می گیرند، و نمی دانم به کجا خواهد منتهی شد. همین نژاد بازی که اسلام آمد و قلم سرخ روی آن کشید، و مابین سیاه و مابین سفید، مابین ترک و مابین عجم، مابین عرب و مابین غیر عرب هیچ فرقی نگذاشت، و فقط میزان را تقوا، میزان را از خدا ترسیدن، تقوای واقعی، تقوای سیاسی، تقواهای مادی، تقواهای معنوی، میزان را اینطور قرار داد ان اکرمکم عند الله اتقیکم. (سوره حجرات - آیه 13) ترک و فارس ندارد، عرب و عجم ندارد، اسلام نقطه اتکاست. قضیه نژاد بازی یک ارتجاعی است. آقایان ماها را مرتجع می دانند! لکن دارند به 2500 سال قبل - قهقرا - بر می گردند؛ ما مرتجعیم؟!" --------- سخنرانی در جمع مردم قم - 18 شهریور سال 1343 منبع: صحیفه امام - جلد 1 - صفحه 373 ---------------------- توصیه می کنم که این گفتار را با تفکرات خودمان تطبیق بدیم. ببینیم آیا ما واقعا به ملیت، نژاد و حتی شهر خود، اتکا می کنیم یا ایمان و اسلاممان؟! باید به این سمت حرکت کنیم. در ادامه پست های قبل در مورد ازدواج، می خوام به روالی که برای یک ازدواج سنتی پیشنهاد می کنم، به صورت گام به گام اشاره کنم.
اول از همه، باید خودمون رو بشناسیم. قبول بکنیم یا نکنیم، بی خود شناسی، اقدام برای ازدواج، معلوم نیست که به راه خوبی ختم بشه.
خود شناسی هم به چند بخش، تقسیم می شه:
یکیش اینه که باید بدونیم که ما واقعا چه جور شخصیتی داریم. خیلی از ما، از خودمون یک تصور اشتباه داریم. تصوری که شاید زیاد با واقعیت ما سازگار نباشه.
یکی دیگش اینه که چی می خوایم. یعنی آرزو داریم که همسر آینده ما چه ویژگی هایی داشته باشه. اینو خواهشا ساده نگیرین. به هر کی که می گی، می گه می خوام آدم خوبی باشه. اما این ظاهر قضیه است. لطفا حسابی خودتون رو محک بزنین. مطالعه کنین. در اینجا، اون شناخت شخصیت خودتون خیلی می تونه مفید باشه. کاملا برای خودتون ترسیم کنین. همسر آینده تون رو در شرایط مختلف. ببینین ازش چه رفتار و حتی شکل و قیافه ای رو انتظار دارین. طوری که شخصیت و اصطلاحا کاراکتر اون براتون مجسم بشه. حالا سعی کنین به اون کاراکتر فکر کنین. ببینین اصلا می تونه واقعی باشه؟! شاید لازم باشه معقول تر فکر کنین. شاید لازم باشه از بخش هایی از اون کاراکتر که با بقیه بخش هاش سازگاری نداره، چشم پوشی کنین. با خودتون رو راست باشین. سعی کنین ببینین ملزومات وجودیِ این کاراکتری که ساختین، چیه. با این کار، به یک سری ویژگی می رسین. هرچی بیشتر در خودتون کنکاش کنین، می تونین ویژگی های دقیق تری رو به دست بیارین. حتی می تونین با این تفکرات، الویت اونها رو هم در درون خودتون کشف کنین.
اما ما همش به آنچه هستیم، نباید بسنده کنیم و راضی باشیم. در این گام، مطالعه خیلی مفیده. اما از آدم های درست و حسابی. در زمینه ازدواج، کتابای بی خود زیاد نوشته شده. چون پول توشه و همه به این موضوع، علاقه مندن. پس وقت خودتون رو الکی با مطالب غیر اصولی، نگیرین! (شاید این پست رو هم بشه به این دسته مطالب، اضافه کرد! حالا بی خیال، ادامه بدین تا آخر این پست! شاید چیز به درد بخوری توش بود...) گاهی لازمه که ما خودمون رو تربیت کنیم. یعنی با مطالعه یا مشاوره و حتی تفکر، به این نتیجه برسیم که باید خودمون رو تغییر بدیم. فرض کنین من در آرزوم، همسری رو بخوام که لازمه داشتن اون همسر، از لحاظ منطقی، این باشه که من، یک عادت بد خودم رو کنار بذارم. این کار باید از همین حالا و قبل از ازدواج شروع بشه. این مطالعه و مشاوره و تفکر، ممکنه به اینجا برسه که تصویری که از همسر آینده خودمون ساختیم رو هم تغییر بدیم. خواه کم، خواه زیاد!
تاکید می کنم که این خودشناسی، باید قبل از هر اقدامی به ازدواج و حتی از سالها قبل شروع بشه. ساده انگار نباشید. همه ما انسانها، روز به روز با پیچیده شدن محیط اطرافمون، در حال پیچیده شدن درونی هستیم. پس باید از درون خودمون سر در بیاریم تا بتونیم انتخاب کنیم که جامعه هدف ما، چه جور آدمیه. ----------------------- توصیه می کنم فیلم های برنامه های گلبرگ که با موضوع ازدواج و با صحبت های آقای دهنوی هست رو از سیما فیلم یا فروشگاه ها، تهیه کنین. (این برنامه، از مدتها قبل، هر هفته پنج شنبه ها ساعت یک و نیم عصر از شبکه سه سیما پخش می شه) مطالب بسیار مفیدی در مورد ازدواج داره و گام به گام، توصیه های هر بخش رو عنوان می کنه. به صورت کاملا خلاصه، یکی از ریشه های اصلی عدم پذیرش ولایت خداوند متعال (که به عدم پذیرش انبیاء الهی علیهم السلام یا ولایت ائمه اطهار علیهم السلام و یا در عصر حاضر، ولایت ولی فقیه جامعه هم تسری پیدا می کند)، حسادت به برگزیده شدن کسی مانند انسان به منصب ولی یا حتی مورد توجه ویژه خداوند سبحان قرار گرفتن است. (شواهد در آیات کریمه قرآن: مخالفت شیطان با سجده به آدم علیه السلام؛ مخالفت مردم با انبیاء علیه السلام به دلیل برتر دیدن خودشان نسبت به ایشان. در روایات: موارد متعدد بیان حسادت برخی صحابه به مقام و جایگاه علی بن ابی طالب علیه السلام.)
باید تلاش کنیم که ان شاء الله، این عنصر را در درون خود ریشه کن کنیم. پس سعی کنیم که در هر بعد و ویژگی مثبت، نسبت به فرد بالاتر و بهتر از خود، تواضع نشان بدهیم. ان شاء الله، ظهور نزدیک است. باید دلهای خود را بسازیم تا مطیع اوامر مولایمان شود. دلهایی عاری از حسادت و تکبر. باید در زندگی روزمره، بسیار تمرین کنیم. تمرین، تمرین، تمرین...
عدم داشتن این تواضع به برتری در زوایای مثبت انسانی، خیلی از افراد را به حسادت در برگزیدگی از جانب خدای سبحان و در نتیجه سر بر تافتن از ولایت خداوند متعال رسانده است.
در کل، بت وجود خود را باید بشکنیم تا بتوانیم به دستور خداوند متعال، گردن بنهیم.
------------------------- توصیه می کنم که جلسات اخیر آقای پناهیان را که در مورد ولایت است از طریق حضوری (دانشگاه تهران) و یا تلویزیون (ظهرها) پیگیری کنید. مطالب بسیار مفیدی را عنوان می کنند. آخ من لذت می برم از این پست های آقای داوود آبادی با عنوان "آن که فهمید... آن که نفهمید"! تا حالا چهار تا از این سری پست ها در وبلاگشون نوشتند: ارجاع البته من نسبت به اینکه آن که فهمید هاشون همشون شهید شدند و آن که نفهمید هاشون همه زنده موندند، یک کمی نقد دارم. هستند کسانی که جزء آن که فهمید ها هستند اما خدای سبحان اونها رو زنده نگه داشت که به ما فهمیدن رو یاد بدن. البته ایشون فقط خاطراتی که داشتند رو تعریف کردند و شخصیت ها و ماجراها، واقعی هستند. راستی، یادمون نره که عرفان جهاد، یکی از ارزنده ترین و سریع به مقصود رساننده ترین عرفان هاست. ----------------------------- دعای وضو گرفتن رو از روی مفاتیح الجنان مرحوم شیخ عباس قمی برای خودم نوشتم، گفتم بذارم روی وب که دوستان هم اگر لازم داشتند، پرینت بگیرن و استفاده کنن. (لینک به فایل بی ترجمه) و (لینک به فایل با ترجمه) به نظرم تفاوت آدم ها در عملکرد، به سه عامل زیر بستگی داره:
1. تفاوت در قواعد و اصول پذیرفته شده (واضحه که همه آدم ها، قواعد و اصول مشترکی رو قبول ندارن. یکی به لزوم رعایت انصاف در فروش یک جنس معتقده در حالیکه دیگری اعتقاد داره که تا هر جا که طرف جنس رو ازت بخره، می تونی گرون بفروشی!)
3. اولویت قواعد پذیرفته شده در ذهن (خیلی از اوقات افراد قواعد مشترکی رو قبول دارن و خود رو ملزم به رعایت اونها می دونن. اما اولویت رعایت این قواعد در ذهن اونها با هم فرق می کنه. مثلا همه قبول دارن که نباید دروغ گفت. اما یک قاعده دیگر هم برای آدم ها وجود داره که دوست دارن کاری رو انجام بدن که سود ببرن. حالا اینکه افراد در ذهنشون، این قاعده منفعت طلبی رو بالاتر از قاعده پرهیز از گفتن یک دروغ می گذارن، بین آدم ها تفاوت می کنه و به همین دلیل هم اونها رو به رفتار های مختلف می رسونه. البته گاهی آدم ها شیوه های مختلفی رو برای انجام اون قواعد پذیرفته شده خودشون دارن که این هم به نوعی به همین لیست اولویت بر می گرده. برای مثال پدری که به جدی بودن اعتقاد زیاد داره و اون رو در لیستش خیلی بالا گذاشته، در محبت کردن خیلی جدیه و دیگری خیلی مهربان و صمیمی. توجه بشه که آشنایی با دین و احکام و یا همین سیره و حدیث خوندن ها، برای اینه که علاوه بر اینکه قواعدی رو به انسان آموزش بده که آدم از اونها پیروی کنه، می خواد که با بیان رفتار بزرگان، این اولویت بندی ها رو در ذهن انسان ها با ترتیب درست بچینه. روی این مورد خیلی فکر کنین. نتایج جالبی از افراد اطراف خودتون می گیرین. گاهی با خود شناسی بیشتر، لیستی رو از خودتون کشف می کنین که خودتون هم فکر نمی کردین که این لیست رو در ذهن دارین. کافیه به اعمال خودتون و دلیل هایی که برای انجام اونها داشتین دقت بیشتری بکنین!)
2. بینش و تشخیص رخدادها (خیلی از اوقات می بینیم که آدم ها با هم از لحاظ قواعد و اصول و حتی اولویت بین این قواعد مشترکن. اما هر کدام بینش متفاوتی در اینکه چه زمانی باید یک قاعده رو اعمال کنن دارن. مثلا همه قبول دارن که باید از چیز خطرناک دوری کرد. اما یک بچه، با یک چاقو بازی می کنه. این به دلیل این نیست که دوری از چیز خطرناک رو قبول نداره. بلکه به این دلیله که به دلیل بینش ضعیف و شناخت ناکافی، چاقو رو خطرناک نمی دونه! این بخش، خیلی کار می بره. آدم باید خیلی به اطرافش و تحلیل ها دقت کنه تا بینشش بالا بره. فکر می کنم اون نوری که خداوند انسانها را به وسیله آن هدایت می کند، در این بخش خیلی مشهوده.) خیلی از عیب های ما مردم، مثل همین پارتی بازی، همه گیره. این عیب رو اکثر ما داریم. حتی اون بقال محل یا یک کارگر یا دانشجو یا هر کس دیگه. چون هر کدوم که به موضع امتحان و عمل می رسیم، یا دنبال پارتی هستیم یا برای کسی پارتی بازی می کنیم. بعد هم طبیعیه که کارمندان یا مدیران هم از همین جامعه و مردم بلند می شن. پس طبیعیش اینه که اونها هم به احتمال زیاد، این ایراد همه گیر رو داشته باشن. به همین دلیل، یادمون باشه... اگه پارتی داشتیم و با وجود گیر کردن کارمون، از اون استفاده نکردیم، درسته!
بعد هم، اگر هزار نفر، یک کار غلط رو انجام بدن، دلیل بر این نمی شه که ما هم مجاز باشیم اون رو انجام بدیم. اینو فراموش نکنیم. خداوندی بر اعمال ما ناظره که به حساب تک تک ما، جداگانه نظارت می کنه. در باب ازدواج، خوبه که بحث رو با کلامی از رهبرمون، آیت الله خامنه ای، بعد از مدتها، ادامه بدیم. لطفا این فایل رو گوش کنید. خیلی زیباست: لینک تاکید بر اینه که در ازدواج، اصل قضیه، محبت است. چیزی که خیلی از ماها به مرور، اون رو فراموش می کنیم. (یا شایدم از اول، تنها به عنوان یک گام از زندگی به اون نگاه می کنیم.) البته در این زمینه، کتابهایی هستند که سخنان آقا رو در این باره، چاپ کردن. یکیش کتابیه که یک زمانی در ازدواج های دانشجویی می دادن. اسمش الان یادم نیست. اما می شه پیداش کرد. حتما شما هم این خبر رو شنیدین. اون طور که بین مردم شایع شده، می خوان نام شاهان رو از کتابهای تاریخ حذف کنن. خوب شما تا چه حد از این خبر، اطلاع دارین؟ اصلا آیا می خوان نام شاهان رو حذف کنن؟ به اصل خبر ارجاع می دم تا اول خود خبر رو با دقت بخونین: لینک در فارس نیوز به همراه توضیح مبسوطی در مورد قضیه.
اما واقعا این کار خوبه یا بد؟ یک سوال از شما دوست خواننده، فارغ از اینکه موافق دولت هستین یا مخالف.
به نظر شما، این مملکت و تمام افتخاراتش، فقط محصول تلاش شاهان مملکته؟ اصلا یک جور دیگه می پرسم. آیا در کسب افتخارات و موفقیت های ایران، بیشتر، پادشاهان ایران نقش داشته اند یا بیشتر، علما و دانشمندان و هنرمندان ایران؟
البته سوالم به این معنی نیست که کدوم بیشتر می تونن تاثیر بذارن! چون مشخصه که پادشاهان به لحاظ قدرت و امکاناتی که در اختیار دارن، بیشتر می تونن تاثیر گذار باشن. اما سوالم اینه که به نظر شما، در عمل، کدوم تونستن موفق تر ظاهر بشن؟
یادمه یک بار با پسر دکتر حسابی خدا بیامرز صحبت می کردم، یه حرف جالبی زد. می گفت به نظر شما چرا مردم ما، امیر کبیر رو با این همه خدماتی که برای علم و حتی ایجاد عدالت و آبادانی در این مملکت انجام داد، فراموش می کنن و عکس قاتل اون یا همون ناصر الدین شاه رو روی کاسه بشقابشون می زنن؟
پاسخ من اینه. چون مردم ما عادت کردن که کشورشون رو به شاهانش بشناسن تا به علمای اون. تا به خدمت گزارای اون. به نظر شما، هلاکوخان، نام ایران رو بیشتر در دنیا مطرح کرده یا خواجه نصیر الدین طوسی؟ ما در کتابهای تاریخمون کدوم رو بیشتر یاد می گیریم؟ مدت زمان حکومت هلاکوخان رو حفظ می کنیم یا خواجه نصیر رو؟ آیا مردم دیگه هم اینطورین؟ آیا کسانی که از خارج، مملکت ما رو می بینن، اصلا ما رو به هلاکوخان می شناسن یا خواجه نصیر؟ نامگذاری ملاک نیست. اما کوهی از ماه رو به نام خواجه نصیر الدین طوسی نامگذاری می کنن نه هلاکوخان. اما ما برعکسیم. اینکه می خوان سلسله های شاهنشاهی (و نه نام شاهان) رو از کتابها حذف کنن، نه به این معنیه که می خوان بگن ما اصلا شاه نداشتیم. بلکه می خوان دیدگاه مردم رو از بچگی اصلاح کنن.
