سهل ممتنع

که عشق آسان نمود اول                  ولی افتاد مشکل ها

 

کوچک تر که بودم، مدت کوتاهی بود که فکر می کردم که چقدر خوبم.

اشعار عاشقانه حافظ رو که می خوندم، با خودم می گفتم، دیگه تا رسیدن به خدا مگه چیز دیگری هم مونده؟!

واقعا فکر می کردم که دیگه راهی تا خدا نمونده.

خودم رو عاشق می دونستم. و پاک باز...

 

الان که به اون لحظات فکر می کنم، خنده ام می گیره.

خنده به حال کسی که از شیطانی که در کمین نشسته خبر نداره.

خنده به حال کسی که خرابی خودش رو نمی بینه.

خنده به حال کسی که خندان، فکر می کنه که بعد این پیچ جاده، به مقصد رسیده.

 

چه راه طولانی ای...

اصول رو که نگاه می کنی، خیلی ساده است. باید با خدا صادق باشی و ندار. باید مطیعش باشی. باید گول این محیط مجازی رو نخوری. باید گول خواهش های نفست رو نخوری.

اما بعد کم کم مشکلات خودشون رو نشون می دن. نفسی که نمی ذاره تکون بخوری. توجیه هایی که می کنیم. گناه هایی که می کنیم. پرده هایی که به خاطر این گناه ها روی عقلمون می افتن. دیگه گناه رو نمی شناسیم تا بخوایم ازش دوری کنیم. فقط به خاطر کثیفی خودمون...فقط...

 

فکر کنم آخرش باید به این برسم که: هر کار خوبی که از دستم بر میاد انجام بدم اما مطلقا امیدم به کارام نباشه.

فقط امیدم به فضل اون باشه. فقط فضل... فقط!

و این اطمینان، ایمان می خواد. عشق می خواد. فراموش کردن خود، می خواد. بصیرت می خواد که خوب بشناسیش. بدونی و مطمئن باشی که : بیده الخیر...

 

---------------------

پی نوشت: سری به این دو لینک بزنید. خیلی زیباست: لینک اول لینک دوم

اشعاری از محمد هادی کلانتریان

/ 10 نظر / 8 بازدید