اینکه در دید بچه ها از همون بچگی این واقعیت رو بذارن که عالم مملکت تو مثل امیرکبیر که کمترین هنرش ساخت دارالفنون به عنوان اولین دانشگاه در ایران بوده، خیلی باید برای تو مهم تر باشه تا ناصرالدین شاهی که بیشترین هنرش، ساختن حرم سرا بوده. تا اون که آخرش هم از حسادت، دستش به خون امیرکبیر آلوده شد.
اینکه هویت ملی تو، در شاهان مملکتت خلاصه نمی شه. کسانی که بعضا چشم تمام مردم یک شهر رو از کاسه در میاوردن یا پدرشون رو می کشتن تا به تاج و تخت برسن یا تمام پسرانشون رو تبعید می کردن تا مبادا بر علیه شون شورش کنن. بلکه هویت ملی تو، عالم های مملکت تو هستن. شاعران. دانشمندان. فیلسوفان. هنرمندان.
کدوم یک از شما می تونه ده تا از محصولات علمی خواجه نصیر رو نام ببره؟ آیا شما می دونین که خواجه نصیر از چیزی مثل چتر نجات یا کایت برای فرار از یکی از دژ های شاهان استفاده کرده؟ آیا می دونین که علم نجوم در دنیا، چقدر مدیون پژوهش های ایشونه؟
آیا می دونین اشعار فردوسی در کتب درسی بچه های فرانسه تدریس می شه نه افکار سلطان محمود غزنوی؟! اما ما زندگی و تاریخ زندگی کدوم یک رو در کتاب تاریخ ایران می خونیم؟ کدوم رو در ذهن فرزندانمون به عنوان تاریخ مملکتش ثبت می کنیم؟!
باید یاد بگیریم که این قدر تحت تاثیر جو حرکت نکنیم و با دیدن یک کاریکاتور و یا یک جمله، جوش بیاریم. اصلا تا به حال از خودتون پرسیده بودین که تاریخ که هدفش، آشنایی با سرگذشت پیشینیانه. حالا کی گفته که پیشینیان ما یعنی شاهان؟! کی گفته که شاخصه های تاریخ ما، پادشاهان اون هستن؟ اگر کسی عرق ملی ش می خواد به جوش بیاد، باید قبل از این میومد که ایران در سلسله های شاهاش خلاصه می شد. نه حالا که یک حرکت فرهنگی می خواد برای اصلاح این اشکال انجام بشه. نام شاهان باید باشه چون بخشی از تاریخ ما هستن. اما نباید وزن و تاکید رو روی نام شاهان باشه. چون دانشمندان و عالمان مملکت ما مهم تر و تاثیر گذارتر و ماندگارتر بوده اند. به این بهانه یا شایدم بی بهانه، دو بیت شعر: یکی این:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
و این یکی دیگه:
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
البته برای اینکه با نظر مخالفین هم آشنا بشین، به نظر خسرو معتضد، کارشناس تاریخ هم ارجاع می دم تا خودتون بخونین (لینک). به نظر من که ایشون خیلی تند رفتن و نا پخته نظر دادن و دیگران رو به کم سوادی متهم کردن. در حالیکه این تصمیم، کاملا هوشمندانه و در جهت کمک به علم و فرهنگ این مملکت گرفته شده. به نظرم، خوبه که ما سعی کنیم، برای این اقدام، راهکار ارائه بدیم تا باهاش الکی مخالفت کنیم. راهکاری که ما رو بهتر به این هدف خوب برسونه. آخ آدم می سوزه! وقتی می بینه چند ده قسمت سریال از تلویزیون، با کلی تبلیغ و کلی ژست روان شناسی پخش می شه. و پس از کلی ادا و اصول های جور واجور و ارائه کلی الگوی زندگی غلط اندر غلط، در آخرین قسمت، کارگردان و نویسنده و همه دست اندرکاران، یادشون می افته که سریال فرهنگی شون، بی خدا شده.
بعد در همون قسمت آخر، یک دفعه شروع می کنن به چپوندن (شرمنده اما این دقیقن همون کلمه ایه که می شه به این عمل اونها گفت) یک سری ادا و اصول کاملا تصنعی و به ظاهر مذهبی و در مجموع، بی ربط به بقیه داستان و حتی فضای سریال در بخش های مختلف اون.
همین سریال شمس العماره رو می گم دیگه.
از کجاش بگم؟
از آرایش علنی لیلا خانوم که شانس آوردیم که سریال تموم شد و گرنه ممکن بود روسریش از سرش بیفته و یا ناچار بشن بگن چشماش کلا از بچگی با آرایش بوده.
از بی عاری و بی کاری همه اعضای خونه. اصلا شما دقت کردین که هیچ کدوم از اعضای خانواده، دست به سیاه و سفید نمی زدن؟ آقا هرمز که کلا تو کار درست کردن معجون و پیاده روی و کباب پختن بودن. بقیه هم خوب شغلشون این بود که شعر بخونن و به هم گیر بدن. باز صد رحمت به قشر مرفه و اشرافی دویست سال پیش فرانسه در کتاب های دوما! حداقل اونا یک سوارکاری یا گل دوزی ای و یا نقاشی ای می کردن.
از گپ زدن ها و دل و قلوه دادن و گرفتن لیلا خانوم با خواستگارای رنگ و وارنگش به بهانه خواستگاری. تازه عمه اش هم به قول خودش فرهنگ سازی می کنه و می گه می خوام جلوی چشم خود و با نظارت خانواده باشه. آخه این کجا الگوی اسلامیه که شما پول مملکت رو با تزها و روشن فکری های سر سری خودتون حیف و میل می کنین؟ کِی اسلام اجازه می ده که یک دختر و پسر نامحرم با هم این طور صمیمانه و دوستانه گپ بزنن و برن و بیان... از غیبت کردن چپ و راست شخصیت ها پشت سر همدیگه و مسخره کردن همدیگه. از فضای به شدت پول داری و جینگول سریال. تو رو خدا در نظر بگیرین که این فیلم فقط توی خیابون فرشته و زعفرانیه و منطقه یک تهران پخش نمی شه. این فیلم توی دهات های دوردست این مملکت هم داره پخش می شه. از صمیمیت های نابجا و نادرست بین نامحرم ها در سریال. شکور دلش می گیره، میاد واسه شریفه درد دل می کنه. رحمت هم با پری خانوم. تازه این جیران خانوم هم که اومده بود، دیدید که با این صمیمیت هاش با هرمز و رحمت، کم مونده بود همسرهای جفت اونها رو دق بده. از آموزش صحیح و سنجیده کارشناسان سریال، که بعد از این همه خواستگاری و برو و بیا و لاو ترکوندن با خواستگارای همزمان، لیلا خانوم، با یک نگاه دم در، عاشق می شوند و ازدواج می کنن. یاد گرفتید جوانان ایران زمین؟! خواستگاری و صحبت و شناخت همدیگر و سوال پرسیدن و جواب شنیدن و مشاور رفتن و اینها چیه دیگه؟ برید دم در و با یک نگاه عاشق بشین! به این میگن یک ازدواج متفکرانه و هوشمندانه!
اما با همه اینها و با همه رفتار های غلط و خصوصا تاکید می کنم: غیر اسلامی شخصیت های سریال، در قسمت آخر، یک دفعه کارگردان تصمیم می گیره که معنویت رو به شیوه ای عجولانه و لا یتچسبک به این نیم ساعت باقی مونده، تزریق کنه.
به صورت کاملا بی ربط و بی سابقه، یک دفعه در خونه صدای اذون می پیچه. لیلا هم در کشو رو باز می کنه و قاب عکس باباش و یک مهر و تسبیح رو برمی داره.
یک دفعه خانوم در فیلم از دهانش می پره که این آقا سپهر، اهل خدا و پیغمبره و من رو هم رشد می ده و ... حالا شواهدش چیه و چی شده که خانم یک دفعه به این پی برده، الله اعلم.
یک دفعه خانوم توی قسمت آخر و آن هم در دقایق پایانی، بر عکس تمامی اسامی رنگ و وارنگ اهل خانواده، اسم بچه اش رو می ذاره علیرضا!
من که اینقدر این معنویت سریال روم اثر گذاشته، موندم چی کار کنم! برم نماز بخونم یا اسم بچه ام رو مذهبی بذارم.
می خواستم در مورد سریال دیگه ای هم صحبت کنم اما اعصابم به شدت به هم ریخته از این همه وانمود کردن. از این همه دورویی و از این همه بی سیاستی و بی تعهدی مسوولان صدا و سیما و کارگردانها و نویسنده ها و ...
فقط همین رو بگم که بین همه شخصیت های سریال دیگه این شبها (سریال دل نوازان)، فقط یک آدم پیدا می شد که اخلاقش به آدم رفته باشه. اون هم مهتاب خانوم بود. بقیه، یک سره توهین و کینه توزی و تحقیر هم دیگه و بی وفایی و شکاکی و بی اعتمادی و ...
روشنک و رامین که بعد از کلی جنگ و دعوا توی شرکت، یک دفعه بی هیچ صحبتی می شینن پای سفره عقد. همه هم که به هم به راحتی دروغ می گن. به هم توهین می کنن. پسر می گه نمی خوام بابام رو ببینم. باهاش کاری ندارم.... آدم می مونه کجاش رو بگه!
دین هم که قربونش برم، گویا از صدا و سیما رفته!
آقای ضرغامی، آقایان و خانم های کارگردان، آقایان و خانم های نویسنده و هر کس دیگه ای که می تونه توی صدا و سیما درست کار کنه و نمی کنه! من به عنوان یک انسان از این مملکت که در پرداخت ریالی از حقوق شما، حقی دارم، از این بی تقوایی و فراموش کردن روز به روز الگوی دینی و دستورات دین، از شما ناراضیم.
به خدا اگر این همه پول رو می ذاشتین و یک سریال می ساختین که توش به روش هنرمندانه، یک ازدواج سنتی متفکرانه و عاقلانه رو نشون می دادین، یک نحوه شناخت درست همسر آینده رو معرفی می کردین، خیلی بیشتر به وظیفه تون عمل کرده بودین.
آخه جوون مملکت ما، از کجا باید یاد بگیره که شیوه درست ازدواج کردن چیه؟ کی شما یک الگوی درست معرفی کردین؟ کجا نشستین یک سری سوال و جواب جلسه خواستگاری رو به مردم نشون دادین که ملت! این طوری طرفتون رو محک بزنین.
برنامه ای که به صورت کاملا ساخت یافته و مطالعه شده، به نحوه ازدواج کردن درست می پردازه، رو گذاشتن ظهر پنج شنبه. تکرارش هم نیمه شب!
اون وقت کلی برنامه های چرت و پرت رو از n قرن پیش در ساعت پر بیننده، می فرستن روی آنتن.
انگار یک بغضی نسبت به آگاهی دادن درست به مردم در این صدا و سیما وجود داشته باشه! البته که می دونم نیست. اما مشکل از جهله. جهل! و خیلی از اوقات، از بی تقوایی خیلی از اهل هنر این مملکت. از بی تقوایی خیلی از اهل قلم این مملکت. از بی تقوایی خیلی از مسوولین این مملکت! اشکالات رایج در پوشش و حجاب و به طور کلی ظاهر رو به صورت زیر، خلاصه وار می گم.
برای مردان: انداختن زنجیر طلا، کلا حرام است. چه در نماز و چه غیر نماز. مشخصه که نماز خواندن با طلا هم حرامه. طلا سفیدی که در بازار به فروش می ره، بنا به تحقیق مفصلی که انجام شده، همون طلای زرده و به واسطه اضافه کردن پودری، رنگش سفید می شود و به همین دلیل حرام است. اما استفاده از پلاتین و نقره، حلال است. تراشیدن ریش، بنا به احتیاط، حرام است. البته اون واژه احتیاط، شما رو شل نکنه! اگر به منابع فقهی مراجعه کنید، می بینید که معنای احتیاط، به معنی این نیست که بی خیال قضیه بشید! تراشیدن بخشی از ریش، حکم تراشیدن همه آنرا دارد. به همین دلیل هم ریش پروفسوری و ... هم حرام محسوب می شن. خب می دونید که ریش گذاشتن به چه اندازه از لحاظ بلندی و کوتاهی واجب است؟ به قدری که ریش گذاشتن به آن صدق کند. (توجه کنید که از لحاظ بلندی گفتم. نه از لحاظ تراشیدن بخشی از آن. ریش پروفسوری و اینها حرومه!) آقایون نباید فکر کنند که برای اونها حجاب خاصی وجود نداره. داریم که یک روز پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به یکی از صحابه که لباس از روی بخشی از پای وی کنار رفته بود، دستور دادند که آنرا بپوشاند و عنوان کردند که این هم عورت محسوب می شه. به هر صورت خوبه که آقایون هم یک سری به رساله مرجع خودشون بزنن و یا از دفترشون سوال کنن تا بدونن که چه دستوراتی در این زمینه وجود دارد. در همین حد باید بگم که خیلی از مراجع، همین آستین کوتاه ساده رو هم درست نمی دونن.
برای خانم ها: پوشاندن روی پا واجب است. بر عکس اون چیزی که خیلی ها فکر می کنند، تنها گردی صورت (حتی زیر چانه هم خارج از صورت محسوب می شود و باید پوشانده شود) و نیز دو دست تا مچ لازم نیست که در جلوی نامحرم، پوشانده شود و حجاب بقیه، واجب است. دلیل آنکه برخی در مورد حجاب پا، اشتباه می کنند این است که در فقه داریم که پوشاندن پا تا مچ در نماز واجب نیست (البته در صورت حضور نداشتن نامحرم) اما پوشاندن آن از نامحرم، واجب است. پارچه نازکی که زیر آن دیده می شود، حجاب محسوب نمی شود و از لحاظ شرعی، فرقی با نپوشاندن ندارد. پوشش دستان از مچ به بالا واجب است و نپوشاندن آن، حرام. گاهی برخی از خانم ها در این زمینه، کوتاهی می کنند و در انجام اعمال روزانه و حضور در جلوی نامحرم، با بی تفاوتی و سهل انگاری از کنار این واجب، عبور می کنند. داشتن زینت در جلوی نامحرم حرام است. خواه آرایش باشد، خواه یک طرز خاص لباس پوشیدن و یا ... برخی به اشتباه تصور می کنند که همین که موهای آنها بیرون نیست، کفایت می کند! ------------------------- حتما سعی کنید که به رساله مرجع خود مراجعه کنید. خوندن رساله، برکات زیادی داره و شما رو با احکامی آشنا می کنه که ممکنه مدت ها در مورد اونها اشتباه فکر می کرده اید. برای مثال، مقلدین مقام معظم رهبری می تونن به سایت ایشون مراجعه کنن و دو بخش اجوبة الاستفتائات و نیز استفتائات جدید رو ملاحظه کنن که متن کامل اجوبة الاستفتائات یا همون رساله ایشون در اونجا موجوده.
البته توجه دارین که بحث افراد نیست. بحث افراد اصلی پشت پرده است که باعث شدند سیاست امریکا، سالها در مقابل ایران و بسیاری از کشورهای دیگه، تقریبا ثابت بمونه. و توجه دارین که فقط امریکا، زورگو و سلطه گر نیست. خیلی های دیگه مثل انگلیس و فرانسه هم آب گیرشون نمیاد و گرنه وقتایی که آب گیرشون اومده، نشون دادن که دستی در ماهی گیری دارن و رو نمی کرده اند! در این رابطه، تاریخ خوندن خیلی چیزا رو روشن می کنه. (عکس رو در وبلاگ سه الف و تاربلاگ ایلیا دیدم.) بپذیریم یا نپذیریم، راهی جز اطاعت از تک تک دستورات خدا و داشتن محبت اولیای خدا که سلام و رحمت خدا بر آنها باد و اطاعت از آنها نیست. چند تا از اشکالات رایج در نماز که متاسفانه معمولا در جامعه دیده می شه: 1. باید در حین گفتن اذکار نماز، بدن بدون حرکت باشه. البته حرکت مختصر دست و سر (به شرط آنکه سر از قبله برگردانده نشه)، استثناء محسوب می شه. البته به جز بحول الله. مثلا در سجده باید تمام اعضائی که باید روی زمین قرار بگیرند، بی حرکت ثابت شوند و بعد، ذکر گفته شود. اگر غیر ارادی تکان بخوریم مثلا با تنه زدن کسی، باید ذکر تکرار شود. البته به شرط برهم نخوردن حالت نماز. 2. ثابت شدن و آرام گرفتن بدن، در ایستادن بعد از رکوع و نشستن بعد از هر کدام از دو سجده. 3. درست و صحیح تلفظ کردن حمد و سوره. (حتما اگه فکر می کنید که در رعایت مخارج حروف دچار مشکل هستید، اون رو برطرف کنید.). برخی از مراجع، مدّ گذاشتن برای هر دو بخش در الضالّین رو هم واجب می دونن. به رساله مرجع خود مراجعه کنید. 4. در نماز صبح و مغرب و عشاء، حمد و سوره رو باید بلند خوند و در نماز ظهر و عصر، آهسته. ملاک آهسته و بلند خوندن، جوهره نداشتن و یا داشتن صداست. اصطلاحا در حالت آهسته، باید شبیه نجوا و در گوشی صحبت کردن، اذکار رو گفت. در هر صورت، ذکر رو باید خودمون بشنویم مگر اینکه به واسطه شلوغ بودن محیط، نشنویم. (البته بلند خوندن برای آقایونه. خانم ها باید وقتی که نامحرم صدای اونها رو می شنوه، آروم بخونن.) ------- نکته کوچیک: برای یادگرفتن مستحبات نماز، می تونید به بخش حاشیه مفاتیح مراجعه کنید. برای یادگیری احکام نماز هم، رساله مرجعتون، بهترین منبعه. مطمئن باشین که با خوندنش، خیلی چیزا رو یاد می گیرین. در رابطه با فقه و ضرورت یادگیری و عمل به اون قبلا نوشته بودم (با عنوان دستورات فقهی، راه های فراموش شده).
در اولین تلاشمون برای احیاء این تک راه به سوی معبود متعال، همون طور که در رساله ها هم می بینیم، باید خودمون به خاطر داشته باشیم و به دیگران هم گوشزد کنیم که حتما یک مرجع رو انتخاب کنند.
تقلید در فقه از واجب ترین و مهم ترین گام هاست. همونطور که برای خیلی از دوستان واضح و مسلمه، هدف اصلی خداوند از خلقت ما، عبادت و اطاعته. خیلی از افراد بوده اند که با خداوند مشکلی نداشته اند اما وقتی دستور به اطاعت از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و بعد از ایشان به اهل بیت علیهم السلام می رسید، جا می زدند و ...
اکنون هم همین طور است. باید پذیرفت که ما از مراجع، مطلع تر نسبت به قوانین الهی و احادیث و آیات قرآن نداریم. چون این مورد اتفاق علمای اسلامی هم هست. یعنی علما اذعان دارند که این مراجع موجود، اعلم ترین و جامع الشرایط ترین ها هستند.
پس عقلانی و نیز شرعی (بحث های شرعی واجب بودن تقلید رو در رساله ها می توانید ببینید و یا سوال کنید.) است که آدم از مطلع ترین ها در زمینه احکام و دستورات خداوند متعال تبعیت کنه، نه اینکه با خودسری، بخواد کورکورانه و از روی هوا و هوس و یا گمانه زنی، کارهایی رو انجام بده که قطعا اون روح اطاعت از دستورات الهی و عبادت از بین میره.
به همین دلیل باید از همین جا شروع کرد. مشکل خیلی از افراد، همینه. یعنی ریشه اختلاف با خیلی از افراد همین نقطه است که آنها دل به اطاعت نداده اند و خود را بزرگ تر از این می دانند که به نظر مطلعین دینی عمل کنند. اگر روی این نقطه سرمایه گذاری وقتی و اندیشه ای شود، بسیاری از مشکلات این دنیا و مشکلات آخرت افراد جامعه حل می شه. چون وقتی هر کس بخواد یک راهی پیدا کنه، نتیجه اش این می شه که خیال می کنه که بر حقه. اون هم با ملاک ها و ترازوی خودش، نه ترازوی دین!
یادمون نره که در قیامت، خدای متعال، از ما سلطان و حجت می خواد بر انجام کارهایی که کرده ایم. اگر تقلید نکرده باشیم، چی داریم بگیم. خداوند متعال بگوید چرا اینطور روزه گرفتی، چی می گیم؟ می گیم فکر کردم اینطوری درسته؟ آیا نمی گوید که مطلع دینی بود، چرا به او رجوع نکردی و از او تبعیت نکردی؟ باید لزوم تقلید کردن و داشتن یک مرجع رو توی خانواده ها و دوستانمون بیان کنیم. اونها رو به این مهم دعوت کنیم. این وظیفه دینی ماست. مرجع در خیلی از اوقات کارگشاست. خیلی از اشکالات اخلاقی، عبادی و رفتاری و دینی ما، به دلیل تبعیت نداشتن از یک مرجع و به جاش، شنیدن حرف این و آن و جسته گریخته کاری است. راستی، حتما خیلی از شما شنیده اید که امام خمینی در بیمارستان، در زمینه دستورات پزشکی در مورد لزوم عمل کردن و ... بسیار تابع نظر آنها بوده اند و اطاعت از نظر متخصص در رشته را بسیار مد نظر قرار می دادند (و صد البته بدیهیه که در صورت تعارض نداشتن با دستورات دینی). تو فکر بودم که خدا رو شکر که شرایط این قدر واضحه و برخی اینطور گول می خورن. اگر کمی یا خیلی بیشتر، شرایط پیچیده بود چی می شد! چطور می خواستین بهشون بفهمونین که دارن گول می خورن؟! اینکه چطور پای قماری نشستن که سر تمام مملکت و هستیشونه! بیایید با هم فکر کنیم. به یک راه. یا چند راه برای این هدف بزرگ. مطمئن باشید که این راه ها در جهت رضایت و ظهور مولامون خواهد بود. ----------------------------------- کلام آخر با تو برادر یا خواهر من که پارچه سبزی به دستت بسته ای بعضی ها در دانشگاه ها به استفاده از سهمیه فرزند شهید و .. گیر می دن ولی به استفاده از سهمیه فرزند استاد کاری ندارند! حال آنکه فرزند شهید، به خاطر این مملکت و سر پا موندنش، از یک حق بزرگ طبیعی که داشتن یک پدر است، محروم شده و این بر تمام زندگی اش تاثیر گذاشته است اما فرزند یک استاد، اتفاقا در یک جو بسیار خوب و علمی زندگی کرده است. پدرش هم به ازای خدمتی که به جامعه کرده، حقوق نسبتا خوبی دریافت کرده است (بد نیست به چارت حقوقی کارکنان دولت در بودجه ها نگاهی بیندازید. بیشترین حقوق مصوب، مخصوص اعضاء هیات علمی دانشگاه است). حال آنکه اکنون، با دور شدن از زمان خاتمه جنگ، تعداد این عزیزان، خیلی کم شده است اما تعداد فرزندان اساتید با این افزایش تعداد اعضاء هیات علمی دانشگاه ها، روز به روز بیشتر می شود. ----------------------------------------------- برایم جالب است که برخی افراد، هزاری هم که دانشجویان ژیگول و مخالف دولت، داد و بیداد کنند و شیشه بشکنند و در دانشگاه، تجمع و خرابی انجام دهند، اصلا نگران شان دانشجو نمی شوند اما تا یک دانشجوی بسیجی، از حقی دفاع کند و صدایش را بالا ببرد، فریاد وااسفاها سر می دهند! ----------------------------------------------- کلا یاد بگیریم که جناحی فکر نکنیم. به انگیزه ها دقت کنیم و اعمال و نتایج اعمال. ----------------------------------------------- برایم جالب است که عده ای از کنار این همه عکس دلخراش کودکان در خون غلطیده عراقی و افغانی و غزه و فلسطینی و اصلا همین جنگ تحمیلی خودمان، عکس کودکان شیمیایی شده سردشت و شهرهای دیگرمان به راحتی رد می شوند و به جای نگه داشتن کینه نسبت به کشورهای مسبب این فجایع (امریکا، اسرائیل، انگلیس، آلمان به عنوان یکی از بزرگ ترین تولید کننده های سلاح های شیمیایی،...)، با دیدن یک عکس از یک جوان به دار آویخته شده به جرم یک گناه، بر افروخته می شوند با آنکه در دستورات اسلامی می بینند که قصاص مایه احیای جامعه است. اجرای حد، موجب جلوگیری از شیوع یک گناه در جامعه است و ... ----------------------------------------------- کلا باید یاد بگیریم که منطقی بیندیشیم و صد البته با بندگی کامل. رابطه بین عقل و بندگی خدای متعال، رابطه ای ازلی است. غافل نشویم. العقل، ما عبد به الرحمن (عقل آن چیزی است که با آن، خدای بخشنده پرستیده شود). نه عقل سرکش و خودشیفته و خودمختار. ----------------------------------------------- می دونید مسبب خیلی از مریضی های جدید مثل سرطان و ... چیست؟ این تکنولوژی های جدید، در کنار خدماتی که به ما ارائه داده اند، بسیاری از زندگی ها را نیز از ما گرفته اند! بخشی را خود خواسته، بخشی را هم بدون حتی پرسیدن از ما. چه کسی از ما اجازه گرفت و این همه ماهواره و امواج مغناطیسی را بر سر ما خراب کرد؟ چه کسی از ما اجازه گرفت و وسایلی را تولید کرد که لایه اوزون زمین را سوراخ کرد؟ چه کسی اولین بار بمب اتم ساخت؟ چه کسی اولین بار از آن استفاده کرد؟ چه کسی؟ چه کسی؟... تازه اینها چیزهایی است که بعد از سالها، ما می دانیم! مطمئن باشید الان در دنیا خیلی خبرها هست که بعدا گندش در می آید! شاید ده سال بعد. شاید بیست سال. شاید هم هیچ وقت. گاهی کسانی، خود مدافع حقوق بشر می شوند که کسی به خودشان کاری نداشته باشد! ----------------------------------------------- گاهی شجاعت در این است که عقیده ای را که به آن اندیشیده ای، به زبان بیاوری. بدون ترس از شماتت دوستان هم فکرت. بدون ترس از محکوم شدن به تحجر و ... . و صد البته، در شجاعت داشتن، باید از بی فکری و مخالفت بی منطق بر حذر بود. چون هر چیزی آفتی دارد. ----------------------------------------------- گاهی باید به درون پرداخت و رابطه صمیمانه با خدای خود. یا نجوایی عاشقانه با ولی خدا در زمین. گاهی باید به درون پرداخت. خب شاید اولین سوالی که در ازدواج مطرح می شه اینه که چه جوری ازدواج کنیم. دو راه پیش رو داریم:
١. ازدواج به صورت سنتی: البته شیوه های مختلفی در این دسته قرار می گیرند که ان شاء الله بعدا در مورد اون باید بیشتر صحبت کنیم. اما منظور از ازدواج سنتی، شیوه ایه که ابتدا با خواستگاری شروع بشه. به عبارتی، وقتی پسر به خواستگاری دختر می ره، هیچ کدوم از دو طرف، اجبار، بایاس ذهنی (یا همون ترجیح داشتن یا میل شدید به رسیدن این خواستگاری به مرحله سفره عقد) و این چیزها در خودشون احساس نکنن. همون طور که می دونیم، خواستگاری به صورت معنی رایج، به معنی اینه که پسری، می ره به خانه دختری که اطلاع مختصری از اون و خانواده اش داره تا شرایطی رو فراهم کنه که خودش و دختر مورد بحث، شناخت بیشتری نسبت به هم به دست بیارن و ببینن که برای ازدواج، مناسب هم هستن یا خیر.
٢. ازدواج غیر سنتی: این دسته هم شامل انواع و اقسام روش ها می شه. اما به صورت مشخص، عنصر مشترک در این دسته ازدواج ها اینه که دختر و پسر، ابتدا از خودشون شروع می کنن. به عبارتی، نقطه شروع، شناخت دو طرفه تا شناخت خانواده. در این گونه ازدواج ها، معمولا ابتدا دختر و پسر، همدیگر رو پسند می کنن و سپس به خانواده ها رجوع می کنن و خواستگاری و بقیه قضایا.
-------- به صورت مشخص، من ازدواج شیوه سنتی رو درست می دونم. اما چرا؟ دلیل نسبتا خوبی دارم. البته شاید دلایل دیگه ای هم باشه. اما اونی که به ذهن من می رسه، اینه:
در ایران و در جامعه ای که ما در اون زندگی می کنیم، با این فرهنگ و این تربیت درونی، خانواده، نقش زیادی در زندگی ما بازی می کنه. به عبارتی، در زندگی همه ما، کم و بیش، خانواده (به صورت حداقلی، منظورم مادر و پدر و خواهر و برادره. به صورت حداکثری، می تونه خانواده، شامل مادر بزرگ و پدر بزرگ و عمو و عمه و خاله و دایی و ... هم بشه.) در همه ارتباطات، روحیات، احساسات و زندگی روزمره ما و عواطف ما و احساس ما نسبت به زندگی مون تاثیر گذاره.
وقتی ازدواج سنتی رو به عنوان شیوه ازدواج انتخاب می کنیم، پسندیدن دختر و متقابلا پسر، از خانواده ها شروع می شه. یعنی معمولا، شما ابتدا خانواده رو می شناسید. وارد خانواده طرف مقابل می شوید. خوش و بش می کنید. پدر و مادر طرف مقابل و ... .
این دیدار خانواده طرف، اثر مثبت یا منفی خودش رو روی ذهن شما می گذاره. یعنی وقتی شما می خواید اولین صحبت خودتون رو با کاندید خودتون (دختر یا پسر) شروع کنید، در ذهنتون، اولین دیدار با پدر و مادر ایشون، تصویر مثبت یا منفی ای ایجاد کرده. و این تصویر، در تلقی شما از مناسب بودن یا نبودن طرفتون، خیلی اثر گذاره.
به عبارتی، شما ابتدا خانواده طرف رو می پسندید و اگر پسند شد، به سراغ پسند یا عدم پسند طرفتون می روید. (منظورم پسند نسبیه. ممکنه پسند کاملی نباشه) خوب، حالا که چی؟ اصلا این خوبه یا بد؟ به نظر من خوبه. به دو دلیل.
یکی اینکه به دلیلی که در قبل توضیح دادم، شما در آینده، با خانواده طرف مقابلتون خیلی در تماس خواهید داشت. چه به صورت مستقیم و چه به صورت غیر مستقیم (به صورت رابطه همسر آینده تون با خانواده اش). خیلی مهمه که شما خانواده ای رو که این همه با اون در تماس خواهید بود، بپسندید یا نه. توجه کنید که ممکنه شما اصلا همدیگر رو نبینید. مثلا در یک شهر دیگه زندگی کنید. اما تماس و اثر گذاری، فقط حضوری نیست. گاهی یک مکالمه همسرتون با خانواده اش، خواسته یا نا خواسته در زندگی شما، نقش مهمی خواهد داشت. چه بخواید چه نخواید. چه قبلا در موردش با همسرتون صحبت کرده باشید چه نکرده باشید. اینو جدی بگیرید! حداقل در ایران، این تاثیر خانواده ها جدیه. به همین دلیل هم، خیلی مهم که اون رو قبلا پسند کرده باشید یا نه.
دومین دلیل که شاید خیلی مهم تر از قبلی هم باشه، اینه که اکثریت قریب به اتفاق افراد، برعکس اون طوری که فکر می کنن، در نیمه دوم زندگی شون (معمولا از سن ٢۵ تا سی سال به بعد)، به شدت به شخصیت پدر و مادرشون همگرا می شه. یعنی، برعکس تصویری که افراد، از خودشون دارن و فکر می کنن که خیلی متفاوت از خانواده شون هستن، بر عکس همه مخالفت هایی که در جوانی خود، با عقاید، رفتار و سبک زندگی خانواده شون دارن، در نیمه دوم زندگی شون، به شدت شبیه اونها می شن. اینو به راحتی می تونین با یک نگاه به اطراف خودتون، متوجه بشین. این پدیده، باز هم به دلیل نقش مخفی و قوی خانواده ها در افراده. بعدا نگید نگفتیا!
در ازدواج مدرن که معمولا با دوستی دختر و پسر با هم شروع می شه، افراد، وقتی با خانواده هم مواجه می شن که به طرفشون، دلبستگی پیدا کردن. به همین دلیل هم دلشون می خواد که واقعیت ها رو نبینن. یا عیب ها رو نمی بینن. یا اگر هم ببینن، اصرار درونی دارن که براشون مهم نیست و باهاش کنار میان. چون دلشون گیر کرده! و همین مساله، کار رو خراب می کنه. یعنی عملا فرد، خانواده طرف مقابلش رو پسند نمی کنه. بلکه نهایتا، اون رو ناچارا می پذیره! (توجه کنید که ممکنه بگید در ازدواج مدرن، یک نکته مثبت وجود داره و اون هم شناخت خوب خود طرفتونه. اما بعدا باید در این مورد بیشتر صحبت کنیم. به جد، می گم که این طور نیست. در ازدواج مدرن، شناخت طرف، بیشتر نیست. بلکه عاطفی تره. عاطفه هم که می دونید نقش مهمش چیه. بسته شدن چشم به روی واقعیت. اضافه بر اینکه، شما به عنوان یک انسان مجرد، اشتیاق شدید به محبت و وجود یک همدم دارید. و این نیاز و اشتیاق شدید، کاملا مخل عقل و فکر کردن و انتخاب کردنه. بحث در این باره، ان شاء الله باشه تا بعد!) اما این، تنها دلیل نیست. یک دلیل مهم دیگه هم در کاره.
در ازدواج سنتی، وقتی شما به خواستگاری می روید، خانواده شما هم همزمان با شما، به قضاوت در مورد طرف مقابل، خانواده اش و شرایط می پردازند (حتی شاید زودتر از شما! بعدا در مورد روال پیشنهادی برای ازدواج سنتی، ان شاء الله اشاره خواهیم کرد). این مساله، دو مزیت داره:
اول اینکه به دلیل اینکه خودشون رو در کار و در جریان و نیز تصمیم گیرنده و موثر می بینن، در زندگی، در جبهه زن و شوهر آینده قرار دارند و نه روبروی آنها! به عبارتی، نه تنها در بیشتر اوقات، در مقابل این زوج نمی ایستن، بلکه حتی گاهی، در جهت سازش آنها در مشکلات عمل می کنن و به نوعی، نقش مثبت نیز در بهبود روابط زن و شوهر خواهند داشت (معمولا). این عامل، باز هم به دلیل نقش مهم خانواده در جامعه ما، بسیار مهمه. اگر با یک فردی که ازدواج کرده، صحبت کنید، تجربیات زیادی داره از اینکه چقدر همراهی خانواده خود آدم باهاش در جریان زندگی در احساس خوشبختی موثره و برعکس کارشکنی آنها چقدر می تونه آدم رو از ادامه زندگی متنفر کنه (کم و زیاد داره اما نمی شه منکرش شد).
دوم اینکه شما در جریان ازدواج، دارید مهم ترین انتخاب زندگی تون رو انجام می دید. به همین دلیل، کمک فکری نیروهایی با تجربه مثل پدر و مادر خودتون، خیلی می تونه به شما کمک کنه. چون شما، آدم ها رو به خوبی نمی شناسید. هم در شناخت خانواده طرف مقابل و هم در شناخت خود طرفتون. فرض کنیم که شما پسرید. چقدر می تونید مادر طرفتون رو بشناسید؟ تقریبا خیلی کم. اما مادر شما چی؟ خیلی راحت و خیلی دقیق! در مورد پدرها هم همین رابطه صادقه. به علاوه اینکه مادر یا خواهر شما، از جنس طرفتون هستن. به همین دلیل هم خیلی راحت تر از شما می تونن با یک نگاه یا صحبت کوتاه، طرفتون رو شناسایی می کنن و این شناسایی، می تونه بعدا وقتی در منزل در این باره مذاکره می کنید، انبوهی از دانش رو که شاید شما هیچ وقت به این جدی ای اون رو به دست نمی آوردید، کسب کنید. البته این لازمه اش اینه که شما، ابتدا قبول کنید که پدر و مادر شما، صرف نظر از اینکه چیکاره هستن و کجا و در چه شرایطی زندگی می کنن، به دلیل تجربه شون، چیزهایی رو می فهمن که شما ممکنه از اون غافل باشین.
خب فکر کنم خیلی زیاد صحبت کردم. توصیه می کنم که مورد های بالا رو جمع بندی کنید و مورد بندی شده و خلاصه، روی اونها فکر کنید و ببینید در مورد هر کدوم، شما چی فکر می کنید. حتی در مورد هر کدوم، سعی کنید با اطرافیانتون صحبت کنید و نظر اونها رو بپرسین. برای ازدواج، هرچی وقت بذارید، بیهوده نیست. در جریان ازدواج، خودشناسی ای کسب می شه که در کنار دست آورد های دیگه، خیلی با ارزشه و یک عمر، براتون می مونه. موفق باشید! آقا من به شدت در تعجبم. این دوستانی که چند وقت داد می زدند که چرا اسلحه در مقابل مردم، این عکس ها رو هم الان می بینن؟ http://khatamidictator.persianblog.ir/post/38 اما دقت کردین که بعد از جریانات انتخابات، چهره سران اصلاح طلب، چقدر پیش عموم مردم، منفور شده؟ اون قضیه آقای صفار هرندی رو هم که دیدید؟ لینک راستی یادم رفت که قرار بود در مورد موضوع دیگه ای صحبت بشه... این رو یک فلاش بک، قلمداد کنید. به نام خدای بخشنده مهربان، توی فکرم که یک سری مطلب رو ان شاء الله شروع کنم با موضوع ازدواج. این همه آمار طلاق، این همه بچه های خوب و نگران توی سن و سال خودم و بیشتر و کمتر، این همه ناآگاهی. همه اینها دست به دست هم داده اند که به ضرورت پرداختن به این موضوع پی ببرم. منتظر باشید... در ضمن، مطالب مفید و راه کارهای شما، حتما می تونه به این مطالب کمک کنه. پس دریغ نفرمایید. دیدن یک سایت، باعث شد که به فکری برم... اینکه باید سعی کنیم در درونمون بزرگ بشیم. عناوین مهم نیست. سمت هم همین طور. در درون، خودمون رو باید رشد بدیم. اون قدر که هیچ وقت فکر نکنیم کسی هستیم و خبریه... اینکه یاد بگیریم که چی باید برامون مهم باشه و چی نباید مهم باشه... ---------- بعدا نوشت: کمی که فکر کردم، دیدم شاید درست نباشد که اون مطالب رو در مورد اون سایت نوشتم. شاید ایشان، مطالب سایت را به کسی سپرده اند که بنویسد و طرف هم قلم فرسایی کرده! شاید هم ... به هر صورت، در هر جناحی، همه جور آدم پیدا می شه. به هر صورت، مسخره کردن، کار درستی نبود. خدا من رو ببخشه. کلا فکر می کنم یک تفاوت بین آنچه در جامعه به عنوان تذکر، امر به معروف و نهی از منکر و یا نصیحت، مرسوم شده و آنچه که در آموزه های دینی خود به آن بر می خوریم، وجود دارد.
در آموزه های دینی ما، این امر، یک وظیفه است و نه یک فخر فروشی و یا نشانه کامل بودن خود شخص. یک فرد، ممکن است که خودش دارای هزار و یک مشکل و ایراد باشد، اما خداوند او را موظف می کند که وقتی یک گناه یا اشکالی را دید، آنرا گوشزد کند. تنها و تنها برای انجام وظیفه الهی. تنها و تنها برای آنکه خداوند می گوید که برادر و یا خواهر دینی خودت را دوست بدار. جامعه ات را دوست بدار و از گمراهی و یا اشتباه آنها ناراحت باش و به خود بپیچ. کاری بکن. از دیدگاه دینی، یک فرد، خود را باید در پایین ترین درجه در مقابل خدای متعال ببیند. باید خود را متهم اصلی بداند. احتمال بدهد که خود، بدترین خلق باشد. اما همه اینها مانع این نمی شود که امر به معروف و نهی از منکر نکند! اصلاح خود یک وظیفه است و اصلاح جامعه هم یک وظیفه دیگر. البته این درست است که از نظر دین ما، انسان باید تلاش اصلی خود را معطوف خویشتن کند و اصلاح خود را مقدم بداند. اما این یک فرآیند همزمان است. چنین فردی، امر به معروفش هم فروتنانه است. نهی از منکرش هم فروتنانه. در دفاع از حق، محکم می ایستد اما فروتنانه. از اصول و عقاید دینی کوتاه نمی آید اما از آبرو و شخصیت خودش، چرا. بر همه مهربان است. مولایمان علی علیه السلام، حد هم که میزدند (به عنوان حاکم اسلامی)، با محبت به جامعه و تنها برای اصلاح آن بود. به زعم حقیر، محبت، کلید اصلی خلقت و راه حل اصلی برای سیر الی المعبود است. من تعجب می کنم از تعجب کردن بعضیا از شنیدن خبر جایزه صلح نوبل گرفتن آقای اوباما! خوب بعضی وقتا، بچه شر کلاس رو مبصر می کنن شاید ادب بشه! تعجب نداره که. می گین اون موقعی که کاندیدش کرده بودن، فقط 2 هفته از ریاست جمهوریش گذشته بوده؟!خوب بابا جان اینا نوبلین ها! الکی که نیست! می دونستن که بعدا شر می شه! سخنانی از عزیزی گران قدر رو گوش می کردم. هرچی فکر کردم، دیدم هر چیزی بخوام از خودم بگم، بهتر از حرف های ایشان نیست. به همین دلیل هم گزیده هایی از این صحبت ها رو در ادامه می گم:
عمده خطر های داخلی ای که در طول تاریخ، جامعه مسلمین رو تهدید می کرده است، دو چیز بوده است: 1. جهالت عوام 2. رذالت خواص
در زمینه جهالت عوام، جامعه ما به حمد الله در وضعیت نسبتا خوبی است. این را از بیانات امام خمینی (ره) و نیز رهبر معظم انقلاب می توان متوجه شد. آنها در سخنان خود بارها فرموده اند که ملت ایران، اکنون از سطح خوبی از آگاهی سیاسی و بینش دینی است [البته کسی منکر ضعف ها هم نیست اما به نسبت مردم زمان صدر اسلام، به لطف خدا مردم خوبی داریم].
اما در زمینه رذالت خواص، مشکل خیلی پیچیده تر است. رذالت خواص هم باید از بین برود تا امام زمان که سلام و درود خدا بر او باد ظهور کنند.
در واقعه کربلا، دو دید را باید به موازات، دنبال کرد. الف. توجه به مصیبت های وارده بر خاندان پاک پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و رفتار این بزرگان در این امتحان الهی و نیز سخنان و توصیه های آنها و در نتیجه، حفظ و نگهداری یک رابطه عمیق عاطفی با این مظلومین همیشگی تاریخ.
مجالس عزاداری ما، در این زمینه، به لطف خدای سبحان، توجه دارند و باید هم داشته باشند.
ب. توجه به یک سوی دیگر قضیه. یعنی دشمنی که در مقابل این خاندان پاک و برگزیدگان که سلام خدا بر آنها باد، ایستاد. شناخت اینکه این افراد، که هستند و چه ویژگی هایی دارند که حاضر شدند به این صورت، دست به این ظلم آشکار بزنند.
متاسفانه در این زمینه کوتاهی صورت می گیرد. در مجالس عزای ما، معمولا حداکثر دشمن را لعن می کنند و تمام! حال آنکه این بخش خیلی مهم تر است. [در روایات هم داریم که لعن کردن دشمنان از سلام و صلوات بر ائمه علیهم السلام لازم تر است و این همه تاکید شده است. لینک. در حدیثی از مولا علی علیه السلام داریم که ثواب لعن از صلوات بر محمد و آل محمد بیشتر است. و نیز داریم که مرد خیاطی دو پیراهن نزد حضرت امام صادق علیه السلام آورد و عرض کرد: من هنگام دوختن یکی از این دو پیراهن صلوات بر محمد و آل محمد می فرستادم، ولی هنگام دوختن پیراهن دیگر بر دشمنان محمد و آل محمد لعن می فرستادم. شما خود هر کدام را که بیشتر دوست دارید انتخاب کنید. حضرت امام صادق علیه السلام پیراهنی را که با ذکر لعن دوخته شده بود انتخاب فرمودند و اظهار داشتند: من این پیراهن را بیشتر دوست دارم. چرا؟] زیرا امام حسین علیه السلام که معلوم بود با ظلم نمی سازند. معلوم بود که از همه چیز خود می گذرند. پس این بخش قضیه که از ابتدا معلوم بود. پس چرا می گویند این واقعه را زنده بدارید؟ چون باید دشمن را بشناسیم. باید بدانیم که چه کسانی در مقابل امام حسین علیه السلام ایستادند.
در روایت روز عاشورا داریم که زینب کبری سلام الله علیها به عمر بن سعد لعنة الله علیه فرمودند: "عمر، وای بر تو، ابا عبدالله را می کشند و تو می نگری؟" واضح است که حضرت زینب سلام الله علیها دید سیاسی داشته اند و می دانسته اند که عمر بن سعد لعنة الله علیه فرمانده سپاه مقابل امام حسین علیه السلام است. اما این جمله، یک نکته را می رساند که خیلی اهمیت دارد و آن این است که "امام حسین علیه السلام را کسانی کشتند که حضرت زینب سلام الله علیها از آنها انتظار یاری داشت!" [مانند این شواهد در واقعه کربلا بسیار است. از جمله اینکه عمر بن سعد به کسی گفته بود که می ترسم این شمر، دست ما را به خون پسر رسول خدا آغشته کند.]
در حدیثی داریم که بنی امیه، ایمان را به مردم یاد می دادند ولی کفر را یاد نمی دادند. این خیلی خطرناک است. شناخت به تنهایی ایمان کافی نیست. بلکه باید کفر و نفاق را نیز به مردم معرفی کرد و شناساند تا از آن بر حذر باشند.
به صورت کلی اگر بخواهیم کوفه و کوفیان را معرفی کنیم، همه از کوفیان بی وفا سخن می گویند. اما چه شد که کوفه بی وفا شد؟ کوفه شهری بود، مملو از خواص. پر بود از نخبه های سیاسی. پر از سابقه دار ها. اگر به بیان امروز بخواهیم بگوییم، پر بود از وکیل ها. نماینده ها. وزیر ها. رئیس جمهور ها. جانبازها. چرا اینها بی وفا شدند؟ این همان نکته اصلی است.
[در سخنرانی دیگری، این عزیز فرموده بود که رمز بی وفایی کوفیان، عافیت طلبی بود. دنیادوستی بود. دل بستن به دنیا.]
این یعنی زنگ خطر. یعنی خواص جامعه ما باید مراقب باشند. امتحان آنها به مراتب سخت تر است. مهم تر است.
برای ظهور، باید خواص و نخبه های سیاسی امتحان پس داده شده داشته باشیم.
به همین دلیل هم اگر از خواص، فردی را دیدید که ولایی هم باشد. منیت هم نداشته باشد، پای او را ببوسید. زیرا داریم که فرماندهان حضرت مهدی سلام الله علیه و علی آبائه، کسانی هستند که مردمان، خاک پای آنها را توتیای چشمان خود می کنند.
کسانی که در زمان امیر مؤمنان علی که سلام و درود خدا بر او باد، حاضر نبودند برای آن حضرت بجنگند و این همه حضرت علی علیه السلام از دست این رفاه طلبی آنان گلایه و شکایت کرده که من امیر بودم و مأمور شدم، همین افراد بلکه چند برابر این افراد، شمشیر به دست گرفتند و پسر ایشان را شهید کردند. چه کسی آنها را به میدان آورد؟ همین خواص. این به میدان آوردن این جمع از مسلمین، از خواص جامعه بر می آید.
در کشتن حضرت مسلم علیه السلام، کسانی بودند که ابتدا از ایشان حمایت کردند و بعد به ایشان سنگ زدند. این کار از عوام بر نمی آید. چون عوام مقاومت می کند. این از کار سیاسی بر می آید. این از مصلحت طلبی بر می آید. این یعنی که این کار از خواص بر آمده است. خواصی که مصلحت سیاسی خود را به یکباره در سنگ زدن به این حضرت دیدند.
باید خواص جامعه مراقب باشند. مراقب باشند که ...
[یادمان هست که امام خمینی هم در صحبت هایشان، به سیاسیون می گفتند که این به خاطر این است که مناجات شعبانیه نمی خوانید. یعنی باید به تهذیب نفس توجه ویژه داشت.]
[جای دیگر همین عزیز در سخنرانی ای می فرمودند که باید استغفار، زیاد شود. یعنی افراد، خود را در برابر خدای متعال بشکنند. تا کبر درون پیدا نکنند. تا بدی در آنها ریشه نکند. استغفار این خاصیت را دارد. استغفار در مقابل همه کرده ها. حتی عبادات. چون ما در همه اعمال خود قصور و کاستی داریم. باید عذر خواهی کنیم از خالق خود.]
لینک: خبر این سخنرانی -------------------------------------------------- چند سخن جالب از سران رژیم صهیونیستی در اینجا خوندم که خیلی جالب بود. یک مطلب جالب هم در اینجا هست که اشاره به این دارد که اکثریت کیست. در فیزیک، یکی از راه ها برای از بین بردن یک صدا این است که صدایی را با همان دامنه صدای اصلی ولی با فاز معکوس در فضا منتشر کنیم تا صدای اصلی را در خود محو کند. به این روش، در هنگامی که صدای اصلی نویز تلقی شود، حذف فعال نویز یا Active Noise Cancelling می گویند. مشابه این روش فیزیکی، می دونیم که یکی از روش های قدیمی برای اینکه مردم به یک خبر یا حرف، توجه نکنند این است که حرف های زیادی را مشابه اون حرف ولی با معنا و مفهوم دیگری در جامعه در سطح وسیع منتشر کنیم. از این روش، گویا این روزها خیلی زیاد استفاده می شه. این روزها که می بینیم تئوریسین های بزرگ جناح اصلاح طلب مانند آقای حجاریان و نیز افراد رسانه ای این جناح مانند آقای ابطحی، از گذشته خود ابراز ندامت کرده و به صورت تئوریک، به نقد جریان به اصطلاح سبز می پردازند، طرفداران این جناح نیز در اقدامی متقابل، در وبلاگ هاشون، شروع به نوشتن اعتراف نامه هایی کرده اند که در آن، با تمسخر، مطالبی را به طنز بیان می کنند. ما از قول آنها، تعبیر این اعتراف نامه ها را می گوییم: بیان اعتراض به دادگاهها؛ اما شما آنرا بخوانید: برگرداندن توجه مردم از متن اعترافات و نظرهای جدید محاکمه شوندگان و فعالین جناح اصلاح طلب و جدی نگرفتن آنها. و صد البته خیلی از این طرفداران، نادانسته، تنها به عنوان یک بازی وبلاگی به نوشتن این اعتراف نامه های طنز می پردازند ولی در عمل، چنین اثری از این کار آنها بر می آید که در خور توجه بیشتر است. اصولا ما از خیلی چیزا غفلت می کنیم. خیلی از این چیزا مهمن و خیلی هاشون هم نه! اصلا از پست های همین وبلاگ شروع می کنیم. شما چند تا از پست های این وبلاگ رو نخوندین یا بهش فکر نکردین؟ امروز که نگاه می کردم، دیدم که به بعضی شون انصافا ظلم شده. البته ایده ای که برای سرویس دهنده های وبلاگ داشتم رو که یادتونه؟ لینک از پست هایی که فکر می کنم خوبه بیشتر بهشون توجه بشه، می تونم اینا رو نام ببرم : http://ggharibb.persianblog.ir/post/66 http://ggharibb.persianblog.ir/post/62 http://ggharibb.persianblog.ir/post/57 http://ggharibb.persianblog.ir/post/47 http://ggharibb.persianblog.ir/post/26 http://ggharibb.persianblog.ir/post/25 http://ggharibb.persianblog.ir/post/22 http://ggharibb.persianblog.ir/post/18 http://ggharibb.persianblog.ir/post/15 http://ggharibb.persianblog.ir/post/6 و آخریش هم : http://ggharibb.persianblog.ir/post/4
البته می دونم که زیاد شد اما این ها از مطالبی هستن که برای خودم خیلی مهم بوده اند. شاید برای شما هم باشن. -------------------------------------- بدون ربط، یاد اون حدیث افتادم به این مضمون که
خداوند رضایتش را در طاعت پنهان کرده، تا مردم به همه طاعات روی آورند، غضبش را در میان معاصی پنهان نموده، تا همه از آن بپرهیزند، دوستانش را در میان مردم مخفی کرده، تا همه او را احترام کنند. اجابت را در میان ادعیه پنهان ساخته، تا همه دعا خوانند، اسم اعظم را در میان اسماء خود مخفی ساخته، تا همه اسامی او را بزرگ شمارند و مرگ را پنهان کرد، تا بندگانش در همه حال آماده باشند، شب قدر را نیز مخفی نمود تا راهی برای آمرزش بندگانش باشد. کاش که غفلت نکنیم در پناه خدا. گاهی آدم با اطرافیانش و یا دوستانش احساس صمیمیت می کنه و به همین دلیل حرفی می زنه یا شوخی ای می کنه که بعد می بینه که همین شوخی یا حرف، موجب کدورت می شه و به جای اضافه کردن به صمیمیت، اونو کمتر هم می کنه. "و قل لعبادی یقولوا التی هی احسن ان الشیطان ینزغ بینهم ان الشیطان کان للانسان عدوا مبینا" {سوره اسراء آیه 53} (به بندگانم بگو کلامی را بگویند که نیکوتر است. همانا شیطان بین آنها فساد و فتنه می کند. همانا شیطان از آغاز، دشمن آشکاری برای انسان بوده است.) بر طبق تفسیر المیزان، توی این آیه، خطاب نسبت به مومنین است. پس باید مراقب باشیم که به بهترین وجه با هم صحبت کنیم. این خیلی مهمه. همه ما کم و بیش، چوب تخطی از این دستور خدا رو خورده ایم. باید یاد بگیریم که شوخی بکنیم. شاد باشیم اما احترام رو هم در صحبت هامون رعایت کنیم. محبت رو هم همین طور. چند چیز بی ربط برای دل خودم: ------------------------------------ مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع بسی پادشاهی کنم در گدایی ------------------------------------ یا رب اندر کَنَف سایه آن سرو بلند گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود؟ ------------------------------------ دنیا هم که آدم بدوه و به آب و آتیش بزنه، عشق و محبت هم نجات بخش نهاییه و هم راهبر نهایی. همی گویم و گفته ام بارها که اگه آدم رو در سیر الی الله تعالی به یک هواپیما تشبیه کنیم، عشق و محبت، موتوره و عقل و دستورات، سکان هواپیما. یکی آدم رو جلو می بره و یکی دیگه مسیر رو تعیین می کنه که خطا نری. شرمنده که یکم جسته گریخته شد. دیدید این آقای جعفریان چه گلی کاشته؟ شعرش رو می گم : لینک خیلی وقته که می خوام برم دیدار این شهدای زنده در بیمارستان ها. و من الله التوفیق. شاید اگه دیر بشه، دیگه نتونم این شهیدای زنده رو ببینم! جمعه دلم خیلی گرفت. نه از مخالفین. اونها که تعدادشون خیلی کم بود. دلم از مردم مومنی که به راه پیمایی و نماز جمعه اومده بودن گرفت. همه اونهایی که اومدن، به کرات شاهد روزه خوری مخالفین بودن. بطری های آب، آب میوه، ماء الشعیر، بستنی و خلاصه هر جور خوردنی که در مقابل چشم روزه دارایی که برای نماز جمعه و راه پیمایی دفاع از مظلومین اومده بودن، توسط مخالفین به سمت دهان می رفت. دلم گرفت که چرا ما اینقدر در دینمون سستی می کنیم. چرا بی خیالیم. چرا کم روییم. آن فرد مخالف، در مقابل این همه روزه دار، با آنکه می داند در جامعه اسلامی، روزه خواری حد شلاق دارد، با پررویی هر چه تمام تر، بر باطل خودش اصرار می کند و می خورد و می آشامد. اما مسلمونا، اون هم بهترین مسلمونای جامعه که اهل نماز جمعه و دفاع از دین خدا هستن، به راحتی از واجب امر به معروف و نهی از منکر چشم می پوشن. در مورد بدحجابی و بی حجابی، مسلمونا این قدر کوتاه اومدن و زشته زشته کردن که الان به جایی رسیدیم که در تهران، یک دختر نوجوان، نه به خاطر اینکه اعتقادی به حجاب نداره، بلکه به خاطر اینکه روش نمی شه و خجالت می کشه که در بین دوستاش، پای عقیده اش وایسه، روسریشو عقب می کشه. حالا به روزه خواری رسیده ایم. اینقدر حد شلاق علنی رو که دین خدا برای روزه خوار در جامعه مسلمونا وضع کرده رو اجرا نکردیم، الان اینقدر زیاد شده. حالا کارشون به جایی رسیده که به خودشون جرأت می دن جلوی نماز گزارای نماز جمعه روزه خواری کنن. آخه چرا اینقدر سستی در دین خدا؟ چوبشو می خوریما؟ می دونیم که همه در گناه علنی سهیمن؟ مگه به اینکه خدا حاضر و ناظر به اعمال ماست، اعتقاد نداریم؟ چند نفر باید در راه امر به معروف و نهی از منکر شهید بشن تا ما از خواب بیدار بشیم؟ ---------- خیلی از این دسته مخالفین دیگه از پوشش دین هم برای حرفاشون استفاده نمی کنن. اون از حجابشون در اون روز. اونم از روزه خواری علنی شون. مخالفت با احکام دین خدا یعنی کفر نه؟ پس این دسته از مخالفین رو باید کافر نامید نه منافق. البته می دونیم که همه شون اینطور نیستن. گاهی آدم در مخالفت با یک فرد یا دسته، دنیا و آخرت خودشو به باد می ده. خدا آخر و عاقبت هممونو به خیر کنه. آمین.
شنیده اید که می گویند دروغ گو کم حافظه است؟ حکایت منافق هم یه جورایی شبیه همان دروغ گوست. منافق، چون آنچه را در دل دارد، آشکار نمی کند، عملا بخش عظیمی از رفتار و کردار و گفتارش دروغ است. یک زمانی به علت سید بودن و نیز روحانی بودن آقای خاتمی، ایشان، رای زیادی از مردم گرفتن و رئیس جمهور شدن. اما یادمان هست که کم کم، می رفت تا هر چه دین است، رنگ ببازد. رفتار های خلاف دین آقای خاتمی که هیچ! از توهین های تئوریسین های اصلاح طلب به دین مانند سخنان آقا جری، بحث تجربه دینی و تلقی این آقایان که به نوعی فاتحه تقلید و مرجعیت را می خواند و به هر کس اجازه می داد که دینی از خود ابداع کند و آنرا درست بداند، بحث عدم عصمت بزرگان دین و غیره گرفته تا توهین به اندیشه های انقلاب. در زمینه انقلاب، یک زمانی می خواستند امام خمینی را به موزه بفرستند. زمانی دیگر، دنبال برقراری ارتباط با امریکا بودند و اظهار دوستی با این دشمن ملت می کردند. زمانی می خواستند از مجلس با آن ارتباط برقرار و دادخواهی کنند. از دوستی با فلسطین و لبنان انتقاد می کردند. زمانی از اعلام دشمنی با اسرائیل، خشمگین می شدند و آنرا به مصلحت نظام! نمی دانستند. از کمک به فلسطین، ناخرسند بودند و ... اما زمانی رنگ عوض کرده و مدافع خط امام شدند. امام را که خود به موزه برده بودند، در موزه نگه داشتند و عکس وی را به صدر مجلس هایشان نشاندند. در جملاتشان، عشق به امام و مدیحه سرایی برای او، موج می زد. عبارات عوض شده بود. نخست وزیر امام! خط امام! هم او که در پی استعفای نابهنگامش، خشم امام را بر انگیخته بود و امام دستور داده بودند که ایشان را که به یکباره ناپدید شده و مخفیانه چند روزی به خانه یکی از اقوام رفته بودند (آن هم پس از استعفای بی خبر خود!)، هر کجا هست، بیابند، به یک باره شد نخست وزیر امام! همه چیز خود را منسوب به امام کردند. "ولی زنده" را رها کردند و به قاب عکس ایشان چسبیدند و افسوس که رهنمود های امام را هم در موزه نگه داشتند. از یک طرف، دست به دامن آقای منتظری شده اند و از یک طرف دست به دامن عکس امام! طرفداران جناح آنان، به چند دسته تقسیم می شوند. عده ای از همان ابتدا، دستشان زیر دست آقای هاشمی بود. هرچند مخفی اما بود. دوستانی بودند به ظاهر دشمن. اما عده ای مخالف با آقای هاشمی که به تازگی از ریاست جمهوری کنار رفته بودند، نقد ایشان را می کردند. هر گونه تهمت و یا راستی را در مورد ایشان می گفتند. از املاک کانادای فرزندان ایشان تا فساد مالی فرزندان و ... . با شروع انتخابات اخیر، به یکباره باز هم رنگ عوض کردند. دادشان در آمد که چرا در مورد شخص بزرگی مانند آقای هاشمی، این طور می گویید؟ ایشان چه اند و چه اند. صحبت از خدمات ایشان بود به انقلاب و ... اکنون هم راه، همان راه است و افراد، همان افراد. در آستانه روز قدس، همه آنها امیدوارانه منتظرند تا شمشیر هایشان را دوباره از رو ببندند. عده ای به یک باره مدافع حقوق ملت فلسطین شده اند و همان هایی که زمانی نظام را به خاطر کمک به فلسطین، شماتت می کردند، یکدیگر را تشویق می کنند به شرکت در این روز آیینی بزرگ! عده ای دیگر از آنان، اما، فراموش کرده عکس های امام خمینی صدر مجلسشان، تاکید می کنند که روز قدس را برای زنده کردن جریان آشوب خود می خواهند نه برای فلسطین. و صد افسوس که صفوف نمازگزار این جمعه، بازهم نمازگزاران با کفشی را خواهد دید که این بار، در روز قدس، بر علیه کمک به فلسطین و بر علیه حمایت از آن شعار خواهند داد! و باز، تریبون نماز جمعه می رود تا سخنان کسی را پخش کند که باز هم با داعیه ایجاد وحدت بین مسلمین، شایعه تقلب را دامن زند و شورشیان را تشویق کند. کاش آنچه را واقعا در دل داشتند بیان می کردند. که کفر بسی زیبنده تر از نفاق است! سند تاملات راهبردی سیاسی–تشکیلاتی جبهه مشارکت ایران اسلامی را خوانده اید، اگر تا کنون نخوانده اید، در اینجا، آنرا بخوانید. نقد جالبی نسبت به آن در اینجا نوشته شده است که جالب است. البته فکر می کنم خیلی بیشتر می شود از این سند، مطلب در آورد. باید یادمون باشه که با رفتار و اعمال این جناح در طول این سالها و خصوصا این ایام، نفاق این عده بر ما مشخص شده است. به همین علت، نباید فراموش کنیم که آنچه آنها می نویسند با آنچه در دلهایشان پنهان کرده اند، خیلی تفاوت دارد. به همین دلیل، به این اسناد، تنها به عنوان بخشی از افکار آنها که می توانسته اند آنرا علنا بیان کنند، اعتبار می کنم.
پس از اعترافات افراد شاخص در جناح اصلاح طلب و پس از صحبت های چند روز پیش سردار جعفری در باره افراد گرداننده این شورش ها (بخوانید این لینک را البته با تاخیر)، امید است که این افراد، حداقل از نفاق دست برداشته و علنا آنچه را باور دارند (که همان دشمنی با ولایت فقیه است)، بگویند. همه می دانستیم که آنها این دشمنی را دارند. اما با نفاق، آنرا بیان نمی کردند. تا خداوند آشکار کرد آنچه را در دلهایشان بود. گاهی خوبه آدم از بیرون به قضیه نگاه کنه و فقط کلیات رو ببینه. خلاصه اعتقادات ما چیه؟ خوب دلایل و خصوصا اعجاز قرآن، ما رو به این رسونده که خدایی هست. (با همه اون ویژگی هایی که می دونیم.) اینکه هدف زندگی ما باید رسیدن به نقطه ای باشه که اون از ما راضی باشه. یعنی کسب رضایت خداوند متعال از خودمون. چرا؟ چون بهمون خیلی محبت کرده. چون ازمون بی نیازه. و برای کسایی که درک کنن (به نظرم، این مهمترین بخش از اعتقاداته و ما باید به این نکته برسیم)، تنها کسیه که ما رو به خاطر خودمون دوست داره و محبتش بهمون بی نهایته. پس هدف اونه. حالا چون همه چیزمون از اونه، بهمون گفته که چه جوری بهش می شه رسید. گفته که باید برای نزدیک شدن به او، وسیله یافت. وسیله چیه؟ داریم که این وسیله، پیامبر و اهل بیت علیهم السلام هستند. البته خیلی چیزای دیگه هم گفته. یکی اینکه باید از پیامبرش که درود بی کران خدا بر او و خاندان پاکش باد، اطاعت کنیم. بعد هم پیامبر ازمون محبت اهل بیتش رو خواسته. مورد اتفاق مسلمون ها است که این اهل بیت، مشخص هستند (اهل سنت: تفسیر رازی، شیعه: هر تفسیری که می خواین). جدا از این هم، پیامبر، به اطاعت از کتاب خدا و اهل بیتش که درود و رحمت خدا بر آنها باد دستور دادن. اهل بیت که سلام خدا بر آنها باد، هم دستوراتی داشته اند. آهان! یادمون باشه که خدا به پیامبر خاتم که سلام خدا بر او و خاندان پاکش باد، فرموده که تو تصدیق کننده تمام پیامبران و کتاب هایی هستی که قبل از تو از طرف من فرستاده شده. و به همه پیامبران قبل از ایشان هم دستور داده شده که بگویند که بعد از آنها پیامبر دیگری از جانب خدا می آید که در آن صورت باید از پیامبر جدید اطاعت کنند. (این بخش، توضیح زیادی داره. یکیش اینه که افراد یادشون باشه که مهم اطاعت از خداست. یعنی ما به خودی خود علاقه ای به مثلا نماز خوندن به طرف بیت المقدس نداریم. هدف ما صرفا اطاعت از خداست.) یعنی ما باید توجه داشته باشیم که یک اراده و یک چیز مهم در زندگی ما است و آن هم خداست. همه کارها و همه محبت ها و همه زندگی ما هم برای رسیدن به او و جلب رضایت اوست. حتی محبت به پیامبر و ائمه علیهم السلام. (در دعای جامعه کبیر می خوانیم که خدایا اگر از این افراد، مقرب تر به تو سراغ داشتم، به آنها متوسل می شدم. یعنی توجه داریم که تنها به کسی یا چیزی حق توسل داریم که خدا اجازه داده باشد و امر کرده باشد. در همین راستا هم این افراد بزرگ، باید مهم ترین برای ما در زندگی باشند. از خودمان، زندگیمان و نزدیکانمان. اصلا اینها نزدیک ترین افراد پس از خدای سبحان به ما هستند. پس کار، فقط اون چیزی که خدا در شریعتش گفته. محبت هم فقط اون چیزی که او دستور داده. اعمال هم همین طور. به این می گویند توحید.) پس یادمون نره که در این پیچ و ما پیچ، هدف فقط و فقط رسیدن به خداست و جلب رضایت او. همه چیز هم در رابطه با او تعریف می شه. چیزی باید به ما نزدیک تر باشه که به خدا نزدیک تره. همین! گفتم که یادم باشه و یادمون باشه.
یاد بگیریم تا یاد بگیریم یا یاد بگیریم تا به کار ببندیم؟! چقدر از چیزهایی رو که تا به حال یاد گرفته اید به خاطر دارید؟ چقدر از آنها تا به حال به درد شما خورده است؟ اصلا چقدر اهل به کار بستن چیزهایی که یاد گرفته اید هستید؟
بی مقدمه دو بحث مطرح است: یکی اینکه سعی کنیم چیزی را یاد بگیریم که یک روز به کار آید. خوب البته هر چیزی شاید روزی به کار آید. اما با این عمر محدود، چیزی را یاد بگیریم که بیشتر به کار می آید. دو اینکه سعی کنیم این روحیه را در خودمون تقویت کنیم که به آنچه می دانیم، عمل کنیم و از آن استفاده کنیم. همه می گن که اگر چیز خوبی می بینی آنرا یاد بگیر. خیلی از ما، این روحیه را داریم که تا پولی در بساطمان می آید، آنرا صرف خرید وسایل لوکس می کنیم. اگر کمی در بازار گشت بزنید، می بینید که در هر شهر، پر است از مغازه هایی که اجناسی گران مانند تلویزیون های سه چهار میلیون تومانی دارند. دلم می گیرد وقتی فکر می کنم که ایکاش، ما وقتی پولی به دست می آوردیم، به تولید رو می آوردیم تا مصرف. در برخی کشور ها می بینیم که خانواده ها معمولا در پارکینگ خانه خود و یا جای دیگری هرچند کوچک، دست به ساخت کارگاهی می زنند و وسایلی برای آن تهیه می کنند. در همان جا ها می بینیم که یک دفعه در یک شهر کوچک، مسابقه ماشین های کوچک دست ساز برگزار می شود و کلی آدم شرکت می کنند. این، یعنی افراد به ساخت اهمیت می دهند. این، نشان می دهد که این افراد چگونه اوقات فراغت خود را به تولید یک شیء هرچند تکراری تخصیص می دهند. وقتی به کتاب های درسی دوران دبیرستان و قبل و حتی دانشگاه نگاه می کنم، می بینم که ای کاش کمی بیشتر به این مطلب توجه می شد. به جای یادگرفتن مطالب زیادی که از یاد می روند، خوب است که مطلب کمی را یاد بگیریم اما آنرا به خوبی یاد بگیریم. مثلا ای کاش به جای آنهمه جغرافیا خواندن که هیچ کدوم رو حتی یادمون نمیاد چه برسه به اینکه به دردمون بخوره، کمی اطلاعات راجع به هر استان کشور به ما می گفتند و بعد یک تور در شهر یا نهایتا استان خودمون بر گزار می کردند و لا اقل شهر خودمان را و تاریخ و جغرافیای آنرا عملا به ما می آموختند. ای کاش کمی به ما نجوم یاد می دادند. چون هر کس، حتما در عمرش سرش رو در شب بالا می آره تا آسمون رو ببینه. کاش حداقل یادمون می دادند که چگونه ستاره قطبی رو در آسمون پیدا کنیم. کاش به دخترها، همسر داری، خانه داری و بچه داری و اصول تربیت کودک و به پسر ها، روش تعمیر وسایل منزل و همسر داری و تربیت فرزند و مدیریت مالی خانه و اینگونه چیز ها را یاد می دادند. کاش به ما یاد می دادند که چگونه یک ایده را به محصول تولید کنیم. فرض کنید که در ذهن خود ایده یک ابزار جدید را دارید. خوب نبود که می دانستید قدم هایی که باید آنها را طی کنید که این ایده چگونه باید به یک محصول آزمایشگاهی و نمونه و سپس به یک نمونه تجاری تبدیل بشه؟ خوب نبود که در مدرسه و دانشگاه، یاد می گرفتیم که یک بحث درست و منطقی چه روش و اصولی رو داره؟ خوب نبود که اون رو تحت نظارت یک معلم و استاد، عملا تمرین می کردیم تا اشکالاتمان در این زمینه بر طرف شود؟ خوب نبود که شیوه یک وضو گرفتن و یک نماز خواندن و یک سوره حمد خواندن با رعایت تجوید و قواعد لازم رو عملا چندین بار تمرین می کردیم و یاد می گرفتیم؟ خوب نبود که در مدرسه به عنوان یکی از درس ها، مراحل ازدواج و نکاتی رو که باید در هر مرحله به اونها دقت کنیم، یاد می گرفتیم؟ می دونید با این آموزش ها که برای نوجوانان خیلی هم جذاب و پر کششه، چقدر جلوی این همه دوستی های سطحی و ازدواج های سطحی تر و نهایتا این همه طلاق گرفته می شد؟ خوب نبود که با مشاغل مختلف جامعه آشنا می شدیم و هر روز رو در کارگاه یا محل کار یک شغل سپری می کردیم؟ خوب نبود که بیشتر به دشت و دمن می رفتیم تا با طبیعت بیشتر دوست بشیم؟ خوب نبود روزهایی از ماه رو به جمع کردن آشغال از طبیعت می پرداختیم تا عملا در گوشت و پوستمان برود که ما خلیفه خدا در روی زمین هستیم نه مسوول از بین بردن آن؟ خوب نبود ...؟ خوب نبود...؟ اگر ما به این شیوه، یعنی شیوه ای که در آن به استفاده و کاربرد توجه شود تا صرفا یاد گرفتن و حفظ کردن و آموختن، عادت کرده بودیم، اینهمه در صف کنکور، مشتاقان نمی خواستند یاد بگیرند. بلکه مشتاق بودند که سریع تر آنچه یاد گرفته اند را به کار بندند. این صف کنکور، از ترس این جوانان بی هنر است که می ترسند به جامعه ای بروند که در آن، مهارت مهم است نه علم بی عمل. می روند تا فرار کنند از مواجه شدن با واقعیت. به همین دلیل هم باز در دانشگاه می آموزند که بیاموزند. لیسانس، فوق لیسانس، دکترا، فوق دکترا، هیات علمی شدن، پیر شدن، مردن، ... بی آنکه تا آخر عمر، سعی در عمل داشته باشند. این است که دانشگاه ما هم همان است که دبیرستان ما است. حرف در این زمینه بسیار است. یادتان هست حرف آقای بهجت خدا بیامرز که می گفت به آنچه می دانید عمل کنید؟ نمی دانم خانه پروفسور حسابی رفته اید یا نه. خانه ای که جای جای آن، حکایت از این دارد که این مرد، اهل عمل بوده است. نه صرفا در رشته خودش. کارگاه نجاری دارد که در آن برای خانه خودش صندلی می ساخته است. پر است از دستگاه های الکترونیکی که خودش ساخته است (ایشان لیسانس برق هم داشته اند). پر است از ایده هایی که به کار انداخته شده اند. توجه کنید که بحث علوم تجربی یا انسانی یا مهندسی نیست. هر کس می تواند در هر رشته ای باشد. اما در همان رشته، سعی در عمل داشته باشد. سعی در رسیدن. نه صرفا در آموختن. یعنی سعی کنیم که از آنچه می دانیم، استفاده کنیم تا به هدف خود برسیم. و صد البته توجه داشته باشیم که هدف از زندگی ما باید به خدای سبحان رسیدن باشد. و آنوقت چقدر زندگی با آنچه هست، تفاوت داشت! هنوز هم دیر نشده است. یک یا علی می خواهد و یک همت برای اصلاح خود و یک طلب توفیق و تلاشی درست و اصولی!
گاهی در وبلاگ کسی، بسته به موضوع پست آنها، حرفی پیش می آمد و مطلبی می نوشتم که فکر می کردم خوبه یک آرشیوی از اونها رو خودم هم داشته باشم. به همین دلیل یک کم سازماندهی شده تر فکر کردم و وبلاگ "قریب - نظرات" رو زدم. البته همه نظراتم رو نمی نویسم اما اونهایی که به نظرم توش حرف مهمی داره رو سعی می کنم اینجا هم منعکس کنم. دلیل خوبی هم دارم. به نظرم، بخش عظیمی از شخصیت هر فرد، موضعیه که در مقابل حرف ها و کارهای دیگران می گیره. خوب این وبلاگ هم در بر گیرنده قسمتی از نظرات این حقیر است. نمی دونم چه حسی دارید وقتی وارد وبلاگی می شوید که از خرداد یا تیر امسال شروع به نوشتن کرده اند. البته منظورم، وبلاگ هایی است که مطالبشان، بیشتر سیاسی است (و شاید تک و توک مطلبی دیگر هم داشته باشند.) و باز البته منظورم وبلاگ هایی نیست که در عنوانشون اسم کاندید خاصی هست و مشخصا تبلیغاتی هستند. اون طور که من دیدم، بسیاری از این وبلاگ ها به جناح آقای موسوی در انتخابات تعلق داره. در این رابطه، چند جور می شه برداشت کرد. یکی اینکه با شروع جو داغ انتخابات، این افراد، به این جو، علاقمند شده و تصمیم به اظهار نظر و شرکت در این عرصه کرده اند. برداشت دوم اینه که این وبلاگ ها به منظور ایجاد یک هجمه تبلیغاتی ایجاد شده باشند. این هجمه در ادامه همان بحث است که می گفتم، این جناح سعی بر آن دارد که خود را اکثریت وانمود کند. اگر به این وبلاگ ها سر بزنید، می بینید که عموم آنها، یک سری مطالب رو با کپی پیست کردن، تکرار می کنند و به نوعی ریپیتر محسوب می شوند. با این ایده که تکرار یک حرف را پوششی برای فقدان یا کمبود منبع و مدرک برای حرف خود نمایند. شما می توانید هر کدام از برداشت های بالا را داشته باشید. اما به نظرم بعد از خواندن این پست، ناخودآگاه وقتی وارد یک وبلاگ می شوید، نگاهتان به سمت آرشیو و ماههای آرشیو آن جلب می شود! البته می دانیم که هر وبلاگ بالاخره یک روزی شروع به کار کرده است. اما نکته جالب برای من، وبلاگ هایی است که در زمان انتخابات شروع به کار کرده اند. اگر سرویس دهنده های وبلاگ، آماری از ایجاد وبلاگ های جدید بر اساس تاریخ ارائه کنند، به نظرم جالب باشد. بی مقدمه، یک سوال! من و شما، چقدر در خرید هایمان به این توجه می کنیم که موجب بازار گرمی یا رکود چه اجناسی می شویم؟ چهار گونه جنس در بازار کشور خودمان یافت می شود: ١. اجناسی که تولید داخل هستند و علاوه بر این، کلا یا بیشتر، از مواد اولیه تولید داخل نیز استفاده می کنند. در خرید این اجناس، پولی که شما پرداخت می کنید، بخشی به جیب فروشندگان و بخشی به جیب تولید کننده داخلی می رود. مانند کفش ایرانی. ٢. اجناسی که تولید داخل هستند ولی (همه یا بیشتر) مواد اولیه آنها از خارج از کشور تامین می شه. شرکت تولید کننده این اجناس، طبیعتا، مواد اولیه را در قبال پرداخت وجه، از یک شرکت خارجی خریداری می کند. مانند نوشابه زمزم که مواد اولیه طعم دهنده آن از خارج تهیه می شود. ٣. اجناسی که تولید داخل هستند ولی تحت لیسانس یک شرکت خارجی تولید می شوند. این اجناس ممکن است نام آن شرکت خارجی را داشته باشند یا ممکن است با نام داخلی عرضه شوند. نکته ای که در این اجناس مهم است، تحت لیسانس بودن آنها است. شرکت داخلی تولید کننده این اجناس، بابت تولید یا فروش هر عدد از آن اجناس، مبلغی را مستقیما، صرفا به دلیل تحت لیسانس بودن، به آن شرکت خارجی پرداخت می کند. مانند نوشابه های کوکاکولا (که نام یک شرکت خارجی را دارد و بابت آن هزینه ای به کوکاکولای امریکا می پردازد) و نوشابه ارم (که تحت لیسانس است). البته توجه داریم که در مقایسه همین دو محصول هم باید توجه داشته باشیم که محصولی که تنها تحت لیسانس است، ارجح تر از محصولی است که با نام یک محصول خارجی تولید می شود. چون میزان پرداخت، برای این دو نوع با هم تفاوت می کند. ۴. اجناسی که تولید یک شرکت خارجی هستند و جزء واردات و یا حتی قاچاق به حساب می آیند. بدیهی است که جز هزینه دلالی و فروش، بقیه پولی که می دهیم، مستقیما به جیب شرکت خارجی تولید کننده می رود. مانند انواع آدامس ها و پاستیل هایی که در مغازه ها فراوان یافت می شود. نکته ای که دوست دارم همه ما به اون توجه کنیم، اینه که وقتی وارد یک مغازه می شویم، علاوه بر اطلاعات کلی که در مورد اجناس، کسب می کنیم، به این نکته هم دقت کنیم که اون جنس، در کدام دسته از دسته های بالا قرار می گیرد. با توضیحاتی که در بالا دادم، بدیهی اسا که همه ما باید سعی کنیم که حداکثر پول، در داخل کشور گردش کند و به عبارتی، کمترین ارز از کشور خارج شود. اونهایی که به بحث ملیت و ملی گرایی اهمیت می دهند که ارزش این را می دانند. دوستانی هم که بحث های عقیدتی را مد نظر قرار می دهند، می دانند که تا وقتی مصالح کشور مسلمان خودمان هست، باید آنرا حفظ کنیم. علاوه بر این که خداوند، حقوق همسایگان (و به تبع آن، همشهریان و هموطنان) را بر بقیه مقدم دانسته است. در نتیجه در خرید اجناس، باید اولیتی به همان ترتیبی که آورده ام را رعایت کنیم تا چرخ اقتصاد مملکت خود را بیشتر و بیشتر به گردش در آوریم. و صد البته که ممکن است کیفیت یک جنس با وجود ایرانی بودن، پایین تر از یک جنس تحت لیسانس باشد. اما باید توجه داشته باشیم که این که یک کارگر هموطن بیشتر، سر کار برود بهتر است تا مثلا ما کمی بیشتر لذت ببریم. و صد البته که کافی است کمی سعی کنیم. ممکن است گاهی ناچار شویم که خلاف این اولیت بندی رفتار کنیم (به علت در سختی افتادن و یا حساسیت وسیله ای که می خواهیم از آن استفاده کنیم). اما مهم این است که در رفتار عمومی روزمره خود آنرا لحاظ کنیم. خواهیم دید که با این نگرش، چقدر به هموطنان خود کمک می کنیم که زندگی خود را اداره کنند و همه با هم، زندگی خوبی داشته باشیم.
متن صحبت های حضرت آقای خامنه ای را در سال ٧٧ دیدم. ایشون در این جلسه، کمی به شناخت نفاق از طریق آیات نورانی قرآن پرداخته اند. می تونید متن کامل صحبت های ایشان رو اینجا ببینید. راهکار جالبی که ایشان برای شناخت نفاق بیان می دارند، این است: "امروز یک نشانه وجود دارد؛ آن نشانه چیست؟ همراهی با دشمن شناخته شده!" توصیه می کنم که متن کامل این صحبت ها را بخوانید. گاهی فقط به دنبال کسی هستیم که حرف ما را بزند. یعنی همه غلط می گویند غیر از وقتی که حرف ما را بزنند. سراغ روحانیت نمی روند. وقتی می روند که ببینند آن روحانی، چیزی را می گوید که آنها می پسندند. به این می گویند خود پرستی مدرن. خود پرستی با لعاب دین داری! در جریانات اخیر هم می بینیم... در زندگی روزمره هم می بینیم... باید خود را بشکنیم و سعی کنیم دین خدا را مطیعانه و بدون در نظر گرفتن نظرات خودمان، بررسی کنیم. همه اش را. نه فقط بخشی از آن را. اسلام، تسلیم است. تسلیم خود در برابر خدا. المتقدم لکم مارق و المتاخر عنکم زاهق و اللازم لکم لاحق. یعنی باید دقیقا پا به پا با حجت های خدا، پیامبر و خاندان پاکش که درود و رحمت خدا بر آنان باد، حرکت کرد. نه عقب تر و نه جلو تر. و این تسلیمی می خواهد که در عمل، آسان نیست. خدا را مددی...! و چیزی که می تواند کمک باشد این است که انّی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم. دوستم با آن که با شما دوست است و دشمنم با آنکه با شما دشمن است. در ادامه صحبت های گذشته، ... یکی از راه کارهای اساسی و اصلی مخالفین حق در طول تاریخ، این بوده که با ایجاد راه های متعدد، راه اصلی (که همان حقیقت است) را به خیال خود پنهان و گم کنند. یکی از ابزار ها در همین راستا، ایجاد مکاتب گوناگون و چند صدایی است. راه کار دیگر، شبهه افکنی بر راه حقیقت است. به گونه ای که دیگر به هیچ حرفی که می شنوید، نتوانید اعتماد کنید. بدین گونه، دست از راه حق بر خواهید داشت که هدف آن مخالفین هم، همین بوده و هست. راه کار های پیشنهادی:
در این جریانات انتخابات، بسیار دیدیم که افراد از مراجع مایه می گذارند و هر دو طرف در جواب هم می تازند و می تازند. در این میان، آقای موسوی، همه مراجع را رها کرده و پا منبر نشین یک مرجع شدند به نام آقای صانعی. ایشان که به دلیل فتواهای راحت خود قبلا هم معروف بودند، در این انتخابات از همان ابتدا با آقای احمدی نژاد مشکل داشتند و در مقابل، به قول خود ایشان، به آقای موسوی ارادت داشتند. این شد که جناح طرفدار آقای موسوی نیز دست به دامان صحبت های ایشان شده و حرف های ایشان را حرف های همه مراجع قلمداد کردند. و صد البته که ایشان هم در مقابل بسیاری از اشکالات خود جناح آقای موسوی و بی اخلاقی های آنها سکوت کرده و حتی دروغ های خود آقای موسوی را در این جریانات نادیده گرفته و آقای احمدی نژاد را به عنوان دروغ گو شناختند. اما چیزی که باعث شد این پست را بنویسم، چیزی است که در اخبار این روزها به عنوان توهین آقای صانعی به آقای احمدی نژاد و نسبت دادن یک صفت بسیار زشت، قلمداد می شود. من این فیلم را دیدم. به شما هم توصیه می کنم که فیلم این صحبت را ببینید (دانلود این فیلم). البته ایشان در این فیلم به آقای احمدی نژاد انتقاداتی دارند که خوب اشکال ندارد. داشته باشند. اما این نسبت زشت را به ایشان ندادند. در انتهای صحبت ها، مثلی و حکایتی بسیار کوتاه را نقل کردند که هرچند جاری شدن این عبارات از دهان یک مرجع، شاید در شان یک مرجع نباشد. اما نسبت دادن آن صفت به آقای احمدی نژاد هم به نظر نمی رسید. باز به این نکته می رسیم که به نظرم، هر دو جناح باید اخبار را از کانال های دو جناح پیگیری کنند تا بتوانند قضاوت بهتری داشته باشند. بستن چشم و گوش خود فقط به یک جناح و اخبار آن مانع تفکر درست و منطقی می شود. البته این برای همه توصیه نمی شود چون در بین مردم، انسان های عامی هم یافت می شود که شاید آنقدر قدرت تحلیل نداشته باشند (اشاره به نظر امام نسبت به مطالعه کتب ضالّه). اما آن دسته که می خواهند متفکرانه زندگی کنند، باید حرف دو طرف را از خودشان بشنوند و سپس تفکر کنند و راه صحیح را پیدا کنند. در این جریانات، خیلی از اوقات می شنیدیم که مردم از ولی فقیه، حضرت آقای خامنه ای انتقاد می کردند که چرا بی طرف نیستند و چرا جانب داری می کنند و .... چند نکته که باید روشن شود: اول اینکه رهبر تا قبل از انتخابات کاملا سعی بر بی طرفی داشتند تا مردم راحت کاندید مورد علاقه خودشون رو انتخاب کنند. (تاکید ایشان بر اینکه من یک رای دارم که ....) اما بحث بعد از انتخابات یک بحث کاملا جدا است. دوم اینکه اصلا قرار نیست ولی فقیه بی طرف باشند! برخی از ولایت فقیه چه فهمیده اند؟! ولی فقیه باید راه را مشخص کنند و بقیه موظف به رفتن آن راه هستند و وظیفه اطاعت از ایشان را دارند (این باید، یک باید شرعی و نیز قانونی در کشور ما است). چه انتظاری داریم؟ این که ما راه را برای ره بر مشخص کنیم یا ره بر برای ما؟ در کجای دین ما اسلام، بی طرفی وظیفه ولی خدا بوده است. اینجا بحث قضاوت در دادگاه نیست که قاضی بی طرف باشد. اینجا بحث مشخص کردن راه است. اینجا بحث راه بری است. در سخنرانی ایشان که بعد از مشخص شدن نتیجه آراء بود، ایشان از نظر شرعی باید راه را مشخص می کردند. البته خیلی ها می دانند که رهبر در خیلی جاها هم به دلیل مراعات مخالفین، نظرشون رو صریح اعلام نمی کنند و گرنه این حق ایشان و خیلی جاها وظیفه است. البته که ایشان اشکالاتی هم به آقای احمدی نژاد گرفتند. ولی آیا نباید ایشان طرف جناحی را بگیرند که تشخیص شان می گوید درست تر است؟! مگر غیر از این وظیفه دارند؟ اما متاسفانه برخی با دیدگاهی که منطبق بر دیدگاه غرب در مورد جدایی دین و سیاست است، کاملا می خواهند که مقام ولایت فقیه را در اسلام مانند پاپ که در واتیکان می نشیند و عده ای قربان صدقه اش می روند و همه به او احترام می گذارند ولی ایشان هم احترام خود را حفظ می کند و در مورد مسایل سیاسی اصلا دخالتی نمی کند، تصور کنند! و صد البته ما از اصل، این دیدگاه را منطبق با اسلام نمی دانیم و بزرگان ما مانند امام خمینی و آقای خامنه ای و دیگر علمای بزرگ نیز چنین برداشتی از رفتار ائمه اطهار علیهم السلام نداشته و ندارند. و این چنین است که هر بار که رهبر اظهار نظری سیاسی می کنند و یا در مساله ای وارد می شوند، داد این آقایان به هوا می رود که ...! توصیه من به این آقایان این است که ابتدا اسلام را آن طور که هست بفهمید. سپس اگر آنرا (باز هم می گویم: آنطور که هست) قبول کردید، دیگر باید مطیع ولی فقیه را هم آن طور که جایگاهش تعریف شده است بپذیرید (البته مخاطب این بخش عده ای مقدس مآب است که این طور از سخنان رهبر انتقاد می کنند). کم نبوده در زمان خود ائمه علیهم السلام، افرادی که آنها را ملامت می کردند و به جای اطاعت به شماتت روی می آوردند. «و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون» (و به زودی آن کسانی که ظلم کردند می دانند که به کدام بازگشتگاه باز می گردند) ظلم به مقام ولایت، ظلمی است بزرگ. باید بدانند که در کدام دسته محشور می شوند! با کدامین افراد! یادمان هست درب سوخته! یادمان باشد که هرکس با پیشوایش محشور می شود. .... لا اقل آزاده باشید. چگونه می توان آزاده بود؟ وقتی تنها حرف یک جناح را می شنوی. وقتی حاضری اشتباهات جناح خود را با کمال میل بپذیری اما همان اشتباهات را از طرف مقابل مانند چماقی بر سر آنها می کوبی... بحث این جناح و آن جناح نیست. حرفم کلی بود اما دوستان... من حرف جناح شما را شنیده ام. اما آیا شما هم حرف این جناح و این طرف را می شنوید... سعی می کنید که بی جناح گوش کنید و ببینید؟ واقعا اگر حرفی را احساس کنید که راست می گویند، حاضرید بپذیرید؟ سعی می کنید حرف راست را تشخیص دهید؟ آیا اصلا سعی می کنی تلویزیون را بی طرف نگاه کنی؟گیرم برنامه هایش جانبدارانه باشد. مگر آن برنامه هایی که تو در ماهواره و اینترنت نگاه می کنی، جانبدارانه نیست؟ به خدا هست. که اگر نبود پس تکلیف این پول هایی که قبلا هم گفتم امریکا و دیگر کشوران برای مبارزه با ایران خرج می کنند چه می شود؟ چرا یک شبکه خارجی که دست طولانی در استعمار دارد باید برای این طرف دنیا، کانال فارسی زبان تاسیس کند؟ در این رابطه مطلبی دیدم از وبلاگی با عنوان "حق داری!" که برایم جالب بود. شاید برای شما هم جالب باشد. چقدر خوبه که همه ما یادمون باشه که هر چقدر که خوش فکر هستیم؛ هر چقدر که منتقد هستیم؛ هر چقدر که کمال گرا و ایده آلیست هستیم؛ از دیدن یک پیشرفت، یک حرکت مثبت خوشحال شویم؛ تشکر کنیم و حداقلِّ اقلّ، اون رو ببینیم.
این در همه جا کمک مون می کنه که انسان خوبی باشیم. بنده خوبی باشیم. چه در مقابل خداوند مهربان و چه در مقابل دیگران. یاد صحبت هایی از آقای پناهیان افتادم در همین رابطه: شکر گزاری. چقدر این روزها یاد ایشون می افتم. مردی است متفکر و صالح. خدا خیرش بده و موفقش کنه در ادامه راهش. همه می دانیم که در زمان زندگی و مخصوصا پس از رحلت پیامبر اکرم که درود و رحمت خداوند سبحان بر او و خاندان او باد، خط نفاق، همیشه در اسلام وجود داشته و بیشترین خون را به دل اهل بیت او که سلام خدا بر آنها باد، کرده است. و نمی توان باور کرد که این خط تا کنون مرده باشد. چرا که همیشه انسان هایی هستند که حرف دل را مخفی می کنند. به قول یکی از همین آقایان اعتراف کننده در دادگاه های اخیر (که صد البته همه ما مصداق هایی از حرف ایشان را به چشم دیده ایم)، خیلی ها در بین خودشان ولایت فقیه را قبول ندارند ولی در جامعه از آن دم می زنند {و از آن نان می خورند}. قبلا گفته ام ولایت مداری معاویه را که چگونه پس از کشتن امام حسن علیه السلام، در نامه اش به امام حسین علیه السلام، به یکباره ولایی می شود و به ایشان می گوید که تو خود را با کریم اهل بیت مقایسه می کنی...؟! در این رابطه بد نیست بخوانید این لینک را... همچنین می توانید پستی قدیمی از همین وبلاگ را با عنوان "میر حسین و ولایت فقیه" بخوانید.
گاهی از برخی افراد می شنوم که از عبارت توهم توطئه استفاده می کنند. به این معنی که در ذهن خود، هیچ دشمنی برای ایران فرض نمی کنند و همه چیز را داخلی تفسیر می کنند.
دو سوال ذهنم را درگیر می کند. اول اینکه تکلیف این افرادی که دستگیر می شوند و اعتراف می کنند که جاسوسی کرده اند و یا در فلان پادگان یا مرکز نظامی در خارج از کشور آموزش دیده اند و یا با مقدار زیادی مواد منفجره دستگیر می شوند، چیست؟ باور نمی کنم که همه آنها دروغ باشد. چون اول اینکه خیلی از گروهک های معاند و دشمن در خارج، علنا از آنها حمایت می کنند (پادگان هایی مثل اشرف که دیگر آنقدر از این کارها کرده اند، شناخته شده اند). و دوم اینکه وقتی اینها می دانند جزایشان اعدام است، بعید به نظر می رسد که چیزی برای از دست دادن داشته باشند که خلاف حقیقت بگویند.
سوال دوم این است که این افراد مدافع نظریه توهم توطئه، چه توجیهی برای این مبالغ هنگفتی که امریکا هر ساله، رسما برای مبارزه با ایران در بودجه اش می آورد در ذهنشان وجود دارد. تا به حال از خودمان پرسیده ایم که این بودجه در کجا خرج می شود؟ چقدر از آن خرج جنگ افزار می شود. چقدر از آن خرج فضای سایبر می شود و چقدر از آن خرج تربیت نیروی انسانی می شود؟ آیا وقتی با افراد در فضای سایبر مواجه می شویم، این احتمال را می دهیم که با یکی از همین مقرری بگیران روبرو هستیم؟ به راستی این پول خرج چه می شود؟ کاش برخی از افراد، در اشتباهات عقیده ای و عملی خود، حداقل این همه از اسلام و اعتقادات مردم مایه نمی گذاشتند. در مرور حرف های گذشته، خواندم مطلبی از خانم رهنورد را. تعجب کردم. آخر هر عالم مسلمانی با اندکی تاریخ اسلام خواندن می تواند متوجه شود که حضرت فاطمه سلام الله علیها حداقل در عرصه اجتماعی، شانه به شانه حضرت علی علیه السلام نبوده اند. نمی دانم این اسلامی که خانم رهنورد از آن صحبت می کنند کدام اسلام است. شاید حضرت فاطمه سلام الله علیهای ایشان با ما تفاوت می کند. اما آن دینی که به نام اسلام شناخته می شود و کتابهای تاریخ اسلام این مطلب را بیان نمی کنند. کاش می گفتند من این عقیده را دارم و فیگور یک تئوریسین را می گرفتند. اما این گونه تحریف اسلام... عجیب است. بزرگی می فرمود که برخی افراد به جای آن که خود را بر اساس قرآن تعریف و تاویل کنند، قرآن را بر اساس خود و هوای نفسانی خود تاویل می کنند. پس از آن مدرک گرفتن ها، قرآن پژوهی را نیز متوجه شدیم. خیلی از اوقات دلم می خواد به خیلی ها بگم: ببین، می تونی همین حرف هات رو با مهربانی بزنی. اگه بخوایم خیلی خودخواهانه هم فکر کنیم، به خدا اون طوری خیلی راحت تر زندگی می کنی. تازه مصاحبت با تو به دیگران هم این قدر سخت نمی یاد. باید یاد بگیریم. مهربانانه حرف زدن را. مهربانانه زندگی کردن را. مهربانانه کار کردن را. مهربانانه نماز خواندن را. راستی... عزیزٌ علیّ... در شب نیمه شعبان، در مسجد دانشگاه تهران، آقای پناهیان، این مرد خوش فکر که انصافا هر صحبتی که تا به حال ازش شنیده ام، حاکی از داشتن مغزی تحلیل گر و مطلع بوده است، صحبت هایی فرمودند که من رو بسیار تحت تاثیر قرار داد. صحبت ها پیرامون یک چیز بود. و بیشتر خطاب به یک قشر خاص. قشر مذهبی و اون هم مذهبی های خوب و درست و حسابی. به قول ایشان، بقیه که تکلیفشون معلومه! ایشون اخطار می دادن که فرهنگ توبه کردن در ما کم شده است. اثر اصلی توبه نکردن، تکبر است. و تکبر هم که ریشه بسیاری از خطاها. باید خود را در مقابل خداوند متعال شکست. باید توبه کرد از هر کار و هر لحظه خود. ما سرشار از خطا هستیم. هر کار ما سرشار از خطا و اشتباه است. باید این را بفهمیم. باید به نقص ذاتی خود پی ببریم. باید خداوند را سبحان و پاک و منزه بدانیم. باید بشکنیم خود را. باید بشکنیم این منِ خود را تا پرواز کنیم به سوی ملکوت. به صورت خاص، توصیه می کردن به دعای ابوحمزه ثمالی در ماه رمضان حتی هر شب ماه رمضون. به ساختن دلهامون. به پرورش دلهامون. به ساختن دلها تا آقا بیاد. و سخت می ترسوندن از اینکه فتنه های آخر زمون می لرزونه دلهایی رو که ساخته نباشن. و ترسیدم بر خود! البته اخطار جدی دیگری هم داشتن که به همین موضوع مربوط بود: شوخی گرفته ایم همه چیز را. خدا را. مرگ را. جواب پس دادن را. حتی توبه را هم شوخی گرفته ایم. موعود را هم شوخی گرفته ایم. انتظار را هم. همه چیز را شوخی گرفته ایم. اما ائمه علیهم السلام شوخی نمی گرفتند. همه چیز برایشان جدی بود. [نماز، مرگ، ...] و باز هم ترسیدم! قبلا پستی داشتم با عنوان "ریشه این فکر که اکثریت با ماست از کجاست؟" در رابطه با اکثریت پنداری. اخیرا تحلیلی جالب رو در این رابطه در سایت الف دیدم که می توانید اون رو در اینجا بخونید. حتما خیلی از اوقات یا حداقل بعضی اوقات، این احساس رو تجربه کرده اید که دوست دارید نمازتون رو به تنهایی و در یک گوشه خلوت بخونید. گاهی که از برخی دوستان سوال می کنم که چرا نماز جماعت نمیان، از همین حس می گن. با خودم فکر می کردم که این حس گاهی در من هم وجود داره. و پس از کمی کنکاش، به این نتیجه رسیدم: نماز یکی از اعمالی است که برای عرض عبودیت و اطاعت و بندگی به خداوند متعال از طرف بنده انجام می شه. با توجه به روح این عمل، شایسته است که در تمام اجزای این عمل، به بندگی و اطاعت خود از خداوند رحمان توجه کنیم. یکی از این اجزاء، اقامه نماز به جماعت است که در اسلام بسیار توصیه شده است و ثوابهای بسیاری برای آن عنوان گردیده. اما این حس چه؟ می دونیم که نمازهای مستحبی به جماعت نیست و باید به تنهایی اقامه شوند. پاسخی که برای این حس پیدا کردم همینه: نماز نافله و مستحبی. یعنی این حس در درون انسان یک اصالتی داره. اما باید راهش رو رفت. یعنی سعی کنیم که نماز واجب رو برای اطاعت از دستور پروردگار به جماعت برگزار کنیم و برای خلوت کردن با خدای خود به تنهایی هم می توانیم نافله و نماز مستحبی بخوانیم. باز هم تاکید می کنم که این انتخابات و این جریانها به نوعی یک واکسیناسیون بود. خیلی ها در این جریانات، حرف دلشون رو زدن. افرادی که قبلا از گفتن این حرفها سرباز می زدن. نمونه بارزش هم آقای هاشمی رفسنجانی است. مواردی که در تاریخ می ماند. آن نامه سرگشاده و این سخنرانی نماز جمعه. بازهم توصیه می کنم که این صحبت ها رو اگر گوش نکرده اید گوش کنید. راستی صحبت های آقای یزدی هم که به نوعی پاسخ ایشان به صحبت های آقای هاشمی محسوب می شه رو هم بخونید. خواندن نوشتار آقای نادران هم خطاب به آقای هاشمی خالی از فایده نیست. فکر نکنم الان و با گذراندن این جریانات، کسی حتی از مخالفین هم با آن بخش از صحبت های آقای احمدی نژاد که یک طرف من هستم و طرف دیگر آقای هاشمی و اینکه عملا سه کاندید دیگر رو نماینده های آقای هاشمی و وابسته به ایشان شمرده بودند، مشکلی داشته باشد و اون رو انکار کنه. گاهی برخی چیز ها به زمان نیاز داره تا خودش رو نشون بده. و خوشبختانه این زمان، اکنون سپری شده و می توانیم قضایا را واضح تر ببینیم. ارجاعات:
|
درباره وبلاگ
بنده ای هستم از جمله بندگان خدای تعالی. نظراتی دارم؛ گاه غلط و گاه درست. می پویم و می جویم تا بیابم و بدانم و بدان کنم که بدانم. می نگارم آنچه را می اندیشم. و صد البته که از لطف او می جویم و می پویم که هر چه هست اوست و ما جمله بندگانی در پناه لطف او و جمله در ظلمات؛ جز آنچه او خواهد و دهد. که سمیع است و قریب. قریب تر از رگ گردن و بزرگ تر از آسمان ها و زمین. مطالب اخير
مرگ استیو جابز
در جهت اصلاح در مواجه با اختلاس، چه باید کرد؟ غیرت : گوهر کمیاب این عصر مبارزه با قانون شکنی معتاد کردن کودکان به آهنگ و موسیقی باز هم مخالفتی با خدا عمل اعتقادی و مخالف عرف: مشکل سوء تفاهم و راه حل ها چرا باید منتظر باشیم؟ مشکلی به نام تجملات. مشکلی به نام تحجر قوم گرایی اول یادگیری مطلب و سپس یادگیری تاریخچه معرفی زمینه های مورد نیاز و سود آور به کارآفرینان غر زدن، مد امروزه! بانکداری اسلامی مسلمانی راضی کردن همه قوه مقننه یا ... ؟ به اسم امام و به کام دشمن امام و انقلاب عذر خواهی از برخی شعارها برای اطاعت از دستور رهبر عزیزمان مجلس و ماجراهایش اعتراض به مصوبه مجلس برای قانونی کردن وقف دانشگاه آزاد آخرین تلاش های ناشیانه آقازاده ها بر گوش وزیر دولت منتخب مردم هم سیلی می زنند. نامه تامل برانگیز حسین شریعت مداری به برخی مراجع تاملی بر صحبت های آقای هاشمی رفسنجانی در مورد حسن مصطفوی یک چاره برای آسان شدن سختی ها بر انسان چند نکته از حضرت شعیب علیه السلام چرا برخی به سید حسن خمینی، سید حسن مصطفوی می گویند؟ مساجد ما و مساجد مورد پسند اسلام بیسیم چی آرشيو وبلاگ
پيوندها
شریعت نبوی (صلی الله علیه و آله)
شهدای گمنام رشت طلبه قریب - نظرات ایده های طراحی صاعقه - محمد هادی کلانتریان مساله روش در همین نزدیکی صهیون پژوه نسیم وصل کلبه بارونی جزر و مد سایرن حرف ما سلوک غزه هامون گذرگاه خودنویس فرهنگ نور کودکان غزه دانش پژوه سپهر سهیل خاطرات جبهه برای همه مفیده سید ایمان ضیابری یک استکان چای داغ یک کف دست آسمان من نسکافه نمی خورم مهدیار دات بسیجی عبرت تقلب سبز کمربند ها را ببندید -------- لینک های مفید پرتال راسخون یاسین مدیا -------- پایگاه ها پایگاه اطلاع رسانی رهبری گفتگو - نشریه رهجو پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی استاذنا اندیشه قم ادامه وبلاگ ها ------- ذهن زیبا رئیس جمهور محبوب ملت فصل زرد دست نوشته های یک شیعه عدالت طلب نیشگون شب تاب - ولایت فقیه سین جیم های اخلاقی سی صد و سیزده بهشتی خط شکن امروزه اقتصاد خوان طرح مذهبی |
||
|
|
|||